گفتگویی پیرامون :
چه سایتی ؟ همنشین چه نویسنده ای؟
مرزبندی بین نویسندگان مدعی مخالفت با رژیم در کجا شکل می گیرد؟
آیا این مرزبندی واقعی است و میتواند وجود داشته باشد؟
ادامه گفتگو با مجید خوشدل
مجید خوشدل
طرحی که خانم عاطفه اقبال با من (هم) در میان گذاشتهاند، گمان نمیکنم برای دامن زدن به بحثهای کور و انتزاعی بوده باشد، بلکه براین باورم که اقدام ایشان تلاشی است برای یافتن راهکارهایی درعرصه پراتیک اجتماعی؛ حداقل برای طیفی از نیروهای سیاسی ایرانی در خارج کشور.
امّا برخلاف اظهار نظر دوستانی که تاکنون در این نظرخواهی شرکت کردهاند، اصلاً معتقد نیستم که پرسشهای خانم اقبال پاسخ یا پاسخهای «ساده»ای برایشان متصور باشد؛ با در نظر گرفتن دنیای واقعی، با توجه به ویژگیهای فرهنگی و خصلتهای اجتماعی جامعه ایرانی (خصوصاً پناهجویان جوان موج سوم، که نمونهای از جامعه ایرانند) با در نظر گرفتن تشتّتها و سردرگمیهای موجود در میان نیروهای سیاسی (مشخصاً طیفهای ناهمگون نیروهای سرنگونی طلب) و دهها موارد دیگر، میبینیم که رنگآمیزی کردن تابلوی خانم اقبال به دو رنگ سیاه و سفید، تنها رفع مسئولیت سیاسی را متبادر میکند و به یک منزه طلبی منزوی طلبانه دامن میزند.
میگویید نه؟ به برخی از اسامی شرکتکنندگان در این نظرخواهی توجه کنید. دوستانی که هم ضد رژیمیاند و هم دموکرات و آزادیخواه. این دوستان سالهاست که در جمعهای خودی با زبان بیزبانی فریاد زدهاند: ما به مخاطبان جدید، جوان، کیفی و... نیاز داریم. امّا آیا مگر «ما» توانستیم این نیاز طبیعی شاعر، نویسنده، تحلیلگر سیاسی و روزنامهنگار دموکرات و سرنگونی طلبمان را فراهم آوریم؟ اگر «ما» آنها را به سکون وایستایی و رکود سوق نداده باشیم، در برخی از جمعهای ایرانی ایشان را به انقیاد و مرگ تدریجی رهمون ساختهاند:
ـ در اواخر سال 2003 میلادی در یک بررسی آماری نشان دادم که در طول یک دهه از فعالیتهای اجتماعی، سیاسی ایرانیان در شهر لندن (2000ـ1990) چه همه انجمن، کمیته و نهاد فرهنگی، سیاسی و پناهندگی، و همچنین چه تعداد از نشریات «فرهنگی، اجتماعی»، «سیاسی، اجتماعی» و «سیاسی، تشکیلاتی» به تیر غیب گرفتار شدهاند. در این پژوهش آماری مشخص کرده بودم که در سر به نیست کردن و ویران نمودن بیش از نود و پنج درصد از دستاوردهای ایرانیان تبعیدی، رژیم اسلامی و عوامل پیدا و پنهان آن هیچ نقشی نداشته، بلکه ماجرا از این قرار بوده که دوستان و رفقای تبعیدی به نام «مرزبندیهای سیاسی»، «انقلاب و انقلابیگری» و... شمشیر دو لب خود را برای یکدیگر از رو بسته بودند. تلفات این «مرزبندی»ها مد نظر من است و سادهاندیشی و دگمانیستی که در پشت آن عملکردها قرار داشته است.
به جایی که قبلاً بودم باز میگردم. در تمامی تسویه حسابهای مألوف، در تمام شکستنها و شکسته شدنهای دوستان تبعیدیمان، همیشه بودهاند عزیزانی که با چشمان گریان، تولیدات حسی، فکری و فرهنگی خود را «بالاجبار» از دایره «خودی»ها فراتر برده تا حداقل بتوانند زنده باشند و «زندگی» کنند. البته در این برهه هم بسیارانی با پاک کردن صورت مسئله و نفی علتها، معلولها را محکوم نموده و «خاطیان» را لباس ضد انقلاب پوشاندهاند.
