Wednesday, August 02, 2006

غم آوا و غمنامه هاي امردادي


Thursday, Aug 3,
۱۲ مرداد ۱۳۸۵
غم آوا و غمنامه هاي امردادي
محمد قائد
mGhaed@lawhmag.com
۱۲ مرداد ۱۳۸۵
ماه مرداد براي روشنفكران ايران تبديل به نوعي ماه سوگواري شده است. تقيه طي قرنها بر طرز فكر غيرمؤمنان نيز اثر گذاشته است و مردم غالباً ناچارند بيش از يك عقيده داشته باشند تا از انواع مخمصه ها جان به در برند. و آئين سوگواري براي مردگان، تا حد پرستش آنها، شكلهايي غيرديني نيز به خود گرفته است. به همين سان، روشنفكران ايراني براي خودشان ماه غصّه خوردن ِ لائيك دارند. نيمة اول ماه نيمة تابستان وقف حسرتخواري براي نهضت جوانمرگ شدة مشروطيت است و نيمة دوم آن براي شهادت فجيع جواني ناكام موسوم به 28 مرداد.
ترجيع بند تمام بحثهاست كه نهضت مشروطيت ناكام ماند و به انحراف كشانده شد، و آنچه در 28 مرداد 1322 اتفاق افتاد حركتي راستين را قيچي كرد. اما كمتر كسي مي كوشد روشن كند كاميابي واقعي مشروطيت و ادامة حركت پيش از 28 مرداد چه نتايجي مي توانست داشته باشد و به كجاها برسد. مي توان پنداشت تنها بر سر همين دونكته،‌ يا در واقع يك نكته، اتفاق نظر وجود دارد و هر تلاشي براي ادامة داستان در خيال، به گونه اي كه به پاياني خوش از نوع يك بار براي هميشه ‌بينجامد، مخالفت برانگيز خواهد بود. از اين رو، امن ترين شيوه آن است كه معتقد باشيم "نشد" و «نبود». اينكه چه مي شد و چه مي بود البته تاريخ نيست، خيالپردازي است. اما آنچه در اين سالها در ايران قلم و به قلم، و در واقع سينه به سينه، مي چرخد تا چه اندازه تاريخ است؟
بـِنـِدِتـّو كروچه، انديشمند ايتاليايي، با نظر روسو موافق بود كه تاريخ يك مشت دروغ است كه از لابه لاي آنها ما بايد آنچه را به حقيقت نزديك تر به نظر مي رسد برگزينيم. خود كروچه،‌ به عنوان يك ايده آليست، در گفتن اين حرف مشكلي نداشت، اما ناظران كمتر آيده آليست و بيشتر شكـَاك ممكن است بپرسند: ببخشيد پروفسور، حقيقت را چگونه تعيين مي كنيد، "به نظر" چه كسي، و تازه اگر عقايد و روحيات شـُماي ناظر به مرور تغيير كند، اين "به حقيقت نزديك تر" هم دستخوش نوسان خواهد شد؟ درهرحال، با حرف ديگر كروچه مي توان كمي بيشتر همراه بود كه تاريخْ يكسره تاريخ معاصر است. وضع موجود به درك ما از تاريخ شكل مي دهد: "هركه نقش خويشتن بيند در آب." تاريخ مانند كاتالوگ عقايد است. علايقتان را ــــ‌ يا آنچه به علايقتان نزديك تر است ــــ در وقايع پيشين بجوييد، حتما پيدا مي كنيد.يكي از عجيب ترين جنبه هاي سوگواري مردادماه، همنوايي اهل ديانت است كه البته همواره مشتاق عزاداري به هر بهانه اي اند. كساني از اين گروه حتي اصرار دارند بيش از صاحب عزا گريه كنند. اگر، آنچنان كه گفته مي شود، در نهضت مشروطيت روشنفكران سبب شدند دين در رأس امور قرار نگيرد، و 28 مرداد كودتايي بود عليه پشت كنندگان به ديانت، پس چه جاي تأسف، زيرا امروز حقيقت سرانجام پيروز گشته است. در فاصلة صبح ازل و شام ابد، و در عمر ملتها پنجاه و صد سال زماني چندان دراز نيست. اگر اين سرزمين ِ اهورايي جاودانه است و سنت الهي تبديل ناپذير، و وقتي دربارة هزار و دو هزار سال پيش طوري صحبت مي كنند كه انگار همين ديروز بود، قاعدتاً اين چند صباح تأخير را نبايد چندان مهم گرفت.
ظاهرا درد همه، چه روشنفكر و چه اهل ديانت، اين است كه فرصتها از دست رفت. فرصت مورد نظر دستة اول بايد معطوف به ترقي باشد؛ و نزد جناح دوم، فرصت ِ هرچه ديني تر كردن جامعه. وقتي جملات صادر شده طي زمان را كنار هم بچينيم، مي بينيم به رغم حالت پدرمرده واري كه هر دو دسته در عزاي 14 و 28 مرداد به خود مي گيرند، هر يك غمي كاملا متفاوت دارد: روشنفكران مي گويند اگر مشروطيت به ثمر رسيده بود در ابتداي هزارة سوم همچنان گرفتار هزارة اول نبوديم. و اهل ديانت متأسفند كه اگر مشروعه به كرسي قدرت نشسته بود هرآينه افكاري شبهه انگيز كه امروز اسباب گمراهي خلق است مجال رشد نمي يافت.گرچه تكرار تاريخ در عمل ناممكن است، دست كم مي توان به گمانزني پرداخت كه اگر يك واقعة معين همين امروز اتفاق مي افتاد نتيجه تا چه اندازه ممكن بود به آنچه در تاريخ ثبت شده است شبيه باشد. در اين جا بحث بر سر تاريخ نيست؛‌ در اين باره است كه اگر جنبش مشروطه پس از صد سال، و ماجراي ملي شدن نفت پس از پنجاه سال پيش مي آمد نتيجه چه مي توانست باشد.
آنچه در پي مي آيد نيم نگاهي است به طرز نگاههاي معاصران ما در "برگزيدن آنچه به حقيقت نزديك تر به نظر مي رسد" از ميان خروارها متن مربوط به نهضت مشروطيت و 28 مرداد. آن وقايع چنان پيچ در پيچ و پر از جزئيات است كه حتي تصويري كلي از هر يك مثنوي هفتادمن كاغذ خواهد شد. غرق شدن در جزئيات اين خطر را هم در پي دارد كه به داستانپردازي بيفتيم. و در حالي كه هم روشنفكران لائيك و هم دينمداران مي توانند در يك عزاي واحد گريبان چاك كنند، پس لابد متوفي، يا متوفيان، بيش از يك چهره و شخصيت داشته اند يا به مرور پيدا كرده اند. اسكار وايلد مي گفت "تنها وظيفة ما در برابر تاريخ اين است كه آن را دوباره بنويسيم." اما اگر صد بار هم تاريخ را بنويسيم، نگارشگري صد و يكمي پيدا خواهد شد كه با آنچه پيشتر گفته شده موافق نيست. با اين حساب، يك بار كمتر يا بيشتر بازنگري ِ تاريخ شايد علي السّـويه باشد.
مشروطة ناكام
اين حرف كه نهضت مشروطيت ناكام ماند تبديل به اصلي چنان بديهي شده است كه دشوار بتوان در برابر آن ايستاد. ناكامي البته كم نبود. يكي اينكه پس از خلع يك شاه كله شق به عنوان مانع تحقق حاكميت ملت، جانشين او از آن طرف بام افتاد. احمدشاه را به عنوان پادشاهي دموكرات و نرمخو ستوده اند. نخستين كسي بود كه از مطبوعات [روزنامة مساوات به مديريت محمدرضا مساوات] به دادگاه شكايت كرد اما وقتي به او اندرز دادند كه برنده شدن در چنين دعوايي به اندازة بازنده شدن در آن براي يك پادشاه كسر شأن است، كوتاه آمد و رضايت داد مدير آن نشريه مدتي از ايران دور باشد. و در ماجراي قرارداد 1919، ظاهراً در ديدارش از لندن از تاييد آن سر باز زد.
اما پادشاهي كه از ملت حقوق بگيرد و در خارجه قدم بزند در ايران فلاكت زده كمتر كسي را خشنود مي كرد. طي جنگ جهاني اول در دهة 1290، قحطي و وبا بيداد مي كرد. محمد مسعود در خاطراتش مي نويسد در شهر زادگاه او، قم، نه تنها كار به خوردن گوشت سگ و گربه كشيده بود، بلكه گاه بچه هاي خردسال ناپديد مي شدند. در چنان شرايطي، شاه مدام از مجلس پول مي خواست تا بتواند در اروپا زندگي كند. مشروطه خواهان توقع داشتند شاه در باغ سعدآباد باشد و در امور اداري كشور مستقيماً دخالت نكند، نه اينكه كشتي خود به ساحل بكشاند و هيچ كمكي به هيچ كس و هيچ چيز نرساند. وقتي رضاخان سردار سپه ترتيبي داد تا عكس شاه را با كت و شلوار و شاپوي سفيد و در حال قدم زدن در معيـَّت بانويي مكشوفه در سواحل جنوب فرانسه در تهران تكثير كنند، تاثير آن در افكار عمومي قابل پيش بيني بود.تصوير نه چندان درخشان خاندان قاجار در جامعه و تاريخ ايران تا حد زيادي نتيجة همان تبليغات دامنه دار است. اما پيش از آن هم علاقه مندان ترقي از آن خانواده نااميد بودند. با توجه به انقراض بسياري سلسله هاي كهن اروپا و جهان در همان عهد، يك انقراض ديگر در سرزميني كه انقراضْ گاه سلسله هاست شايد عادي بنمايد. با وجود تمام تبليغاتي كه حتي در كتابهاي درسي عليه قاجار جريان ادامه يافت، آن طايفه تا انتهاي دهة‌ 1330 قدرت سياسي داشت و تا سال 1357 صاحب حدي از نفوذ اجتماعي ماند. اما شمار افرادي از آن خاندان كه نامي نيك از خود به يادگار گذاشته اند بسيار اندك است. وقتي پس از وقايع 1917 در روسيه نمايندگان دولت انگلستان درهند كوشيدند كسي را در ايران پيدا كنند كه كشور را جمع و جور كند، اعضاي آن خاندان نامزد طبيعي اجراي چنين برنامه اي بودند. اما در حالي كه سران بسيار جاه طلب و پولكي ِ قبيله حاضر نبودند زير بار رياست يكي از خودشان بروند، از ملت نمي شد چنين انتظاري داشت. قرارداد 1919، شايعة پول گرفتن وثوق الدوله و ديگران براي امضاي آن و برانگيختگي افكار عمومي به هر اميدي نسبت به پيشقراول شدن آن خاندان پايان داد. علي اميني، آخرين بازماندة‌ قاجار كه در سال 1357 كوشيد بر سير وقايع تاثير بگذارد، با صدايي بسيار بم كه بيشتر به درد تئاتر مي خورد و اعتماد به نفسي نتيجة يك عمر روي مبل نشستن و متكلـّم وحده بودن، بيش از آنكه مورد توجه قرار گيرد اسباب تمسخر شد. ايل قاجار براي ايران در مجموع بيشتر سربار بود تا سرور.
با توجه به تصوير بسيار منفي قاجاريه، ادامة طبيعي نهضت مشروطيت در دهة بعد بايد برچيدن كل بساط سلطنت باشد. مناديان اولية نهضت نمي توانستند به رياست قاجار پايان دهند زيرا هيئت حاكمه، گرچه يكشبه مشروطه خواه شد، براي دفاع از موقعيت خويش ‌به اندازة كافي قدرتمند بود، و اساسا ايجاد سلسله اي جديد در زماني كه پادشاهان جهان يكي پس از ديگري مرخص مي شدند نمي توانست قابل تصور باشد. با اين همه،‌ وقتي علماي دين به اطلاع رضاخان سردار سپه رساندند كه فكر جمهوري در ايران غيرقابل قبول است، او رضايت داد كه لطف كند و شاه شود. امروز هم مي بينيم كه فكر جمهوريت تا چه حد با مباني دين ناسازگار است.
تحول ديگري كه همان ابتدا رخ نمود انتظارات غافلگيركنندة علماي دين بود. طي نيمة دوم قرن نوزدهم كساني در ايران كوشيده بودند اين فكر را تقويت كنند كه دين با ترقــّي تضادي آشتي ناپذير ندارد و خدا قافله سالار ِ ترقيخواهان است. كساني هم مي گفتند چنين تصوري واهي است و در دين ظرفيتهاي كشف نشده اي براي گشودن راه ترقي وجود ندارد. درهرحال، قرار بر قانونگذاري و ايجاد عدليه اي بر پاية‌ آن قوانين بود اما وقتي بنا به اصل صنفي بودن ِ انتخاب نمايندگان مجالس اوليه، از علما هم كساني حضور يافتند اين ادعا مطرح شد كه علماي دين نه به عنوان فرد، بلكه به عنوان نمايندگان خدا عمل مي كنند. انتصاب هيئتي پنج نفره كه انطباق قوانين وضع شدة نمايندگان منتخب مردم را با شرع بسنجد و حق وتو داشته باشد در حكم پنبه كردن تمام رشته ها بود. و ماجراي شيخ فضل الله نوري در پي آمد.
دربارة انگيزه يا انگيزه هاي شيخ فضل الله در برافراشتن عـَـلـَـم مخالفت با مشروطه نظرهاي متفاوتي هست، از جمله اينكه وقتي براي او منزلتي در حد بهبهاني و طباطبائي قائل نشدند از در مخالفت درآمد. درهرحال، حمله هايش مملوّ بود از زياده روانه ترين اتهامها. در شب‏نامه‏هايى كه عليه مشروطه‏خواهان نشر مى‏داد، از جمله، به اين موارد مى‏تاخت: اينكه مى‏گويند بايد فروعى از شريعت را تغيير داد؛ اباحة‌ مسكرات، اشاعة‌ فاحشه خانه‏ها و افتتاح مدارس تربيت نسوان و دبستان دوشيزگان‏؛ صرف وجوه روضه‏خوانى و زيارت در ايجاد كارخانجات و ساختن جاده و احداث راههاى آهن و جلب صنايع فرنگ؛ اينكه تمام ملل روى زمين بايد در حقوق مساوى بوده ذمّى و مـُسلم خونشان مساوى باشد؛ آتشبازى، عادات خارجه، هوراكشيدن و "زنده ‏باد مساوات" و "برادرى، برابرى"؛ نشردادن‏عقايد مزدكيان، از جمله، كلمة آزادى؛ رواج فنون فحشا و فسق و فجور كه زنها لباس مردانه بپوشند و به كوچه و بازارها بيفتند؛ و اينكه روزنامه‏چى‏ها مى‏گويند بايد در ايران مجلسى باشد مثل پارلمنت آلمان.
در حالي كه براي محمدعلي شاه مخلوع و متواري مقرري تعيين كردند، اجبار به دارزدن شيخ يكي از بدبياري هاي نهضت مشروطيت بود. و در حالي كه از سالها پيش مي گفتند بايد آئين دادرسي نوين بر پاية قوانيني روشن و قابل تعريف به كار گرفته شود، گرچه به او فرصت دفاع دادند، همين نكته كه به او عنوان مفسد في الارض داده شد با روح نهضت تضاد داشت و رجعتي بود به قبل. اما ظاهراً چاره اي نديدند. يك ناكامي ديگر در همان باء بسم الله.
شيخ صراحتاً آزادي فروش مشروب الكلي، تأسيس فاحشه خانه و ايجاد مدرسة دخترانه را در يك رديف مي گذاشت. خطاب او مستقيماً به تودة مردمي بود كه در گوششان آزادي و ترقي موضوعهايي بود دور از ذهن و حتي منفي. ترقيخواهان به اين شيوة مخاطب قراردادن توده و سعي در تهييج احساسات عوام با تحقير و انزجار نگاه مي كردند. در روزگار ما كساني عار داشتن از توسل به اين نوع تهييج را كمبود روشنفكراني قلمداد مي كنند كه بلد نيستند هر موضوعي را ناموسي كنند تا خلايق شيرفهم شوند.
در خطاب به مردمي سخت دلمشغول وساوس نفساني و شديداً سركوفته، كشاندن مقولات تعقـلي به حيطة اندامهاي خصوصي لازمة هر سياست عوامگرايانه اي است [در روزگار ما گمان مي رود "آزادي دو درجه و 360 درجه" نيز چيزي در همين مايه باشد، گرچه اشاراتي تا اين حد رمزآلود براي اهل هندسه هم به آساني قابل فهم نيست.] دوازده سال بعد، در خرداد 1302، حسن مدرّس در استيضاح مستوفي الممالك در مجلس چهارم نطقي پرآب و تاب ايراد كرد كه يك جملة آن بعدها شعار شد:
اگر يك كسى از سر حدّ ايران بدون اجازه دولت ايران پايش را بگذارد در ايران و ما قدرت داشته باشيم او را با تير مى‏زنيم و هيچ نمى‏بينيم كه كلاه پوستى سرش است يا عمامه يا شاپو. بعد كه گلوله خورد دست مى‏كنم ببينم ختنه شده است يا نه. اگر ختنه شده است بر او نماز مى‏كنم و او را دفن مى‏نماييم و الاّ كه هيچ. پس هيچ فرق نمى‏كند. ديانت ما عين سياست ماست، سياست ما عين ديانت ماست. ما با همه دوستيم مادامى كه با ما دوست باشند و متعرض ما نباشند. همان قِسم كه به ‏ما دستورالعمل داده شده است رفتار مى‏كنيم.
به نظر مدرّس، سياست خارجي مملكت مي تواند چنان بديهي و ساده باشد كه با ختنه بودن يا نبودن سرباز متجاوز اجنبي ــــ آن هم به تشخيص لامسة تيرانداز و نه با نظر قاضي عسكر يا طبيب قشون ــــ و نوع كفن و دفن او تعيين شود. درهرحال، براي اجراي چنين سياستي بايد مرزي، مرزباني، فرماندهي، سربازي، تفنگي و فشنگي وجود داشته باشد. ايران نه تنها هيچ يك از اينها را نداشت، بلكه فقط چند سال پيش از ايراد اين نطق غرّا جماعتي، از جمله خود مدرس، با پشتيباني مالي دولتهاي عثماني و آلمان از تهران به كرمانشاه رفتند تا دولت سومي ـ در كنار مناطق تحت اشغال روسيه در شمال و بريتانيا در جنوب ايران ـ تشكيل بدهند. يعني عملاً تجزية ايران را به رسميت شناختند. با شكست آن دو دولت در جنگ جهاني اول، منابع مالي خشكيد و مهاجراني كه در نبرد قدرتهاي بزرگ بر سر تقسيم جهان نقش مهره هايي بي مقدار را بازي كرده بودند دست از پا درازتر برگشتند. حالا يكي از همانها در نهايت رشادت مي خواست هركس را بدون اجازة به اصطلاح دولت ايران پا اين طرف مرز گذاشت با تير بزند.
نزد شنوندة پاي منبر، چنين بياناتي مي تواند بسيار نغز و حكيمانه و حتي به خاطرسپردني باشد. اهل نظر به اين گونه رجزخواني با تحقير نگاه مي كنند. مي گفتند استيضاح مستوفي الممالك از سوي مدرس به تحريك قوام السلطنه انجام شد كه مي خواست رئيس الوزرا شود. مستوفي پشت تريبون رفت و پس از نطقي كوتاه و نيشدار در تـقبيح "آجيل دادن و آجيل گرفتن"،‌ بيدرنگ از مجلس بيرون آمد، استعفا داد و به خانه رفت. ميرزاده عشقي در مستزاد مشهور "اين مجلس چارم به خدا ننگ بشر بود" نطق مدرس را هجو كرد و مهدي قلي هدايت مخبرالسلطنه در خاطرات و خطرات نوشت مدرس با كلمات بازي مي كند و "در نطق قادر بر اختلاط موضوع است. . . . من از اين فرمايشات مدركي به دستم نيامد. گناه فهم من است، گناه اين آقا نيست." در سال 1305، در مجلس ششم، وقتي محمد مصدق صلاحيت وثوق الدوله براي پست وزارت ماليه را رد كرد و گفت او به عنوان عاقد قرارداد 1919 مجرم است، مدرّس در تلاش براي تبرئة برادر بدنام قوام السلطنه، از جمله، گفت: "ناكرده خطا در جهان كيست بگو/ آن كس كه گنه نكرد چون زيست بگو." چنين بده بستان هاي كاسبكارانه اي ــــ تو از من دفاع كن، من هم چندتا پـُست را بنا به توصية‌ تو پـُر مي كنم ــــ حتي با يك خروار توجيه، مشكل بتواند در افكار عمومي براي كسي ايجاد اعتبار كند.
مدافعان نظرية انحراف نهضت مشروطيت طايفة منورّالفكرها را به گناه ايجاد اصطلاح "آخوند سياسي" ملامت مي كنند، برچسب منفي رايجي كه سبب شد اهل ديانت مدتهاي طولاني دست به عصا راه بروند. اما حتي اگر مخالفت با ايجاد جمهوري در ابتداي سال 1303 را كنار بگذاريم، همين نمونه هاي صدر مشروطيت تا سلطنت پهلوي كافي بود تا در جامعه تصويري بسيار منفي نسبت به دخول دين در دولت پيدا شود. شيخ فضل الله را فردي بغايت جاه طلب مي ديدند كه وقتي كسي جدي اش نگرفت عـَـلـَـم تكفير برافراشت. نيك مي دانستند كه اگر او را با دادن سهمي ساكت كنند اين عـَـلـَـم را يك نفر ديگر هوا خواهد كرد. و نطقهاي مدرّس كسي را به ياد احكام الهي نمي انداخت. مجالس چهارم و پنج ششم هر يك بيهوده تر از ديگري بود و در مذاكرات آنها كمتر چيزي كه بتوان اسم آن را بحث در انطباق قوانين موضوعه بر شرع گذاشت به چشم مي خورد. لفـّـاظي هاي ملال آورشان عمدتا پشتك و واروهايي بود با نقشة اين را ساقط كن آن را بالا ببر. بندوبست هايي بازاري، نادلپسند و حتي چركين.
تعطيل آن بساط از سوي رضاشاه و شروع عصر فرمان از بالا نبايد ماية تاسف چنداني شده باشد. پس از پانزده سال بيحاصلي، جامعه خاطرات رنگ باختة نهضت مشروطيت را در ِ كوزه گذاشته بود و در فقدان مرد قوي و اهل عمل خميازه مي كشيد. اصطلاح "به مشروطه رسيدن" معنايي منفي،‌ در ماية‌ دستبرد به اموال عمومي و بستن بار خويش، پيدا كرد و "پارتي بازي" از حيطة فعاليت حزبي وارد زبان روزمره شد و به معني شفاعت ِ خلاف قانون در امور اداري به كار رفت ـ و همچنان به كار مي رود.
ناكامي ها آرزوهاي برآورده نشده اند. با توجه به آرمانهاي دور و دراز ترقيخواهان، فهرست ناكامي هاي مشروطه به همان اندازه سنگين بود. علت و معلول را وارونه مي ديدند و مي پنداشتند صنعت اروپا مستقيما نتيجة پارلمان است. محمدامين رسول زاده در همان ابتداي كار نوشت "مشروطيت با موجوديت فئودالي و خان خاني هرگز قابل ائتلاف نيست" اما مجلس اول دست به ثبت رسمي املاك و اراضي زمينداران بزرگ زد. شاه را كه هزارها سال مالك مطلق خزانه تلقي مي شد به حد حقوق بگير تنزل دادند اما زماني كه او مواجبش را مطالبه مي كرد مجلس نوپا طفره مي رفت چون نه استطاعت پرداخت داشت و نه احمدشاه را مستحق دريافت دستمزد مي ديد. شاهان بعدي دنبال فئودال شدن و پول جمع كردن رفتند تا دست جلو نمايندة مجلس، كه خودْ حقوق بگيري ناچيز بيش نبود، دراز نكنند.
براي دفع محمدعلي شاه از نيروهاي مردمي و ايلات و عشاير كمك خواستند اما زماني كه تفنگچي هاي آذربايجاني در تهران لنگر انداختند و خيال داشتند از خودشان پذيرايي كنند ژاندارمها را به سراغ آنها فرستادند. تيرخوردن ستارخان در واقعة پارك اتابك البته ماية شرمندگي بود اما اگر مي گذاشتند تفنگچيها در تهران بمانند دولت در دولتي كه ايجاد مي شد كارها را خراب تر مي كرد [هفتاد سال بعد كه براي سرنگوني يك شاه ديگر باز نيروهاي روستا به شهرها ريختند اين نكته به روشني ديده شد] و البته تهديدي مستقيم براي طبقة حاكمه و ثروتش بود، طبقه اي كه مي پنداشت اگر وضع موجود از نظر طبقاتي به هم نخورد شكل حكومت مهم نيست. اصطلاحي كه اينها براي اشاره به عوام الناس به كار مي بردند "فلان آب حوضي" بود. كارگري كه دستمزدي مختصر مي گرفت و آب لجن گرفتة حوض ها را با سطل خالي مي كرد از نظر اعيانْ شاخص شعور كل خلايق قلمداد مي شد.
از عهد يونانيان باستان حق راي دادن بستگي به ميزان دارايي شخص داشت اما فكر جدا كردن قدرت از ثروت همواره آرزوي اهل نظر بوده است. در يك سر طيف سياسي، حيدرخان عموغلي "هيئت مـُدهِشه" درست كرده بود [معادلي رسا براي سازمان تروريستي]. به نظر او و همفكرانش، در ميان دستجات مختلف سارقان مسلحي كه در مملكت مشغول كسب و كارند، يك دسته هم در تهران سكونت دارد و هيئت حاكمه خوانده مي شود. مردم زير چوب وفلك اين اشقيا جان مي دهند و حرص ستمكاران را پاياني نيست. هيچ استدلالي جز تپانچه و بمب در برابر اين طبقة فاسد كارايي ندارد و توبة گرگ مرگ است. در سر ديگر طيف، فرمانفرما جاي داشت كه مي گفت تحول در جامعه هيچ بد نيست به اين شرط كه اجراي تغييرات به آدمهاي چيزفهمي مثل خود او سپرده شود، يعني اقليتي كه يقين دارد ثروت و مـُـكنت امانتي است پاداش گونه از سوي قادر متعال به هوش و دانايي ِ افرادي معدود.
نزد روشنفكر، ظرافت و نكته سنجي آدمهاي جهانديدة نوع اخير البته دلپذير است، بخصوص در قياس با زمختي ِ دشمنانشان. وقتي به استدلالهاي گروه دوم دل بسپارد چه بسا متقاعد شود كه دستة اول نابود بايد گردد. اما اگر قرار بر انتخاب بين هيئت مـُدهشه و هيئت حاكمه باشد جامعة بشري ظلم دائمي را به فتنة بي پايان ترجيح مي دهد و به حدي از ثبات ــــ كه روشنفكران انقلابي اسم آن را سكون مي گذارند ــــ نياز دارد. از اين رو، مجلس كه دوامش محتاج آزادي بيان و قلم و چاپخانه بود "به نكوهش رفتار هنگامه جويان برخاست"، يعني رفتار كساني كه اعتقاد داشتند چندين هزار سال وقت تلف شده است و عدالت بايد بيدرنگ برقرار شود. اين هم ناكامي ديگري بود كه جناح ترقيخواه در برابر ارتجاعيون تضعيف شود. صد و سي سال پيش از آن در فرانسه و بيش از سيصد سال پيشتر در انگلستان نيز تحولاتي مشابه رخ داده بود.
در اوضاع و احوال صد سال پيش آنچه در ايران اتفاق افتاد تبديل به انقلابي تمام و كمال نشد. در تعبيري ماركسي مي توان گفت مشروطيت توانست روبنا را در جهت بهبود تغيير دهد اما زيربنا همان كه بود ماند. سالها به درازا كشيد تا تغييرهايي اساسي از نوع زيربنايي اتفاق بيفتد. نظام بزرگْ زمينداري پنجاه سال بعد برچيده شد و اين كار يك دهه به درازا كشيد بي آنكه وسيعاً اسباب خشنودي شود، زيرا تلقي غالب اين است كه اصلاحات ارضي ترفند استعمار بود و به ويراني روستاها و نابودي كشاورزي سنتي انجاميد. در صدر مشروطيت، در مجلسي كه هر دسته اي ساز خودش را مي زد مي پنداشتند ترقي خارجه به اين سبب است كه دولت را مي توان استيضاح كرد. در نتيجه، كمتر از نيم دوجين رئيس الوزرا در تسلسلي ابلهانه مدام جا عوض مي كردند بي آنكه بانكي درست شود يا كارخانه اي راه بيفتد.