جامعه ایرانی خارج کشور، به طور مشخص قشر جوانی که ظرف سالهای اخیر به خارج کشور کوچ کرده، به صدای آزادیخواهانی که با رژیم اسلامی سروسری ندارند، بیش از هر زمان دیگری احتیاج دارند. جمعهای «ما» نه این جامعه را میشناسد، نه توان و ظرفیت ارتباط با آنها را دارد و نه اصولاً چنین نیازی را احساس میکند. ارتباط با این جمعیت عظیم ذهنیت و دکترین جدیدی را طلب میکند که قطعاً ما از آن بیبهرهایم.
در سالهای اخیر بیشترین تلاش اجتماعیام معطوف به شناختن و شناساندن این جمعیت سرخورده جوان بوده است. شناختن این قشر، شناختن بخشی از جامعه جوان ایران است :
ـ مدتی قبل از چهل پناهجوی جوان ایرانی، نظرشان را راجع به اعدام زندانیان سیاسی در ایران سؤال کردم. تنها سه تن (که دانشجوی اخراجی دانشگاهها بودند) از شنیدههایشان میگفتند تعدادی را در دوران انقلاب اعدام کردهاند. سی و هفت نفر مقوله زندانی سیاسی را با اکبر گنجی، عمادالدین باقی، احمد باطبی و دیگران توضیح میدادند!
«شاکیان تاریخ چه میگویند» ـ گفتگو با فرزندان اعدامی، سایت گفتگو
ارتباط مستعمر با این دوستان جوان (که دهانهای زیادی برای بلعیدشان باز است) چندی بعد با بار نشست تا جایی که در یکی از مصاحبههایم با زندانی سیاسی، دوازده تن از ایشان مسئولیت بخشهایی از مصاحبه و طرح پرسشها را به عهده گرفتند.
«گفتگو با احمد موسوی»، سایت گفتگو
ـ در نظرخواهی دیگری، شصت پناهجوی جوان را در مقابل پرسشهای روزمره قرار میدهم. به اظهار نظرها توجه کنید: آرزوی هشتاد و دو درصد ثروتمند شدن است، در صورتی که حتا یک تن به شغل مورد علاقهاش اشارهای نمیکند. هشتاد و چهار درصد به «سیاست» بیعلاقهاند و شصت و چهار درصد، کنسرتهای ایرانی را جزو فعالیتهای فرهنگی در نظر میگیرد. در این پژوهش آماری مشخص کرده بودم: «توان ارتباط گیری میان این دو نسل [نسل ما و نسل جوان] به تار مویی بسته شده و در این روزها کمتر میتوان وجوه مشترکی را در این یک ربع قرن فاصله زمانی جستجو کرد...».
«پرسهای در کوچههای تبعید»، سایت گفتگو
اگر گفتگو با «رضا»، «شبنم»، «سحر»، نسیم»، «شادی» و دیگران را در این سایت ملاحظه کنیم، بخشهای دیگری از این پازل کامل میشود تا ضرورت ارتباط میان «ما» و قشر جوان ایرانی را مورد تأکید قرار دهد. از این روی اگر هدف «سؤال» یافتن الگو و راه حل عملی برای دخالتگری اجتماعی نیروهای دموکرات و سرنگونی طلب ایرانی باشد (و نه موضعگیرهایی برای رو کم کردن و از میدان به در بردن حریف) باید به واقعیت جامعهای که در آن زندگی میکنیم واقف باشیم. مثلاً باید مشخص کنیم وقتی جوان ایرانی (از روی ناآگاهی و دادههای غلط) اکبر گنجی را اسطوره و قهرمان خود میداند، ما چگونه میتوانیم گذشته تاریخی او و سرنوشتی که بر پدران و مادران او در زندانهای ایران رفته را به او یادآوری کنیم؟ اگر با این نسل آشنایی داشته باشیم، میبینیم که شعار سیاسی، تهیج و پند و اندرز در او کارگر نیست (و چه خوب) پس تنها راه باقی مانده «نقد» نظرات گنجی و امثال گنجیهاست. در این حالت است که انقلابیترین نامها در کنار ضد انقلابیترین نامها، آن هم در یک مجموعۀ کاری قرار میگیرد. این تقارن نه تنها از ارزش و اعتبار دوستانمان کم نمیکند، بلکه روشنگریهای ایشان جامعه را از ابتلا به بیماری فراموشی تاریخی و آزمودنهای دوباره واکسینه میکند.