با اين همه، به بركت افكار روشنفكران مشروطه خواه و نهضت مشروطيت، جامعه اي نيمه وحشي به حد جامعه اي نيمه متمدن رسيد. شيوه هاي باستاني ِ چشم درآوردن و زنده پوست كندن و شقــّه كردن ناگهان منسوخ شد و براي نخستين بار در تاريخ ايران،‌ دست كم طي نزديك به پانزده سال اموالي مصادره نشد و عـُـمّـال حكومت به منظور بالا كشيدن دارايي افراد سر آنها را زير آب نكردند. در حالي كه روابط اداري در جامعة ‌ايران سراسر بر پاية پيشكش و باج سبيل و حق و حساب دادن و پرداخت وجوهات است، همين اندازه كه توانستند با صداي بلند خطاب به مردم بگويند روشهاي ديگري هم براي زندگي وجود دارد بينهايت مهم بود. حفظ و ادامة آن دستاوردها نياز به تداوم داشت. اما در فرهنگي كه اصل بر بيزاري از حكومت و آرزوي سرنگوني آن باشد تداوم به آساني ميسر نيست. مي گويند و مي نويسند كه اگر مشروطيت كاملا كامياب شده بود دستاوردهايش قابل برگشت نمي بود. مثل دارو كه اگر مقدار معيني مصرف نشود بي اثر خواهد ماند. اين تصوري است هگلي بر پايه خطـّي پنداشتن ِ تاريخ و اينكه گويا تاريخ به سمت و سويي معين حركت مي كند: قطاري با ضريب اصطكاك صفر‌ كه وقتي راه افتاد تا ابد روان است. اما تطوّر جوامع نه تقدير محتوم است و نه در جهتي صد در صد معين؛ تصادف محض هم نيست.
به حرف منتسكيو كه جامعه به شكل سرزمين در مي آيد مي توان افزود كه فكر انسان هم گرچه به شكل جامعه در مي آيد گاه مي تواند جامعه را تا حد زيادي تغيير دهد. اما هيهات كه بتواند شرايط سرزمين و پيشينة تاريخي اش را دگرگون كند. دستاوردهاي اساسي مشروطه چنان به شكل پيش از آن بازگشته اند يا در مسيري چنان متفاوت افتاده اند كه بازشناختني نيستند. روح ِ لابد در برزخ سرگردان ِ شيخ فضل الله نوري از مشروطه طلبان و آزاديخواهان و مساواتيان انتقامي هولناك گرفته است. زماني گمان مي رفت فقط چند فقره قانون مهم كه پس از شور و با قيام و قعود تصويب شود حاكمان را از خودسري باز خواهد داشت و مملكت را به پاي آلمان و بريتانيا خواهد رساند. امروز انبوه قوانين تكراري و نالازم و ضد ونقيض و به اجرادرنيامدني روي هم انباشته شده و دولت به راه خويش مي رود. مشروطيت، با الهام از قوانين ملتهاي متمدن جهان،‌ كوشيد از اموال متعلق به ملت، اموال تحت اختيار دولت و اموال خصوصي تعاريفي مشخص به دست دهد. ايران بار ديگر به عصر مصادره و چپو رجعت كرده است، بنگاه خيريه از سازمان دولتي و از دكان شخصي قابل تفكيك نيست، نظام مقرري بگيري و تيولداري بار ديگر رايج شده و دخل و خرج مملكت در چنان پرده اي از ابهام است كه پيش از مشروطيت هم سابقه نداشت. مواجب بگيربودن دولت در برابر ملت به حقوق بگيرشدن ِ ملت از سوي حكومت تبديل گشته، منشأ حق حاكميت بار ديگر از دست ملت به دست نيروهاي غيبي افتاده است و عدالتخانه و عدليه كه مبدأ شروع جنبش بود كمتر شباهتي به تصور بنيانگذارانش دارد.
منشأ تفاوت ايران ِ امروز با ايران ِ صد سال پيش، ‌و تفاوت ايران با افغانستان را مي توان در دو عامل فكري و مادّي خلاصه كرد: تأثير فرهنگ غرب و پول نفت. همين اندازه كه به بركت تلاش روشنفكراني معدود در نيرنگستان آريايي ـ اسلامي افكاري درخشان در ذهن مغشوش و زبان پرلقلقة مردم جا افتاد و بر قلمها جاري شد جاي افتخار دارد. در ايران چند ساختمان صد و دويست ساله همچنان قابل سكونت است؟ اگر هم بر جا مانده باشد مشتي زينت و دكور و سر در براي عكس انداختن، يا ويرانة‌ متروك است. مشروطيت هم يكي از آن همه. فكر به شكل جامعه، و جامعه به شكل سرزمين درمي آيد. بدون نفرين شيخ فضل الله هم اوضاع چندان تعريفي نداشت. حد توان اين سرزمين شايد فقط همين باشد كه در شن ِ روان اين صحاري نقشها شكل ببندند و محو شوند.28 مرداد: مرثيه اي فوق العاده ضروري
با وجود تمام تعاليم بودا و مسيح و مولوي در توصيه به مهرورزي، كينه سنگ بنايي است در سازة تمدن بشر و در شخصيت بسياري آدمها. فهرست ِ طولاني صفات منتـسب به پروردگار گرچه كلمات جبـّار و منتـقـِم [انتقامْ گيرنده] را هم در بر مي گيرد، در آن از كينه خبري نيست. اما اين دليل نمي شود كه انسان فاني از انگيزش عاطفي نسبت به گذشته و به رفتار ديگران عاري باشد.
كينه را مي توان يادآوري ِ گذشته همراه با نفرت و خشم مداوم تعريف كرد. فرد اگر با يادآوري زردآلوهايي كه در كودكي از درخت همسايه مي كـَـند، و بي ميل دست زدن به اقدامي در آينده، با ياد ضربه هاي تركة صاحب باغ اشك در چشمانش جمع شود، به چنين احساسي رقــّت قلب و نوستالژي مي گويند. چنانچه با يادآوري ِ جفايي كه در زماني دور فردي دربارة او روا داشته است همچنان آرزو كند روزي بتواند رفتار آن نابكار را تلافي كند، و اين احساس طي زمان به همان شدت اوليه و كاهش ناپذير بماند، چنين عاطفه اي رنجش ِ تسكين ناپذير است و به آن كينه مي گويند. برخلاف تمام آموزه هاي اخلاقي و ديني و عرفاني، محبت بسيار زودتر از نفرت رنگ مي بازد. بسياري آدمها وقتي به ياد مي آورند زماني از كسي فوق العاده خوششان مي آمد [ماضي مطلق] شايد فقط لبخندي محزون بزنند. اما وقتي به ياد كسي مي افتند كه همواره از او متنفر بوده اند [ماضي نقلي] لهـيب شراره هاي غضب را مي توان در فضاي پيرامونشان احساس كرد.
از جمله خرده حساب هاي مشهور جوامع بشري، آزردگي مردمان شبه جزيرة كره و جنوب چين از اشغالگران ژاپني است. ارمنيان هم مي گويند دولت تركيه دست به قتل عام آن قوم زد. تنها در مورد اردوگاههاي مرگ آلمان نازي رژيم بعدي آن كشور رفتار پيشينيانش در كشتار غيرنظاميان را محكوم كرد. اما تنها در يك مورد نظامهاي مستقر پذيرفته اند كه اشتباه كردند. از دهة 1980 در متون آمريكايي و انگليسي هم اذعان به دست داشتن خارجي در سرنگوني دولت محمد مصدق رايج شد و رفته رفته حتي مقامهاي هر دو كشور از بابت خطاي پيشينيانشان رسماً پوزش خواستند. در حالي كه مناقشه هاي تاريخي ِ ديگر ظاهراً مي تواند با صدور بيانيه اي رسمي رو به كاهش بگذارد، رنجش ايرانيان تسكين ناپذير به نظر مي رسد. در جاهاي ديگري مانند آمريكاي جنوبي كه سركوبي خشن مخالفان سياسي دهه ها جريان داشت، دولت ايالات متحده حتي حاضر نيست بپذيرد كه تقريبا در تمام آن كشورها بسياري وقايع ناگوار رخ داد و قدرتي خارجي در آن وقايع دست داشت، تا چه رسد كه گناهي به گردن گيرد.
در دنيايي چنين فتنه بار و كينه آلود و اهل حاشا، ايرانيان آنچه را از بسياري ملتها دريغ مي شود به دست آورده اند اما تسلي نمي يابند. فراموش كردن ْ عملي ارادي نيست، اما حتي در برابر فكر بخشش هم كه مي تواند به طور ارادي انجام شود گويي ملت ايران تصميم گرفته است 28 مرداد را نبخشد. گرچه اسناد وقايع سال 1953 ايران در بايگاني هاي محرمانة‌ آمريكا و بريتانيا پشت هفتاد قـفـل است، دلجويي ِ كلامي بارها شنيده مي شود و در غرب كاملا عادي شده كه بگويند و بنويسند مردم ايران بحق از بابت آن وقايع شاكي اند.
آيا نظامهاي فكري و سياسي ِ آمريكايي ـ انگليسي وقايع سال 1953 ايران را، در قياس با فجايعي عظيم و برنامه ريزي شده در جاهاي ديگر، در حكم جنحه اي كم اهميت مي بينند كه اقرار به آن نشانة صداقت و بزرگواري است؟ از اين سو، آيا نزد مردم ايران ميل به تاكيد وسواس آميز بر دخالت خارجيان در آن واقعه مرهمي است كه كمك مي كند زخمهاي التيام نيافته پنهان بماند؟ روانشناسان باليني و روانپزشكان مي دانند كه فرد روان نژند وقتي مدام از درد جسمي مرموزي مي نالد چه بسا مي كوشد اسباب انصراف خاطر خويش را از درد روحي ِ جانكاه تري فراهم كند.
بازنگري در وقايع منتهي به 28مرداد 1332 به گونه اي كه نتيجه اي متفاوت با كليشه هاي رايج به دست دهد در آيندة نزديك اتفاق نخواهد افتاد. نسلي كه در آن وقايع دخالت داشت يا در قدرت است يا معارض قدرت، و در حالي كه وضع موجود بر درك ما از تاريخ سايه مي افكند، بازنويسي ِ آن وقايع به احتمال زياد در برابر انتخاب يا اين/ يا آن قرار مي گيرد. به اين واقعيت ناخوشايند هم بايد توجه داشت كه تنزل مقام شخصيتهاي مثبت تاريخي به مراتب آسان تر است تا ترفيع كمترمحترم ها. عزيزها را شايد بتوان از چشم مردم انداخت اما تقريباً محال است كه، به بيان اهل شيمي، اكسيدشده ها احيا گردند. قانون جاذبة خاك ِ پست كه آدم ابوالبشر از آن آفريده شد و به آن سقوط كرد چنين حكم مي كند كه محبت به آساني تبديل به تـنفر شود اما حركت در جهت عكس بينهايت نامحتمل است. بازنويسي ِ تاريخ در بسياري موارد مي تواند خراب كردن تلقي شود.
تصوير كلي فضاي سياسي ايران اواخر دهة‌ 1320 از اين قرار بود كه چهار نيروي ناسيوناليست، كمونيست، فئودال ـ درباري، و مذهبي سرشاخ بودند. موضوع دعوا ظاهراً ملي كردن صنعت نفت بود كه تبديل به قانون شده بود و كمتر كسي، ‌دست كم به طور علني، با اصل آن مخالفت مي ورزيد. بي دست وپا تر از همه محمدرضا شاه بود كه براي تفريحات و برنامه هاي شخصي و راضي نگهداشتن خانوادة پرجمعيت و حريصش سخت نياز به پولهاي قلـنبه داشت و منطقاً نمي توانست با افزايش درآمد مملكت مخالف باشد. اما بحث اين بود كه برنامه به دست كدام جناح به اجرا در آيد. طرز فكر رايج در جامعة‌ ايران حكم مي كند كه، ‌هدف هراندازه عالي و به سود آيندة جامعه، با توسل به هر كارشكني ِ ممكني نبايد گذاشت حريف برنده شود. تمايل مصدق به اينكه شخصاً و راساً و به هر قيمتي برنده باشد، و بيزاري عميق و قديمي اش از خانوادة پهلوي، دعوا را به حيطه هايي از قبيل فرماندهي بر ارتش كشاند. ظاهراً فرصت را براي پايان دادن به سوم اسفند مغـتـنم مي ديد. آيت الله ابوالقاسم كاشاني در دفتر رياست مجلس به صحبت با فضل الله زاهدي ادامه مي داد و، ‌به عنوان يكي از عجايب ايراني ـ اسلامي، شايد در تاريخ پارلمانتاريسم در جهان تنها رئيس مجلسي بود كه هرگز پا به صحن علني نگذاشت. و در حالي كه خزانه خالي بود، فدائيان اسلام براي اجراي فوري و تمام و كمال احكام الهي ـ ‌از جمله، ممنوعيت مشروبات الكلي كه ماليات آن منبع عايداتي براي دولت بود ـ فشار مي آوردند. در ادامة بن بست طولاني ِ سياسي ـ اقتصادي و با تحكيم ائتلاف طبيعي ِ دربارـ ديانت، مليـّون شكست خوردند و كمونيست ها سركوبي شدند.
بيش از نيم قرن است همه، جز هواداران دربار، اصرار دارند كه نتيجة دعوا را دخالت خارجي تعيين كرد. در اين صحاري، آبرو چنان مهم است كه آدم حتي وقتي شكست مي خورد بايد از جاي مهمي شكست خورده باشد وگرنه آبروريزي است. همچنان كه سال 1367 جمهوري اسلامي اصرار داشت ثابت كند نه از عراق بلكه از آمريكا شكست خورد، در سال 1332 هم نيروهاي خوب ِ داخلي از نيروهاي بد ِ خارجي شكست خوردند. خارجي بودن ِ توطئه، مظنـّـة بحث را بالا مي برد. كساني هم كه در داخل با آنها همكاري كردند موجوداتي بودند در حد شعبان جعفري [خود او مي گويد بعد از ظهر 28 مرداد، وقتي كار يكسره شده بود، از زندان آزادش كردند]. جعل مضحكه اي در هجو ِ خصم ِ دون. اين حرف هم از فرط تكرار تبديل به يقين شده است كه براي شكست دادن تقي رياحي، رئيس كمرو و ناپيداي ستاد ارتش مصدق، لازم بود از خارجه جواسيس اعزام كنند.
در اين تكْ گويي هاي بي پايان، اصل قضية نفت به عنوان موضوعي اقتصادي ـ فني جاي چندان مهمي ندارد. از ابتدا هم نداشت و دستاويزي براي نبرد خرده فرهنگ هاي متخاصم بيش نبود. پس از جنگ جهاني دوم، عصر امپرياليسم به شكلي كه پس شكست ناپلئون در 1815 آغاز شده بود سپري گشت. تقسيم سرزمين هاي داراي منابع و بازار فروش و ايجاد دولت مستعمراتي و سربازخانه در آن سوي درياها ديگر نه براي همة قدرتهاي بزرگ صرفة‌ اقتصادي داشت و نه در برابر رشد جنبشهاي استقلال طلبانه امكان ادامة آن بود. يكي از پيامدهاي نظم جهاني جديد،‌ توافق بهره برداري از منابع زيرزميني، از جمله نفت، بود كه شيوة پنجاه درصد عايدات براي صاحب سرزمين و پنجاه درصد براي استخراج كنندة‌ خارجي را باب كرد [اين شيوه كلا از دهة‌ 1340 در ايران هم معمول شد و همچنان ادامه دارد].
در دهة‌1320 گرچه كتاب در باب مسائل روز جهان بسيار كم منتشر مي شد، مذاكرات مجلس و مقاله هاي نشريات جدي نشان مي دهد كه كساني سير وقايع را دنبال مي كردند و از تحولات نظام جهاني خبر داشتند. اما آنچه با الهام از نظم جديد راه افتاد تا حد زيادي نبرد با اشباح تاريخي و ميل به جبران مافات بود. زماني كه قدرتهاي بزرگ به شيوه اي ديگر بر دنيا سروري مي كردند ايرانيان نتوانسته بودند دست خارجي را از مملكت كوتاه كنند. حالا كه تقسيمات جهاني بر پاية توافقهاي جديد شكل ديگري يافته بود مشتاق بودند وانمود كنند چون اينجانب اراده كرده ام خارجي بيرون مي رود. قوام السلطنه وانمود كرده بود قواي شوروي را بيرون كرده است و نوبت يكي ديگر بود تا طفرمندانه دست به اخراج انگلستان بزند.
تلاش ايرانيان براي ساختن اسطوره هاي خويش جاي تحسين دارد، اما اين تلاشي است بيشتر بر پاية احساسات. دو فرض در تمام ادعاها و گلايه هاي ايرانيان جاري است: اول، ايران به خودي خود و صرف نظر از همه چيز، كشوري بسيار مهم بوده و هست و خواهد بود و سرنوشت آن فقط با فريادهاي ملتش تعيين مي شود. دوم، نفت ايران، هرچند كشف ديگران باشد و بخشي از كالاهاي موجود در دادوستد كل بازار جهاني به حساب آيد،‌ تا بدان حد متعلق به خود ِ خود ِ ملت ايران است كه دولت ايران، به نمايندگي از سوي اسطوره هاي جاودانة ملت، مي تواند آن را استخراج كند يا نكند، و بفروشد يا نفروشد. به اين تصورات نامي بهتر از خرافات سياسي نمي توان داد.
از تصورات رايج آن زمان، تفكيك شركت نفت ايران و انگليس از دولت بريتانيا بود. هيئتهاي ايراني در شوراي امنيت سازمان ملل و در دادگاه لاهه به طرح اين نظريه پرداختند كه دولت ايران با شركتي نفتي قرارداد بسته است و اين قرارداد ربطي به دولت متبوع آن شركت ندارد. ملت سرشار از غرور بود كه شيرازة امپرياليسم از هم گسيخت و شركت بريتيش پتروليوم اكنون جوجة لرزان ِ بي صاحبي است در برابر استدلالي پولادين كه از مرز و بوم اهورايي به قلب استعمار شليك مي شود.
چنين حرفي نه در آن زمان ذرّه اي مصداق واقعي داشت و نه امروز دارد. دولتهاي بزرگ نمايندة هويت تاجرانة ملت خويشند. دولت كشوري امپرياليست چيزي نيست جز نوك پيكان شبكه اي از منافع تجاري، و زرهي كه نظام سرمايه داري ِ كشور متروپل به تن كرده است. غيرقابل تصور است كه بازرگانانش را در برابر نيروهاي متخاصم يا رقيب به حال خود رها كند. كاملا برعكس، حتي ممكن است تاجر را كنار بزند و مستقيما وارد عمل شود. آنچه اهميت دارد منافع امپراتوري است، نه تابلو اين يا آن كمپاني. در پي قيام خونين سال 1857 در هند، دولت بريتانيا كمپاني هند شرقي را كنار زد و مستقيما ادارة امور شبه قاره را به دست گرفت. در سال 1921 با به هم چسباندن چاههاي نفت كركوك در شمال و بصره در جنوب، كشوري ساخته شد كه اسم آن را عراق گذاشتند. شركت بهره بردار ِ اين منابع، مانند خود كشور جديد، ممكن بود هر نامي داشته باشد. امروز هم شركتها،‌ هر اندازه بزرگ، تابع سياست دولتهاي متبوع خويشند و مي بينيم سياست دولتها تا چه حد تعيين كنندة خط مشي شركتهايي به عظمت بوئينگ و زيمنس و كروپ در مبادلات خارجي است. اين توقع كه بريتانيا و كشتيهاي جنگي اش جنـتـلمنانه كنار بايستند تا دولت كوچولوي متزلزلي در خاورميانه، بي پرداخت يك شاهي غرامت، اموال شركتي نفتي را تحت عنوان خلع يد مصادره كند فقط به درد نطقهاي آتشين براي مردمي نارس و رؤيازده مي خورد [سه دهه بعد از آن وقايع هم بار ديگر سرمايه گذاران غربي تا دينار آخر ِ خسارت مصادرة اموالشان را گرفتند].
مصدق از ميانگين جامعة ‌خويش يك سر و گردن بالاتر بود اما، به گفته اي در زبان انگليسي، انسان نمي تواند از روي ساية خويش بپرد. او هم از خلقيات نامعتدل و افكار پريشان مردم خويش سهمي داشت و، به نوبة خود، آن فكرها را تقويت مي كرد. برخي مشخصاتش او را نزد مردم ايران عزيز و بلكه يگانه كرده است. در سرزميني كه مالدارشدن ِ گردنكشاني كه به قدرت مي رسند و تبديل يعقوب ليث صفاري به مفسد اقتصادي امري عادي است، او فردي بود متـنعـّم و بلندنظر، برخوردار از ثروت موروثي و بي اعتنا به بيت المال. وزير خارجه اش، حسين فاطمي، يكي از دوست داشتني چهره هاي سياسي ايران معاصر است و اگر كار به ايجاد جمهوري مي كشيد يحتمل نخستين رئيس آن مي شد [بي سبب نبود كه فدائيان اسلام هفت تير به دست پسري صغير دادند تا او را ترور كند]. سرسخت و مقاوم و مغرور و بي نياز از تملق آدمهاي حقير، زيرا در بزرگداشت خويش مجدّانه كوشا بود [در دادگاه نظامي، لوايح دفاعيه اش را "دكتر محمد مصدق" امضا مي كرد، گويي نسخه نوشته باشد]. در بيان نظراتش شجاع بود و در رساله اي كه در سال 1292،‌ پس از بازگشت به ايران در پايان تحصيلاتش در سويس، انتشار داد نوشت اجراي "قانون شرع كه مي گويد غيرمـُسلم اگر با خودشان طرف باشند قانون آنها در حق خودشان اجرا مي شود امروز مضرّ به استقلال ايران و اسلام است" و نتيجه گرفت كه اين يعني كاپـيتولاسيون. مانند همة رندان، تأكيد مي كرد كه خدا و وحي را صددرصد قبول دارد اما ارباب عمائم را چندان جـّدي نمي گرفت.
امام راحل در سال 1360 گفت قبل از 28 مرداد پيش بيني كرده بود كه "اين آقا سيلي مي خورَد، و سيلي هم خورد"،‌ نظر داد كه وي "مُـسلـِم نبود" و در ذمّ ملي گرايان كه، به گفتة ايشان، علماي دين را در چشم مردم خراب مي كردند خاطره اي تعريف كرد: روزي در سالهاي پس از 1332، آيت الله ابوالقاسم كاشاني در تهران وارد مسجدي شد كه در آن مجلس ترحيم برپا بود. جز راوي، احدي برنخاست تا به او احترام بگذارد و جا بدهد.
مصدق شخصا فئودال و اشراف زاده بود اما مي خواست پرچمدار جنبش بورژوازي باشد. يكي از فكرهايي كه به خود مشغولش مي كرد اصلاح قانون انتخابات بود تا حق رأي به باسوادها محدود شود و خيال داشت اين قاعده را در انتخابات مجلس هجدهم به اجرا بگذارد. اگر در اين كار موفق شده بود تحولي عظيم در صحنة سياسي ايران رخ مي داد: فئودالها ـ‌ و به تبع آن، دربارـ كه متكي به آراي رعيت هاي املاك شان بودند بازي را مي باختند. به بيان ديگر، تنة سنگين روستا بر نيروي پوياي شهر آوار نمي شد و مجلس به دست نمايندگان درس خوانده ها مي افتاد. اما چنين تغييرنقطه ثـقلي يك بازندة ديگر هم داشت: جناح ديانت هم بشدت تضعيف مي شد و شايد حتي از كار مي افتاد. آن گاه كساني كه در ميدان مي ماندند ناسيوناليست ها بودند در برابر كمونيست ها.
نوشته هايش در خاطرات و تألمات به روشني نشان مي دهد در كشمكش نفت روي جَـذ َبة استالين [تا زمان مرگش در اسفند 1331] و در مبارزة‌ پارلماني روي نيروي چپ حساب مي كرد، البته با اين اميد كه حزب توده همواره پشت در ِ مجلس بماند و هرگز نتواند داخل شود. مي نويسد: "احزاب چپ بواسطة تشكيلات منظم خود مى‏توانستند در هر موقع از آخرين[؟] افراد خود استفاده كنند، ولى احزاب ملى چون تشكيلات منظمى نداشتند از اين استفاده محروم بودند" و "انتخابات دورة هفدهم بهترين دليل و حاكي از اين معناست كه در طهران با تمام جديتهايي كه احزاب چپ نمودند حتى يك نفر از كانديداهاى خود را نتوانستند روانة مجلس كنند و كانديداهاى جبهه ملى با آرائى چند برابر بيشتر در صف اول واقع شدند." اين دو حرف، كه فقط دو پاراگراف فاصله بين آنهاست، آشكارا ناهمخواني دارد. درهرحال، با محدودشدن حق رأي به باسوادها،‌ نمي توانست كسي را پشت در نگه دارد مگر با نخواندن آراي داده شده به افراد نامطلوب در تمام حوزه هاي رأي گيري [مانند برنامه اي كه در سال 1359 اجرا شد].
هيچ يك از طرفين دعوا به اندازة حزب توده تـلفات نداد و هيچ طرفي به دليل مخالفت شديد [تا پيش از 30 تير 1331] به چنان شدتي ملامت نشد. شگفتا كه بعدها [پس از 22 بهمن] به موافقت شديد افتاد و باز هم بشدت ملامت شد. وقتي جاي محمدعلي شاه ِ خانْ صفت را احمدشاه ِ توريست بگيرد و وقتي تعادل و اعتدال در مردماني نباشد، ماركسيست ـ لنينيست ها هم به اندازة شاهان از اين صفات كم بهره اند.
دربار و ديانت و زمينداران بزرگ البته با قلع وقمع چپ كاملا موافق بودند اما محال بود دست روي دست بگذارند تا طرحي مثل كنارگذاشتن بيسوادان، كه عليه خود آنها بود، عملي شود. با اين همه، فرض كنيم اين فكر به اجرا در مي آمد و حتي ادامه مي يافت. ادامة‌ منطقي چنين فكري بايد اصلاحات ارضي، ايجاد مدرسه در دهات و بالا بردن سطح درك روستاييان باشد. طي يكي دو دهه، فرزندان كساني كه پـيشتر از حق رأي محروم بودند پا به عرصه مي گذاشتند. حتي اگر شماري بزرگ از آنها به مليـّون و به چپ رأي مي دادند، بي ترديد رأي شماري قابل توجه از آنها به كسان ديگري مي بود [مگر اينكه فرض كنيم افرادي از قبيل مهدي بازرگان و علي شريعتي هرگز ظهور نمي كردند].
كساني كه نوعاً قرار بود از روند رأي گيري حذف شوند امروز فوج فوج دكترا مي گيرند و آن را به پيشاني شان مي زنند. نبرد ميان درس خواندة شهري و بي سواد روستايي، به اصطلاح اهل رياضيات، برون يابي شده است: نقطة‌ صفرـ صفر محور مختصات از سطح اكابر به دانشگاه انتقال يافته،‌ اما منحني، كمي و بيش، همان است. امروز ايران فقط سيزده درصد بي سواد مطلق و غالباً سالخورده دارد. در مقابل، سي درصد جمعيت زير سي سال دارد و تقريباً همة آنها مدرسه رفته اند. با اين همه، مي بينيم خط كشي هاي سياسي ـ فرهنگي به همان پررنگي است كه پنجاه سال پيش بود. مصدق اعتقاد داشت صندوق رأي را نبايد سر جاليز برد. امروز كه در دانشگاه هم صنوق مي گذارند نتيجه به همان اندازه جاليزمحورانه است زيرا اين بار جماعتي كثير از باسوادها از حق رأي محرومند چون كانديدايي ندارند.
اندوه 28 مرداد و مويه بر آرزوهايي كه به سبب دخالت بيگانگان به باد رفت كمك مي كند دردهايي بسيار آشنا ناگفته بماند و افسانه هايي دربارة آنچه اتفاق نيفتاد جاي نتايج محتوم را بگيرد. پذيرش برخي واقعيات چنان دردناك است كه براي فراموش كردن آنها به مخدّري شبه تاريخي توسل مي جويند: وطن دوستي ِ ايراني نه تلقي اي مثبت و سازنده، بلكه نوعي سودازدگي است كه فرد به محض شنيدن كلمة وطن شروع به فريادكشيدن و زدن حرفهايي بيربط مي كند، در همان حال كه آمادگي دارد وطن را نقداً معامله كند چون يقين دارد همه همين كار را مي كنند. آن نبرد اگر امروزهم در مي گرفت به استيلاي يك خرده فرهنگ مي انجاميد و شكست خوردگان مي ناليدند كه قدرتهاي خارج
دریافت با ایمیلبرای دریافت روزانه‌ی مطالب روز دو راه پیش رو دارید:۱) آدرس ایمیل خود را در فرم پایین وارد کنید و دگمه‌ی «تایید» را بزنید ۲) به نشانی پایین یک ایمیل ساده بفرستید
RoozOnline-subscribe@googlegroups.com
دریافت با ایمیل
برای دریافت روزانه‌ی مطالب روز آدرس ایمیل‌تان را وارد کنید:
-->
استفاده‌ی غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ی کریتیو لایسنس و به‌طور مشروط آزاد است.