بگذارید دوستانه به شما بگویم که من مشکل بنیادین طیف آزادیخواهان سرنگونی طلب ایرانی را در جای دیگری میبینم، تا قرار گرفتن نام ایشان در کنار نامهای عناصر ارتجاعی و خودکامه (به شکلی که توضیح دادهام). به گمان من اغلب این نیروها به جای بازسازی و نوسازی مبانی اندیشگی خویش، به جای پذیرفتن حقگرایش در میان خود و احترام گذاشتن به آن، به جای اجتناب از فرهنگ حذف، به جای همکاری و همدلی و دوری گزیدن از بیماری مهلک «اثبات خویشتن»، و از همه مهمتر به جای یافتن الگوی همکاریهای دموکراتیک، گزینه ساده اثبات خود را از راه نفی دیگران را انتخاب کردهاند. بهترین مثالی که در این زمینه میتوان آورد «سایت ......*» است با مجموعه تناقضهایش، زیگزاک رفتنها و هر بار از صفر شروع کردنهایش و... به گمان من کلیت این سایت با همه نقاط قوت و ضعف آن، میتواند بخشی از واقعیت «ما» را در رویارویی با جامعهمان توضیح دهد. مراد و مقصود من، استراتژی و برنامه میان و بلند مدت ما در مواجهه با دنیای نه چندان دلچسب اطراف است.
بنابراین ملاحظه میکنید که اظهار نظر در این باره ساده نیست. از ته دل امیدوارم که در تلاشهای بعدی موضوع را اینگونه ساده نکنیم و افراد را به «موضعگیریهای سیاسی» سوق ندهیم. دو ماه قبل درمقدمه گفتگویی اشاره کرده بودم که در بیش از نود درصد فعالیتهای «فرهنگی، اجتماعی» ایرانیان مقیم انگلستان در سالهای گذشته، رژیم اسلامی ایران ذینفع بوده است. این معضل اجتماعی، بدیل اجتماعی میخواهد. مرزبندیهای سیاسی، افشاگریها، کمپینهای اعتراضی شاخ و برگ درختان را میماند. مشکل، زمین خالی «ما»ست که رفته رفته میرود به شورهزاری بدل گردد. این زمین را چگونه باید کاشت، مشکل اساسی ماست.
مجید خوشدل ـ «بیست و دوم جولای 2006»
چه سایتی ؟ همنشین چه نویسنده ای؟
مرزبندی بین نویسندگان مدعی مخالفت با رژیم در کجا شکل می گیرد؟
آیا این مرزبندی واقعی است و میتواند وجود داشته باشد؟
ادامه گفتگو با مجید خوشدل
مجید خوشدل
طرحی که خانم عاطفه اقبال با من (هم) در میان گذاشتهاند، گمان نمیکنم برای دامن زدن به بحثهای کور و انتزاعی بوده باشد، بلکه براین باورم که اقدام ایشان تلاشی است برای یافتن راهکارهایی درعرصه پراتیک اجتماعی؛ حداقل برای طیفی از نیروهای سیاسی ایرانی در خارج کشور.
امّا برخلاف اظهار نظر دوستانی که تاکنون در این نظرخواهی شرکت کردهاند، اصلاً معتقد نیستم که پرسشهای خانم اقبال پاسخ یا پاسخهای «ساده»ای برایشان متصور باشد؛ با در نظر گرفتن دنیای واقعی، با توجه به ویژگیهای فرهنگی و خصلتهای اجتماعی جامعه ایرانی (خصوصاً پناهجویان جوان موج سوم، که نمونهای از جامعه ایرانند) با در نظر گرفتن تشتّتها و سردرگمیهای موجود در میان نیروهای سیاسی (مشخصاً طیفهای ناهمگون نیروهای سرنگونی طلب) و دهها موارد دیگر، میبینیم که رنگآمیزی کردن تابلوی خانم اقبال به دو رنگ سیاه و سفید، تنها رفع مسئولیت سیاسی را متبادر میکند و به یک منزه طلبی منزوی طلبانه دامن میزند.