Rooz Online
Online newspaper in Persian, published by expatriate Iranian journalists

Hossein Derakhshan









-->
var site="s21roozonline"




_uacct = "UA-291661-2";
urchinTracker();

Tuesday, August 01, 2006

جنگ لبنان و تاثير آن بر مساله فلسطين


جنگ لبنان و تاثير آن بر مساله فلسطين

احمد زید آبادی کارشناس امورخاورمیانه


بمباران های مکرر بیروت توسط هواپیماهای اسرائیلی بخش قابل توجهی از شهر را تخریب کرده است
در حالی که جنگ در جنوب لبنان، رسانه‌های بين‌المللی را به خود مشغول کرده است، روند وقايع در سرزمين‌های فلسطينی مسير خاص خود را می‌پيمايد، مسيری که برخی از سران قدرت‌های بزرگ اميدوارند در جهت استقرار آرامش و صلح باشد.
طی هفته‌های گذشته، ارتش اسراييل با بهره‌برداری از تمرکز رسانه‌های جهانی بر جنگ لبنان، تهاجم سنگينی عليه پايگاهها و ساختارهای گروههای مسلح فلسطينی بويژه گروه حماس در نوار غزه به اجرا گذاشته و دهها شبه‌نظامی و غيرنظامی را به قتل رسانده است.
از نگاه اسراييل، جنگ لبنان در واقع فرصتی در اختيار اين کشور گذاشته است تا بتواند در کنار نابودی امکانات حزب‌الله، قدرت حماس در نوار غزه را نيز به حدی تضعيف کند که دولت تحت رهبری اين گروه نهايتا راهی جز پذيرفتن يک راه حل سياسی برای حل مساله فلسطين نداشته باشد.
به نظر می‌رسد که کشورهای ميانه‌رو عرب نظير مصر، اردن، عربستان و حتی محمود عباس رئيس دولت خودگردان فلسطين نيز با ديدگاه اسراييل مخالف نباشند، گرچه آنها قاعدتا ترجيح می‌دهند که تضعيف حماس تحت تاثير شکست احتمالی حزب‌الله لبنان صورت گيرد و نه از طريق حمله ارتش اسراييل به نوار غزه.
گفتگو با عباس ميلانی در مورد سفر رايس به خاور ميانه
واقعيت اين است که اعراب ميانه‌رو همواره نگران الگوبرداری گروههای فلسطينی از روش مبارزاتی حزب‌الله لبنان بوده‌اند و يکی از دلايل سکوت آنان در برابر جنگ اسراييل و حزب‌الله نيز ريشه در همين واقعيت دارد.
حزب‌الله لبنان پس از آنکه موفق شد ارتش اسراييل را در سال ۲۰۰۰ ميلادی به خروج يکجانبه از منطقه اشغالی جنوب لبنان وادار سازد، در برنامه تبليغاتی دامنه‌داری، خود را به عنوان تنها نيروی عربی معرفی کرد که توانسته است به خلاف ارتش‌های بزرگ عربی، افسانه شکست‌ ناپذيری اسراييل را باطل کند.
اين نوع تبليغات هر چند که در بين برخی توده‌های عرب و بويژه فلسطينی بازتاب مثبتی داشت، اما تکرار آن نمی‌توانست سران کشورهای عرب را خشمگين نکند چرا که اين تبليغات به گونه‌ای روشن به تحقير آنها منجر می‌شد.
در عين حال، شيعه بودن گروه حزب‌الله نکته ديگری بود که نه فقط سران عرب بلکه برخی از گروههای غير دولتی و حتی برخی از رهبران مذهبی حماس را نگران کرده بود. نگرانی آنها از اين بود که حزب‌الله پيروزی خود بر اسراييل را به ايدئولوژی شيعه نسبت دهد و بدين‌وسيله باعث تضعيف مذهب سنی در بين جوانان مبارزه‌ جوی عرب شود.
در واقع، در يکی – دو سال گذشته گزارش‌های پراکنده ‌ای از نگرانی برخی رهبران مذهبی حماس از نفوذ انديشه‌های حزب‌الله در بين مبارزان فلسطينی انتشار يافته و در اين ميان بويژه گروه جهاد اسلامی فلسطين به رهبری رمضان عبدالله شلاح که گروهی سنی مذهب است، به دليل روابط نزديکش با ايران و حزب‌الله متهم به گرايش‌های شيعی شده است.
اعلام موجوديت يک جنبش شيعه مذهب در فلسطين، در چند ماه پيش، بر نگرانی رهبران مذهبی حماس افزود و باعث شد تا آنان با موضع‌گيری تند در اين باره اعلام کنند که در سرزمينی که حتی يک شيعه نيز وجود ندارد، اعلام موجوديت يک گروه شيعه چه معنا و مفهومی دارد.
اين در حالی است که حزب‌الله لبنان در طول فعاليت‌های خود نشانی از علاقه به تبليغات فرقه ‌ای نشان نداده و بر وحدت اسلامی تاکيد داشته است، با اين همه امکان اينکه ظهور دولت محمود احمدی ‌نژاد در ايران، بر فرقه‌گرايی حزب‌الله تاثير گذاشته باشد، منتفی نيست چرا که دولت احمدی ‌نژاد و حاميان آن برخلاف سياست ‌های اعلام شده جمهوری اسلامی مروج نوعی افراطی از فرقه‌گرايی مذهبی هستند.
با توجه به رويدادهای فوق، به نظر می‌رسد که برخی کشورهای ميانه‌رو عرب و محافل فلسطينی، از اينکه حزب ‌الله در رويا رويی نظامی با اسراييل آسيب جدی ببيند، ناراضی نخواهند بود، زيرا به زعم آنان، خلع سلاح و يا شکست حزب‌الله دو پيام توامان برای جوامع عرب و بخصوص فلسطينی‌ها خواهد داشت، پيام نخست اينکه در صحنه کارزار، ايدئولوژی شيعه تفاوتی با مذهب سنی ندارد و پيام دوم اينکه، خط مشی حزب‌الله در برابر اسراييل نه فقط در دراز مدت تاثير مثبتی ندارد، بلکه ممکن است باعث شکست و نابودی شود.
بر اين اساس، سير تحولات جنگ در جنوب لبنان می‌تواند بر موضع حماس در برابر اسراييل تاثير جدی بر جا بگذارد، از همين رو نتيجه جنگ، بيش از آن اهميت دارد که در ابتدای امر به نظر می‌رسد.

اهمیت حیاتی حزب الله لبنان برای سوریه


اهمیت حیاتی حزب الله لبنان برای سوریه

مجدی عبدالهادیتحلیلگر امور جهان عرب در بی بی سی


بشار اسد، رئيس جمهوری سوريه به نيروهای مسلح کشورش دستور داده که سطح آمادگی خود را افزايش دهند.
بشار اسد گفت که سربازان سوری بايد خود را برای چالش های منطقه ای و بين المللی آماده کنند.
بشار اسد دستور جديد را در نشريه ارتش و به مناسبت روز ارتش سوريه داده و گفته است که سوريه در کنار مقاومت قهرمانانه لبنان و فلسطين دوشادوش می ايستد.رئيس جمهوری سوريه از حزب الله نام نبرده ولی منظور او روشن است.
سوريه به شدت نگران طرح استقرار نيروهای حافظ صلح بين المللی درخاک لبنان و در طول مرزهای اسرائيل و نهايتا خلع سلاح حزب الله است.
يک چنين استقراری می تواند در عمل سوريه را از مهمترين کارتی که برای سالها در مناقشه اش با اسرائيل داشته محروم کند.
سوريه به حزب الله نيازمند است زيرا ارتش منظم سوريه بهيچوجه با نيروی دفاعی اسرائيل که مجهزتر و آموزش ديده تراست قابل مقايسه نيست.
حزب الله در رويارويی با قدرت نظامی اسرائيل از هر ارتش ديگرعرب، به مراتب موثرتر بوده است.
در حالی که متن سخنرانی آقای اسد انتشار می يافت، وليد معلم، وزير خارجه وی گفت که چنانچه نيروهای حافظ صلح بين المللی بدون رضايت حزب الله استقرار يابند لبنان به عراق ديگری تبديل خواهد شد.
وزير خارجه سوريه افزود که يک چنين نيروی خارجی، ممکن است نيروی اشغالگر محسوب شده و لبنان به صورت مغناطيس ديگری برای جلب القاعده درآيد.
در عین حال اکنون که آمريکائی ها از يک صلح جامع و پايدار در مرز اسرائيل و لبنان صحبت می کنند، پيامی که از دمشق می رسد همان پيام قديمی است. اينکه مادام که بلندی های جولان در اشغال اسرائيل است يک صلح جامع در خاورميانه برقرار نخواهد شد.

آنان که حقیقت را نمیدانند ابله اند


آنان که حقیقت را نمیدانند ابله اند
اما آنان که حقیقت را میدانند ولی آنرا انکار میکنند، تبهکارند!
(برتولت برشت)

این روزها یاد آور یکی از تلخترین و هولناکترین فجایع تاریخ ایران میباشد. هیجده سال پیش در سال 1367 در چنین ایامی رژیم جمهوری اسلامی به یکی از فجیعترین جنایات قرن دست زده است! در چنین ایامی پاسداران اسلامی فرزندان رشید خلقی در بند را در زندانهای رژیم اسلامی دسته دسته و گروه گروه به بالای چوبه های دار فرستادند. زندانیان بیگناهی که تنها به جرم عقیده شان در زندانهای تفتیش عقاید حاکمان اسلامی بسر میبردند. بسیاری از آنها حتی دوران به اصطلاح محکومیتشان هم به اتمام رسیده بود و منتظر آزادشدن بوده اند... بسیاری از آنان سالیان سال را در زندان گذرانده بوده اند. بسیاری هم از زندان آزاد شده بوده اند ولی مجددا فقط جهت پاره ای توضیحات کوتاه به زندان فرا خوانده شده بودند. آنان چه ساده لوحانه و معصومانه برای ادای پاره ای توضیحات به سلاخ خانه پا گذاشتند! و بی خبر از آنکه خون آشام جماران به کمک همدستان خود قصد سلاخی آنان را دارد.
مرداد بود و یاد آور ایامی شوم گذشته های دور.. یاد آور کودتای ننگین بورژوازی علیه دولت ملی مصدق... و اینبار نیز شبه کودتایی دیگر در شرف تکوین بود. خمینی و همدستانش کمر به قتل تمامی آزادیخوا هان به معنی واقعی کلمه بسته بودند. مقدمات امر از ماهها قبل در حال آماده سازی بود. ماشین جنگی خمینی که تاب مقاومت در مقابل ماشین جنگی عراق را از دست داده بود و امام قاتلان زمان میرفت که با نوشیدن جام زهر به حیات ننگین سیاسی خود خاتمه دهد، مصمم شده بود که همه چیز را بعد از خود نیست و نابود سازد و فرصت دوباره سازی کشور را از خلق به جان آمده بگیرد. برای اینکار میبایست هر آن کس و هر آنچه که متعلق به جبهه خلق بود و نشانی از مقاومت بر علیه فاشیست اسلامی خمینی داشت نابود گردد. این ادامه سیاست جنگی هیتلر بود که در مقابل هر شکست از پارتیزانها و نیروهای مقاومت دست به انتقام کشی از مردم بی دفاع و اسرای جنگی میزد. اسرا و مردم بی دفاع و بی گناه را دسته دسته برای تلافی شکستهای خود در جبهه های جنگ به جوخه های تیرباران میفرستاد تا بدین ترتیب پارتیزانها و نیروهای ضد هیتلری دست از مقاومت بکشند. آری این تاکتیک کثیف و ضد بشری از هیتلر به خمینی به ارث رسیده بود.
خمینی و حامیان وی که میدانستند چاره ای جز تسلیم خفت بار در جنگ ضد خلقی را ندارند از اوایل تیرماه 67 شروع به قتل عام زندانیان سیاسی نمودند تا در صورت وقوع هر گونه اعتراض و شورشی از سوی مردم لاقل نیروهای بالقوه سیاسی در صحنه نباشند. همچنین با افکندن رعب و وحشت میان مردم در نتیجه موج اعدامهای جدید به مانند سال 60 جلوی اعتراض و قیام و شورش احتمالی خلق گرفته شود. سیاستی که همواره از سوی اسلام گرایان حاکم بر ایران اجرا شده است. از جریان سرکوب خلق کرد در سال 58 تا سرکوب خلق عرب و ترکمن در سالهای بعد و تا سرکوب خونین سال 60 و ... تا قتل عام سال 67 همه اینها ادامه همان سیاست کشتار و گسترش جو رعب و وحشت بوده است.

اما نکته دردناک امروز پس از گذشت هیجده سال از وقوع این جنایت ضد بشری این است که عده ای خواسته و نا خواسته با بیانات آگاه و ناآگاهانه خود مجددا دارند سیاستهای کثیف و ضد بشری حاکمان اسلامی را ترویج میکنند و سعی در عوض نمودن جای قربانی و قاتل دارند.
از جمله این رجالگان میبایست به مزوران اکثریتی/ توده ای اشاره کرد که کشتار و قتل عام تابستان 67 را نتیجه عملیات نظامی مجاهدین خلق دانسته اند. و یا نمونه دیگر همین دوست مبارز مان که سعی دارد ژستی مثل گاندی بگیرد یعنی برادر اکبر گنجی عضو سابق و فعال سپاه پاسداران که سعی مینماید به نحوی زیرکانه بار دیگر هم پالگی ها و یاران سابقش را از زیر ضرب بیرون ببرد و قتل عام را نتیجه حمله نظامی یک سازمان اپوزیسیون به رژیمی ضد بشری قلمداد کند!!! زهی وقاهت و بی شرمی!!!
در پاسخ به این یاوه سرایان باید بگویم که اولا گیریم که قتل عام نتیجه حمله نظامی یک سازمان اپوزیسیون بوده است!!! آیا هیتلر برای جلوگیری از عملیات پارتیزانها دست به چنین اقدامات حیوانی و کثیفی نمیزد؟؟ آیا بارها ما در کتب و وقایع تاریخی نخوانده ایم که عوامل هیتلری اهالی یک روستا را به خاطر پناه دادن به پارتیزانها قتل عام کرده اند؟؟ ایا این همه جنایات به حساب پارتیزانهای مقاومت که سمبل غرور و افتخار یک ملتی بوده اند نوشته شد یا مسببین این جنایت یعنی همان عوامل هیتلری به دادگاههای جنایی کشیده شده اند؟؟
ولی نکته مهمتر و قابل توجه در اینجاست که این قتل عام بر خلاف ادعاهای مزدوران رنگ و وارنگ حکومتی به هیچ وجه نمیتوانست نتیجه حمله نظامی یک سازمان سیاسی نظامی اپوزیسیون باشد!!! چرا؟؟؟
بخاطر اینکه موج قتل عامها از اوایل تیر ماه آغاز گردیده بود و رژیم به چنان فلاکت و بحرانی دچار شده بود که حتی زندانیان اکثریتی و توده ای را هم به جوخه های اعدام سپرده بود و این همه در حالی بوقوع پیوسته بود که عملیات نظامی سازمان مجاهدین خلق از سوم مرداد شروع شده بود!!!


باید قاطعانه در اینجا بگویم که آنان که نمیدانند و نا دانسته و نا آگاهانه آب به اسیاب رژیم ضد بشری اسلامی میریزند و با بیان چنین ادعا هایی سعی در تخفیف و یا احیانا تبریه جانیان اسلامی دارند افرادی ابله هستند!!! ولی آنان که میدانند و کاملا آگاهانه چنین خطی را به پیش میبرند مانند برادر اکبر گنجی و جاسوسان اکثریتی / توده ای تبهکارانند.

مسعود ابراهیم نژاد


سرنگونی گام به گام!

سرنگونی گام به گام!
روز دوشنبه 31 جولای 2006 میتواند بعنوان سرفصل و نقطۀ عطفی در تاریخ مبارزات ملّت ایران ثبت گردد. در این روز برای اوّلین بار قطعنامه ای علیه رژیم با اکثریت1-14 تصویب شد. در این اجماع جهانی به رژیم غرقه در بحران تا تاریخ 31 اُوت فرصت داده شد تا با قطع غنی سازی اورانیوم، بال و پر بلندپروازیهای قرون وسطایی خود را بدست خود بچیند در غیر اینصورت مورد تنبیه و تحریم جهانی قرار خواهد گرفت. در صورت جدیّت در اعمال الزامات قطعنامۀ مزبور، رژیم در برابر دو انتخاب مرگبار، بناچار گام به گام بسوی سرنگونی خود پیش خواهد رفت.
از آنجا که علم کردن جاه طلبی های هسته ای و گسترش شبکه های تروریستی جهانی، مقدّم بر هر نیّت خارجی و برون مرزی، برای آخوندها مصرف داخلی، در جهت سرکوب و تحکیم دیکتاتوری مذهبی و قرون وسطایی خود دارد، مردم در داخل ایران نه تنها از آخوندها حمایت نمیکنند بلکه اکثریت بجان آمده مترصد فرصتی مناسب برای رویارویی جهت ساقط کردن آخوندها میباشند.
طی 27 سال گذشته بی وفقه، هزاران تظاهرات و حرکات عظیم اجتماعی-که تماماً بدلیل سرکوب شدید داخلی و عدم حمایت مکفی خارجی-به نتیجۀ مطلوب نرسید، می تواند اینبار با تغییر شرایط بین المللی، یعنی با تحریم و طرحهای تنبیهی به نتیجه برسد. تحریم و تنبیهات بین المللی برای ملّت ایران میتواند حاوی این پیام باشد که غرب و جهان متمدّن دیگر قصد حمایت از جمهوری اسلامی را ندارد و زمان خیزشهای ملّی و سراسری برای جارو کردن رژیم منزوی آخوندها فرا رسیده است. حنای رژیم حداقل در داخل دیگر رنگی ندارد و بیش از 90% مردم ضمن تنفر از رژیم، هیچگونه توهّمی نسبت به توانمندی، وطن پرستی، اسلام گرایی، مستضعف نمایی و عربده های ضدامپریالیستی آخوندها ندارند. موضوعی که باعث شده رژیم روباز و بدون هیچ دست بستگی، با استفاده از اندک نیروهای عقب افتاده و مومن خود تا خیل مزدوران و جیره خوارانش با سرکوب تمام عیار علنی مانع از سقوط خود شود چنین احوالی باعث شده که رژیم بالاترین درآمد حاصله از فروش نفت را برای سرکوب داخلی و حمایت و گسترش تروریسم بین المللی صرف کند که با تگنا قرار گرفتن مالی و تحریم نفتی-تسلیحاتی، توان سرکوب بمیزان قابل توجهی پائین آید و امکان به ثمر رسیدن خیزشهای اجتماعی اعم از مسالمت آمیز تا قهرآمیز جهت تغییر دموکراتیک این نظام قرون وسطایی فراهم گردد.
البته این شقِ معقول و شاید خوش بینانۀ حل مسئله باشد سناریویی که بازیگر اصلی صحنه مردم ایران هستند یعنی بعبارتی تحقق شعار نه جنگ و نه مماشات! ولی در صورت عکس العمل نابخردانۀ جهان-بویژه اروپا و آمریکا برای حلِ "سریع" و شاید هم پردرآمدِ" نظامی"-که مورد حمایت هیچ ایرانی آزاده و وطن پرستی نخواهد بود، اگر چه سرنگونی جمهوری اسلامی بوقوع خواهد پیوست ولی دستیابی به دموکراسی و پیشرفت نیز برای سالیان دراز به تعویق خواهد افتاد. در این رابطه دیگر بار تاکید و ضرورت شکل گیری یک ائتلاف ملّی فراگیر از جمهوری خواهان با حضور فعال و موثر مجاهدین و شورای ملّی مقاومت در کانون این ائتلاف ضامن گذار سرفرازانه از این پیچ خطرناک تاریخ میهنمان به مردم سالاری و دمکراسی و آزادیهای پایدار خواهد بود. شکل گیری هر چه سریعتر این ائتلاف ملّی برای سرنگونی و جایگزینی رژیم پا به گور جمهوری اسلامی، بهترین وسیله برای تغییر دموکراتیک و مانعی جدّی برای دخالت نظامی خارجی در ایران خواهد بود. تا آنجا که به آمریکا و اروپا برمیگردد جدیّت خود برای دفع شر آخوندها و حسن نیّت آنها برای برقراری دموکراسی در ایران را با به رسمیّت شناختن حق فعالیت آزادانۀ سازمانها و جریانات سیاسی از جمله مجاهدین و شورای ملّی مقاومت و خارج نمودن نام آنها از لیست سازمانهای تروریستی، میتوانند به نمایش بگذارند. و بمردم ایران ثابت کنند که قصد ندارند اشتباهات دوران مصدّق را تکرار کنند. تا آنجا که بمردم ایران مربوط است 27 سال تسلیم نشدن در برابر ستمکارترین، سرکوبگرترین رژیم معاصر جهان و تقدیم هزاران شهید-که سودایی جز عشق به ایران و آزادی نداشتند-بهترین گواه بر بلوغ و آمادگی یک ملّت برای دستیابی به خواست دیرنیۀ آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی است. در پایان با توجه به اینکه تخقق آزادی و دموکراسی در ایران، نقش بسزایی در برقراری امنیّت و ثبات جهان، بویژه خاورمیانه خواهد داشت سرنگونی رژیم آخوندها، نه تنها یک ضرورت داخلی بلکه ضرورتی جهانی است. جهانی که ظاهراً عزم راسخ خود را با تصویب قطعنامۀ 31 جولای و شمارش معکوس مرگ رژیم آغاز گردیده و امید است که به همّت و دستان توانای ملّت ایران تکمیل و به پایان رسد!
مجید آریا-آمریکا