میگویید نه؟ به برخی از اسامی شرکتکنندگان در این نظرخواهی توجه کنید. دوستانی که هم ضد رژیمیاند و هم دموکرات و آزادیخواه. این دوستان سالهاست که در جمعهای خودی با زبان بیزبانی فریاد زدهاند: ما به مخاطبان جدید، جوان، کیفی و... نیاز داریم. امّا آیا مگر «ما» توانستیم این نیاز طبیعی شاعر، نویسنده، تحلیلگر سیاسی و روزنامهنگار دموکرات و سرنگونی طلبمان را فراهم آوریم؟ اگر «ما» آنها را به سکون وایستایی و رکود سوق نداده باشیم، در برخی از جمعهای ایرانی ایشان را به انقیاد و مرگ تدریجی رهمون ساختهاند:
ـ در اواخر سال 2003 میلادی در یک بررسی آماری نشان دادم که در طول یک دهه از فعالیتهای اجتماعی، سیاسی ایرانیان در شهر لندن (2000ـ1990) چه همه انجمن، کمیته و نهاد فرهنگی، سیاسی و پناهندگی، و همچنین چه تعداد از نشریات «فرهنگی، اجتماعی»، «سیاسی، اجتماعی» و «سیاسی، تشکیلاتی» به تیر غیب گرفتار شدهاند. در این پژوهش آماری مشخص کرده بودم که در سر به نیست کردن و ویران نمودن بیش از نود و پنج درصد از دستاوردهای ایرانیان تبعیدی، رژیم اسلامی و عوامل پیدا و پنهان آن هیچ نقشی نداشته، بلکه ماجرا از این قرار بوده که دوستان و رفقای تبعیدی به نام «مرزبندیهای سیاسی»، «انقلاب و انقلابیگری» و... شمشیر دو لب خود را برای یکدیگر از رو بسته بودند. تلفات این «مرزبندی»ها مد نظر من است و سادهاندیشی و دگمانیستی که در پشت آن عملکردها قرار داشته است.
به جایی که قبلاً بودم باز میگردم. در تمامی تسویه حسابهای مألوف، در تمام شکستنها و شکسته شدنهای دوستان تبعیدیمان، همیشه بودهاند عزیزانی که با چشمان گریان، تولیدات حسی، فکری و فرهنگی خود را «بالاجبار» از دایره «خودی»ها فراتر برده تا حداقل بتوانند زنده باشند و «زندگی» کنند. البته در این برهه هم بسیارانی با پاک کردن صورت مسئله و نفی علتها، معلولها را محکوم نموده و «خاطیان» را لباس ضد انقلاب پوشاندهاند.
جامعه ایرانی خارج کشور، به طور مشخص قشر جوانی که ظرف سالهای اخیر به خارج کشور کوچ کرده، به صدای آزادیخواهانی که با رژیم اسلامی سروسری ندارند، بیش از هر زمان دیگری احتیاج دارند. جمعهای «ما» نه این جامعه را میشناسد، نه توان و ظرفیت ارتباط با آنها را دارد و نه اصولاً چنین نیازی را احساس میکند. ارتباط با این جمعیت عظیم ذهنیت و دکترین جدیدی را طلب میکند که قطعاً ما از آن بیبهرهایم.
در سالهای اخیر بیشترین تلاش اجتماعیام معطوف به شناختن و شناساندن این جمعیت سرخورده جوان بوده است. شناختن این قشر، شناختن بخشی از جامعه جوان ایران است :
ـ مدتی قبل از چهل پناهجوی جوان ایرانی، نظرشان را راجع به اعدام زندانیان سیاسی در ایران سؤال کردم. تنها سه تن (که دانشجوی اخراجی دانشگاهها بودند) از شنیدههایشان میگفتند تعدادی را در دوران انقلاب اعدام کردهاند. سی و هفت نفر مقوله زندانی سیاسی را با اکبر گنجی، عمادالدین باقی، احمد باطبی و دیگران توضیح میدادند!
«شاکیان تاریخ چه میگویند» ـ گفتگو با فرزندان اعدامی، سایت گفتگو
ارتباط مستعمر با این دوستان جوان (که دهانهای زیادی برای بلعیدشان باز است) چندی بعد با بار نشست تا جایی که در یکی از مصاحبههایم با زندانی سیاسی، دوازده تن از ایشان مسئولیت بخشهایی از مصاحبه و طرح پرسشها را به عهده گرفتند.
«گفتگو با احمد موسوی»، سایت گفتگو
ـ در نظرخواهی دیگری، شصت پناهجوی جوان را در مقابل پرسشهای روزمره قرار میدهم. به اظهار نظرها توجه کنید: آرزوی هشتاد و دو درصد ثروتمند شدن است، در صورتی که حتا یک تن به شغل مورد علاقهاش اشارهای نمیکند. هشتاد و چهار درصد به «سیاست» بیعلاقهاند و شصت و چهار درصد، کنسرتهای ایرانی را جزو فعالیتهای فرهنگی در نظر میگیرد. در این پژوهش آماری مشخص کرده بودم: «توان ارتباط گیری میان این دو نسل [نسل ما و نسل جوان] به تار مویی بسته شده و در این روزها کمتر میتوان وجوه مشترکی را در این یک ربع قرن فاصله زمانی جستجو کرد...».