Monday, July 31, 2006

هشدار؛ دانشجويان زنداني در خطر مرگ

خليل بهراميان، وکيل اکبر محمدي:
هشدار؛ دانشجويان زنداني در خطر مرگ
مريم کاشاني
m.kashani@roozonline.com
۱۰ مرداد ۱۳۸۵
خلاصه:
اکبر محمدي در زندان مرد. خبر چند کلمه بود و حکايت هزار هزار. از جنبش دانشجويان در 18 تير ماه، بيش از هفت سال گذشته، اما آنان که چشم دانشجويان را از حلقه درآوردند، آنان را زير چماق هاي خود از راهرو مرگ گذراندند، بدن هاي خرد شده شان را از پنجره ها به بيرون پرتاب کردند و در دوران زندان، با آنها آن کردند که قرون وسطاييان رو روسپيد، هنوز تشنه اند. تشنه خون.
-->
اکبر محمدي در زندان مرد. خبر چند کلمه بود و حکايت هزار هزار. از جنبش دانشجويان در 18 تير ماه، بيش از هفت سال گذشته، اما آنان که چشم دانشجويان را از حلقه درآوردند، آنان را زير چماق هاي خود از راهرو مرگ گذراندند، بدن هاي خرد شده شان را از پنجره ها به بيرون پرتاب کردند و در دوران زندان، با آنها آن کردند که قرون وسطاييان رو روسپيد، هنوز تشنه اند. تشنه خون.
اکبر محمدي، که ديشب در سلول اينان جشم بر جهان بست، روز 5 مرداد خود از اين فاجعه خبر داده بود. او که از اولين روز مرداد داغ، در اعتراض بر نامردمي که در حق او روا مي شود، دهان بر قوت بسته بود، چنين نوشت:
"به نام يزدان پاک
به مدت ۷ سال است که در اسارت هستم و انواع فشارهاي جسمي و روحي را طي اين مدت تحمل کرده ام. به دليل قرار گرفتن زير انواع شکنجه هاي قرون وسطايي در طي بازجويي هاي اوليه به انواع بيماريها از جمله ديسک کمر مبتلا شده ام که در نتيجه شدت گرفتن ديسک کمرُ مسئولين امنيتي از ترس اينکه اين بيماري منجر به فلج يا مرگ اينجانب گردد و رسوايي آن برفضاحت هاي پيشين آنها اضافه گردد و به خاطر آنکه مسئوليت آنچه بر سر من آورده اند گريبانگيرشان نشود، زيرعنوان [ مرخصي نامحدود] مرا از زندان بيرون فرستادند.
در دوران مرخصي استعلاجي براي معالجه بيماري ام به متخصصين مراجعه کردم اما اعلام کردند به علت تخليه مايع نخاعي انجام اين عمل در داخل کشور مقدور نيست و به ناچار کژدار و مريز اين مدت را با مصرف دارو سپري کردم.آقايان وقتي متوجه شدند هنوز زنده هستم در تاريخ 19 تيرماه 1385 مجددا مرا به زندان بازگرداندند. ظرف يک ماه گذشته که به زندان بازگشته ام، مراجعات مکررم به بهداري زندان براي ادامه مداوا بي نتيجه مانده و هر بار با جواب سر بالا و پرخاش و توهين روبرو شده ام.
از اين رو اکنون که مسئولين مرگ با ذلت را براي من تدارک ديده اند،ُ تصميم دارم زير بار ظلم و ذلت نروم و اگر قرار است در شرايط اسارت بميرم، نوع مرگ خود و شرايط آن را خود تعيين کنم. از اين رو اعلام ميدارم در صورتي که مسئولين مربوطه به خواست قانوني ام پاسخ ندهند، براي آزادي خود جهت مداوا و همچنين در اعتراض به نقض سيستماتيک حقوق بشر در حکومت جمهوري اسلامي و نيز براي آزادي کليه زندانيان سياسي از تاريخ اول مرداد 1385 به صورت نامحدود دست به اعتصاب غذا خواهم زد.
واضح است در صورت بروز هرگونه اتفاقي براي اينجانب مسئوليت مستقيم آن با سران حاکميت است و آنان مي بايست پاسخگو باشند.
اکبر محمدي- دانشجوي زنداني - متهم رديف اول کوي دانشگاه تهران"
زندانبانان که گويي اين مرگ تدريجي را انتظار مي کشيدند، در روز 3 مرداد، هنگام مراجعه وکيل اکبر محمدي به زندان، او را از ملاقات باز داشتند و به اين علت که: چون در اعتصاب غذا به سر مي برد، ممنوع الملاقات است. بهراميان در همان روز اعلام کرد: "موكلم از حقوق يك زنداني بهره‌‏مند نيست و با وجودي كه شش سال از حبس وي مي‌‏گذرد، تاكنون يك بار به مرخصي آمده است."
و به اين ترتيب اکبر محمدي درحالي وارد چهارمين روز اعتصاب خود شد که بنا بر گفته "ساير زندانيان در زندان اوين وضعيت جسماني او رو به وخامت" مي رفت.
رئيس اندرزگاه [اوين] با فراخواندن اکبرمحمدي وي را تهديد کرد که در صورت ادامه اعتصاب غذا وي را به سلول انفرادي زندان رجايي شهر منتقل خواهند کرد.انگار که به يک جنايتکار خطرناک، خبر از رفتن به زنداني هراسناک تر را بدهند.
و درست در همان لحظه که آقايان، طناب دار او را مي بافتند، "اکبر محمدي... به علت ضعف جسماني شديد، در بند 350 زندان اوين بيهوش شد و توسط همبندان خود به بهداري زندان انتقال يافت. بر اساس اين خبروضعيت اکبر محمدي در پي 5 روز اعتصاب غذا با وجود بيماريهاي پيشين وي، وخيم" بود. اما از مهرورزي خبري نبود. هر چه بود تهديد بود و تهديد:"حراست زندان با رو در رو کردن اکبر محمدي با برادرش منوچهر محمدي در زندان سعي بر شکستن اعتصاب غذاي اکبر محمدي از طريق برادرش" کرد، اما "محمدي ضمن پاي فشاري بر خواسته هاي خود بر ادامه اعتصاب غذا به عنوان تنها حربه" اصرار کرد. او عزمش را جزم کرده بود که "تن به ذلت ندهد" و نوع "مرگ خويش را خويش انتخاب کند."
در اينجا بود که زندانيان ديگر، که آنان را نيز حال و روز بهتر نيست، به حمايت از او برخاستند:
"اکبر محمدي که هفت سال پيش در جنبش دانشجويي 18 تير سال 1378 دستگير شد، بدليل شکنجه هاي وارده در بازداشتگاه توحيد، به انواع بيماريها دچار گرديد. وضعيت او به لحاظ ديسک کمر و مسائل ديگر به گونه اي بود که سه بار زير عمل جراحي رفت و شرايط او به نوعي اسفناک گرديد که مسئول امنيتي و قضايي، از ترس اينکه مبادا در زندان بميرد و زهرا کاظمي ديگري روي دست آنها بماند، حدود دو سال پيش او را به مرخصي نامحدود فرستادند. متأسفانه با روي کار آمدن دولت جديد که نام خود را دولت مهرورزي گذاشته است ، چندين ماه پيش مجدداً او را به زندان بازگردانده اند.
اکبر محمدي اين دانشجوي زنداني، که بدليل مقاومت در زير شکنجه بعنوان اسوه مقاومت مطرح شده بود، اينک شش روز است که در اعتراض به وضعيت خود دست به اعتصاب غذاي نامحدود زده است. متأسفانه بدليل وضعيت جسمي اش شب گذشته کنترل خود را از دست داده و بصورت نيمه بيهوش توسط دوستان زندانيش، به بهداري زندان اوين منقل گرديد. شرايط او به گونه اي است که همگي ما را نگران کرده است و به همين دليل از تمامي مجامع مدافع حقوق بشر در داخل و خارج از مرز، دعوت مي کنيم که براي دفاع از اکبر محمدي بپاخيزند."
نامه، امضاي حشمت الله طبرزدي، منوچهر محمدي، احمد باطبي، بهروز جاويد تهراني، محمدرضا خوانساري، مهرداد لهراسبي، ارژنگ داوودي، خالد هرداني، امير حشمت ساران، ولي الله فيض مهدوي، اسد شقاقي، خليل شالچي، افشين باايماني، سيامک پورزند، هاشم شاهين نيا، شاهين آريا نژاد، شهرام پور منصوري، جعفر اقدامي، محمدرضا رجبي، حيدرقلي سلطاني، محمد نيکبخت، ناصر خيراللهي و ابراهيم مؤمني را پاي خود داشت.
اما اين صداهاي زنداني نيز، ره به جايي نگشود. تا به گزارش کميته دانشجويي گزارشگران حقوق بشر "اکبرمحمدي دانشجوي زنداني در نهمين روز اعتصاب غذاي خود... در حمام زندان اوين دچار ايست قلبي شد و تلاش پزشکان زندان نيز براي احياي وي بي نتيجه ماند" و رسيد به خبر. خبري که تنها چند کلمه بود: "اکبر محمدي در ساعات پاياني شب گذشته از دنيا رفت."
و حالا که اين موکل ديگر نيست، خليل بهرامي، با هشدار درباره خطري که منوچهر محمدي، برادر اکبر، و احمد باطبي را تهديد مي کند، به روز مي گويد: "اکبر محمدي در بهداري يک سکته کرده بود، ولي معلوم نيست به جه عنوان کسي را که سکته کرده دوباره به بند منتقل مي کنند. در آنجا او سکته دوم را مي کند که منجر به مرگ مي شود. آن طوري که من شنيدم او را در خود بهداري هم تحت فشار قرار داده اندف دست و پايش را به تخت مي بندند که اعتراض نکند، و دهانش را باچسب مي بندند که صدايش بيرون نرود. در اين مدت شکنجه هاي رواني بسيار سنگيني نسبت به او اعمال مي کنند و در نتيجه او مي ميرد، و يا در واقع به نظر من کشته مي شود."
حالا پيکراين"اکبر" که نمي خواست تن به ذلت بدهد "براي کالبد شکافي" روي تخت سرد "بيمارستاني در سعادت آباد" است. تن زخم خورده اي که اگر مي توانست به سخن درآيد از غل و زنجيري مي گفت که درست يک روز قبل "همزمان با بازديد هيئتي ازمجلس از زندان اوين"، بر تن بيجان اکبر محمدي زده بودند.تني پاره پاره که جاي جاي آن رد شکنجه و تازيانه جلاد بود.از دهاني سخن مي گفت که بر آن چسب زده بودند تا راه کلام و فرياد را بر او ببندند. و از يک تشنگي تاريخي که که ميراث يزيد بود. به اين کبوتر، گاه سر بريدن، آب نداده بودند.
خليل بهراميان، بر اين مرده چه خواهد کرد؟ پاسخش چنين است: "من خود را براي يک اعلام جرم عليه مسئولين و کساني که او را بار ديگر به زندان برگرداندند آماده مي کنم. زيرا پزشکان قانوني اعلام کرده بودند که او به خاطر وضعيت روحي و جسمي، و انواع ناراحتي هاي قلبي وکمر و غيره و غيره، که حاصل شکنجه هاي قبلي بوده، نبايد به زندان برگردد. حالا آن کسي که دستور بازگرداندن او را به زندان داده، خواه ناخواه عامل فوت وي است. هر مقامي که بوده بايد قانونا تحت پيگرد قرار گيرد."
و آيا اين وکيل، به اين "پيگرد قانوني" اميدي دارد؟ مي گويد: "من کار خودم را مي کنم. با تمام قدرت. من بايد براي احقاق حقوق مردم مبارزه ام را بکنم؛ اما احتمال رسيدن به نتيجه ضعيف است. نتيجه را بايد مردم ايران ببينند، آنها بايد کاري کنند تا جلوي اين خرابکاري ها گرفته شود."
بخصوص آنکه "منوچهر محمدي هم در وضعيت بسيار خطرناکي است و خطر مرگ او را هم تهديد مي کند و هر لحظه احتمال مرگش مي رود. من الان با او ملاقات داشتم. در وضعيت بسيار بدي است، يا کارش به جنون مي کشد، يا سکته مي کند.من در اين مورد به رئيس زندان و معاون دادستان هشدار داده و با آنها اتمام حجت کرده ام. اگر اين شيوه ادامه يابد، نفر دوم منوچهر محمدي است، و بعد احمد باطبي که او هم در وضعيت خطرناکي است. به نظرم يک جرياني هست که احتمالا حذف فيزيکي يکي يکي اين بچه ها را در نظر دارد."
حالا احمد باطبي را هم برده اند. به ضرب و شتم، در برابر چشمان تازه عروسش، و به جايي نامعلوم. احمد باطبي ديگر متهم کوي دانشگاه تهران است که از حدود 1 سال پيش با گذراندن نيمي از دوران حبس 15 ساله خود به مرخصي آمده بود، تا جان رنجور را درمان بخشد. مامورين اطلاعاتي، که باز هم معلوم نيست "به کدام يک از نهادهاي امنيتي" دولت اسلامي وابسته اند، احمد را برده اند تا بر جان نرم او، انقلابي نرم را به اثبات برسانند. باطبي ، منوچهر محمدي و ديگر زندانيان را نيز سرنوشتي چون اکبر در انتظارست؟ اکبري که نوشت: "واضح است که در صورت بروز هر گونه اتفاقي براي اينجانب، مسئوليت مستقيم آن با سران حاکميت است و آنان مي بايست پاسخگو باشند." هر گونه اتفاق.