«پرسهای در کوچههای تبعید»، سایت گفتگو
اگر گفتگو با «رضا»، «شبنم»، «سحر»، نسیم»، «شادی» و دیگران را در این سایت ملاحظه کنیم، بخشهای دیگری از این پازل کامل میشود تا ضرورت ارتباط میان «ما» و قشر جوان ایرانی را مورد تأکید قرار دهد. از این روی اگر هدف «سؤال» یافتن الگو و راه حل عملی برای دخالتگری اجتماعی نیروهای دموکرات و سرنگونی طلب ایرانی باشد (و نه موضعگیرهایی برای رو کم کردن و از میدان به در بردن حریف) باید به واقعیت جامعهای که در آن زندگی میکنیم واقف باشیم. مثلاً باید مشخص کنیم وقتی جوان ایرانی (از روی ناآگاهی و دادههای غلط) اکبر گنجی را اسطوره و قهرمان خود میداند، ما چگونه میتوانیم گذشته تاریخی او و سرنوشتی که بر پدران و مادران او در زندانهای ایران رفته را به او یادآوری کنیم؟ اگر با این نسل آشنایی داشته باشیم، میبینیم که شعار سیاسی، تهیج و پند و اندرز در او کارگر نیست (و چه خوب) پس تنها راه باقی مانده «نقد» نظرات گنجی و امثال گنجیهاست. در این حالت است که انقلابیترین نامها در کنار ضد انقلابیترین نامها، آن هم در یک مجموعۀ کاری قرار میگیرد. این تقارن نه تنها از ارزش و اعتبار دوستانمان کم نمیکند، بلکه روشنگریهای ایشان جامعه را از ابتلا به بیماری فراموشی تاریخی و آزمودنهای دوباره واکسینه میکند.
بگذارید دوستانه به شما بگویم که من مشکل بنیادین طیف آزادیخواهان سرنگونی طلب ایرانی را در جای دیگری میبینم، تا قرار گرفتن نام ایشان در کنار نامهای عناصر ارتجاعی و خودکامه (به شکلی که توضیح دادهام). به گمان من اغلب این نیروها به جای بازسازی و نوسازی مبانی اندیشگی خویش، به جای پذیرفتن حقگرایش در میان خود و احترام گذاشتن به آن، به جای اجتناب از فرهنگ حذف، به جای همکاری و همدلی و دوری گزیدن از بیماری مهلک «اثبات خویشتن»، و از همه مهمتر به جای یافتن الگوی همکاریهای دموکراتیک، گزینه ساده اثبات خود را از راه نفی دیگران را انتخاب کردهاند. بهترین مثالی که در این زمینه میتوان آورد «سایت ......*» است با مجموعه تناقضهایش، زیگزاک رفتنها و هر بار از صفر شروع کردنهایش و... به گمان من کلیت این سایت با همه نقاط قوت و ضعف آن، میتواند بخشی از واقعیت «ما» را در رویارویی با جامعهمان توضیح دهد. مراد و مقصود من، استراتژی و برنامه میان و بلند مدت ما در مواجهه با دنیای نه چندان دلچسب اطراف است.
بنابراین ملاحظه میکنید که اظهار نظر در این باره ساده نیست. از ته دل امیدوارم که در تلاشهای بعدی موضوع را اینگونه ساده نکنیم و افراد را به «موضعگیریهای سیاسی» سوق ندهیم. دو ماه قبل درمقدمه گفتگویی اشاره کرده بودم که در بیش از نود درصد فعالیتهای «فرهنگی، اجتماعی» ایرانیان مقیم انگلستان در سالهای گذشته، رژیم اسلامی ایران ذینفع بوده است. این معضل اجتماعی، بدیل اجتماعی میخواهد. مرزبندیهای سیاسی، افشاگریها، کمپینهای اعتراضی شاخ و برگ درختان را میماند. مشکل، زمین خالی «ما»ست که رفته رفته میرود به شورهزاری بدل گردد. این زمین را چگونه باید کاشت، مشکل اساسی ماست.
مجید خوشدل ـ «بیست و دوم جولای 2006»
No comments:
Post a Comment