سندي در مورد قتل محمدي - مصاحبه ای که عاملان جنايت را معرفي مي کند -

مصاحبه ای که عاملان جنايت را معرفي مي کند
سندي در مورد قتل محمدي
کوروش سليمی
۱۰ مرداد ۱۳۸۵
خلاصه:
يک روز بعد از مرگ اکبر محمدی در زندان اوين، در حالی که ماموران قوه قضاييه و اداره زندان ها با احضار زندانيان همبند اکبر محمدی در حال تلاش برای صورت دادن سناريوئی به اين ماجرا هستند، مصاحبه يک روز قبل پدر منوچهر و اکبر محمدی بزرگ ترين دليل مانع اداره زندان ها برای عادی نشان دادن مرگ اين دانشجوی زندانی است.
-->
يک روز بعد از مرگ اکبر محمدی در زندان اوين، در حالی که ماموران قوه قضاييه و اداره زندان ها با احضار زندانيان همبند اکبر محمدی در حال تلاش برای صورت دادن سناريوئی به اين ماجرا هستند، مصاحبه يک روز قبل پدر منوچهر و اکبر محمدی بزرگ ترين دليل مانع اداره زندان ها برای عادی نشان دادن مرگ اين دانشجوی زندانی است.
پدر منوچهر و اکبر محمدی روز يکشنبه در مصاحبه ای با راديو فردا بر اساس گزارش هائی که زندانيان همبند فرزندش به وی داده بودند اعلام داشت که زندانبابانان سعی دارند با کتک اکبر را وادار کنند که اعتصاب غذايش را بشکند و با توجه به ناراحتی روحی و تشنج عصبی و مشکل دیسک کمر وی وضع بدی دارد.
در اين مصاحبه که يک روز قبل از اعلام مرگ اکبر محمدی از راديو فردا پخش شد، آقای محمدی در جواب مهديه جاويد گفته است اکبر در شرايط جسمی بدی به سر می برد و در حالی که به شدت نگران بوده است افزوده ما انتظار داريم سازمان ملل برود به زندان اوين ببيند چه می گذرد، اين رژيم چه به سر بچه های ما می آورد .بچه های ما را دارند زير شکنجه از بين می برند. چرا؟
کارشناسان معتقدند با وجود اين که کارکنان اطلاعات و دادستانی که بعد از تشکيل دولت جديد همسو و همراه هستند تلاش دارند تا ماجرای مرگ اکبر محمدی را يک مرگ غيرمترقبه ولی طبيعی جلوه دهند مصاحبه پدر اين دانشجوی زندانی بزرگ ترين برگه ای است که مانع از سناريوسازی می شود و تصميم گيرندگان ناچار خواهند بود به گروه های تحقيق امکان بررسی بدهند و از جمله شرايط را برای کالبد شکافی و بررسی های مستقل ايجاد کنند.
مهديه جاويد، خبرنگار راديو فردا روز يکشنبه از آقای محمدی پرسيده بود: شما اين خبرها را از کجا گرفتيد؟ و وی جواب داده بود گزارشی که از همبندان اکبر به ما دادند، حتی گزارشی که از درمانگاه به ما می رسد. او در وضعيت بسيار بدی نشان می دهد. آقای محمدی که در هنگام اين مصاحبه در ترکيه بود اظهار داشت که خود و وکلای فرزندانش با آن ها ملاقاتی نداشته اند.
بعد از دستگيری اکبر و منوچهر محمدی، خواهر آن ها در اروپا فعاليت هائی در جهت آگاهی جامعه بشری از وضعيت آن ها انجام داد و به گفته پدر اين اواخر فرزند کوچک وی رضا نيز به ترکيه متواری شده است. به گفته آقای محمدی: "بچه های ما را دارند زير شکنجه از بين می برند. چرا؟ اين رژيم از ما چه می خواهد؟ همه ما را متواری کرده. بچه های ما را زير لگد دارند می کشند. از جان خانواده ما چه می خواهند، ما را دارند از بين می برند. خانه ما را آتش کشيدند، به جان ما دارند چه کار می کنند؟ بچه های ما را متواری کردند. اين به خاطر ابراز عقيده است فقط؟ نمی دانم اکبر من در چه حالی است، زير شکنجه قرار دارد. اين گزارش هايی که به ما رسيده است از زندانيان سياسی داخل اوين. از شما خواهش می کنم صدای نحيف ما را به گوش جهانيان برسانيد."
واکنش وکيل محمدی
نعمت احمدی، از وکلای اکبر محمدی شب گذشته در مصاحبه ای با روز گفت تمام افرادی که دستور دستگيری مجدد او را صادر و دارو به وی نرساندند در کشته شدنش مقصر هستند، چرا که وی از نه روز قبل در اعتصاب بود . چند روز قبل از آن با من تماس گرفت و گفت من وارد اعتصاب غذا شدم و تا آخر خواهم ماند. اين ها حتی داروهايم را در اختيار من نمی گذارند.
اکبر محمدی ماه گذشته در مرخصی بيرون از زندان بود، اما گويا بر اساس تصميم واحدی از سوی وزارت اطلاعات وی و مدتي بعد احمد باطبی به زندان برگردانده شدند. نعمت احمدی می گوید من تعجب کردم از اينکه اولا چرا بازداشت شد، زيرا دو سال و نيم قبل پيشتر کليه اطبای زندان اوين تشخيص دادند که او تحمل زندان را ندارد و بايد در خارج از کشور درمان شود، و طی اين مدت مشکلات متعددی برای آسم، برای ريه هاش، برای نخاعش وامثال اينها داشت و من تعجب می کنم و اين را يک درگذشت ساده تلقی نمی کنم و از آيت الله شاهرودی می خواهم کليه افرادی که دستور دستگيری وی را دادند و از آمل به تهران منتقلش کردند و کسانی که در زندان اوين با توجه به بيماری تائيد شده وی داروهايش را به او ندادند تحت بازجوئی قرار گیرند.
با توجه به اين که وکلای اکبر باطبی دانشجوی ديگری که زندانی شده است خبر داده اند که او نيز در بازگشت اعلام داشته است که اعتصاب غذا می کند. گفته می شود اکبر باطبی از سه روز قبل در بند عمومی نيست و ارتباط وی با خارج قطع است و به احتمال زياد در بند انفرادی به سر می برد
.

اعلام اعتصاب غذا درترکیه برای بزرگداشت اکیرمحمدی

هر شب ستاره ای به زمین می کشند
باز این آسمان غمزده غرق ستاره است
بار دیگر حکومت غاصب و جبار و جنایت پیشه که به اصول انسانیت و اخلاق انسانی پایبند نیست یکی دیگر از مبارزین و فعالین سیاسی / دانشجویی را به دست سلاخان ذوب شده در ولایت جهل و جنایت سپرد و او را به قتل رساند .

بدین وسیله همدردی خویش را با خانواده عزیز از دست رفته ( اکبر محمدی ) و خانواده بزرگ ایران به خاطر از دست دادن دانشجوی مبارز و اسطوره مقاومت وآن سرو آزاد اندیش ( اکبر محمدی ) ابراز داشته و تسلیت عرض می نماییم .

در این راستا ما جمعی از فعالین سیاسی در تبعید که به خاطر دگر اندیشی و مخالفت با حکومت ولایی جور و جنایت که ناخواسته از ایران تبعید گشته ایم ، به نشانه همدردی و اعتراض به این ضایعه که مسئول آن قوه قضائیه حکومت اسلامی است واعتراض به نقض مستمر حقوق بشر و رفتار غیر انسانی با فعالان و مبارزان سیاسی ، بالاخص زندانیان در بند ، اعلام می داریم که از روز سه شنبه 10/5/1385 برابر با 2/8/2006از ساعت 10 صبح به مدت 3 روز دست به اعتصاب غذا خواهیم زد.

در این اعتصاب از طیف های مختلف مبارزین سیاسی / دانشجویی شرکت خواهند داشت که اختلاف سلیقه خویش را کنار گذاشته و تنها دشمن خویش را حکومت اسلامی حاکم بر ایران دانسته و لذا تنها با شناسنامه ایرانی و پرچم شیر و خورشید نشان در این اعتصاب شرکت خواهند کرد . و اذعان می داریم که خواهان تشکیل یک دادگاه بین المللی از سوی سازمان های حقوق بشری جهت رسیدگی و محکوم کردن عوامل این جنایت و جنایاتی از این دست هستیم .

زنده باد آزادی ، پاینده ایران

مکان : ترکیه – شهر وان – مقابل دفتر سازمان ملل
اسامی شرکت کنندگان به ترتیب حروف الفبا :


1- عماد بنی خلیفه
2- جمال حسینی
3- رحیم رمضانی
4- محمد سیاهی نو بندگانی
5- فرهاد صالح نیا
6- علی عالم زاده
7 - مسعود مجیری(نویسنده و روزنامه نگارمستقل)

اکبر مجمدی را هم کشتند زنده باد مقاومت قهرآمیز ، پیروزباد مبارزه مسلحانهد

اکبر مجمدی را هم کشتند
زنده باد مقاومت قهرآمیز ، پیروزباد مبارزه مسلحانه
درست در نقطه ی اوج کوبیدن بر طبلهای اصلاح طلبی، ماجرای کشتار روشنفکران و نویسندگان از پشت دیوارهای بتون آرمه ای مخفی کاری های رژیم جنایتکار آخوندی بیرون زد و یک بار دیگر چهره ی ضدبشری ملایان حاکم بر ایران را به نمایش گذاشت . همان روزها ، مانند روزها و ماه ها و سالهای پیش از آن، کسانی که ماهیت تغییر ناپذیر این رژیم دد منش را شناخته بودند خطاب به مردم ایران و جهان به تکرار گفتند که فریب بازی اصلاحات را نخورند و در چنبره ی دام توطئه های رژیم نیفتند. اما عده ای رفتند و هنوز هم میروند.
زخمی که رژیم آخوندی در جریان کشتار هزاران زندانی سیاسی در مرداد ماه 1360 بر پیکر جامعه ی ایران زد هرگز التیام نخواهد یافت. نه با بخشش و نه با اتنقام و با صراحت میگویم و نه حتی با پیروزی قطعی آزادی خواهان و تحقق آرمان آن هزاران جانباخته . این زخم بر پیکر ملت ایران جاودانه خواهد ماند و هر روز و هر ساعت بر دلهای مردم این سرزمین نیش خواهد زد و سر باز خواهد کرد. باز هم نه برای بخشش و نه برای انتقام. تنها و تنها برای اینکه این مردم، چه امروز و چه فردا و چه در درازی بیکران زمان، فراموش نکنند که برای مبارزه با زشتی و پلشتی دست در دست زشت ترین و پلشت ترین لایه های اجتماع نگذارند و عنان کارشان را به دست مشتی بیمار روانی و دیوانه نسپارند .
از خرداد سال 1360 تا امروز لحظه ای خالی از تجربه ی دردناک وحشی گری و جنایتکاری رژیم آخوندی نبوده است. رژیم در برابر هر کنشی از جانب مردم کشورمان فقط یک واکنش نشان داده است: سرکوب تمام عیار . امواج این سرکوب حتی دامان اندرونی نشینان این جنتایتکاران را هم گرفته و آنان را حد اقل از حبس و شکنجه و تبعید و بیکاری و خانه نشینی بی نصیب نگذاشته است. وقتی ملایانی چون منتظری و طاهری و اردبیلی و حتی خلخالی گرفتار غیظ و غضب این جنایتکاران می شوند، زمانی که یاران با وفا و صدیقی چون گنجی و عبدی و آخوند نوری و سروش و امثال اینها به صد روش مورد حمله و هجوم فیزیکی و روانی و قلمی قرار می گیرند ، حساب کسانی که مطالبات خود را از شیوه هایی جز سر خم کردن و تمکین نمودن پی میگیرند، البته گونه ای دیگر رقم میخورد.
دهها هزار شهید و جانباخته و هزاران زندانی عقیدتی که در سیاهچال های این رژیم ضد بشر و ضد آزادی انواع و اقسام شکنجه ها را متحمل میشوند اکنون یک پرسش را در برابر همه ی مدعیان حقیقی و مجازی آزادی خواهی و مبارزه با این رژیم قرار میدهند:
" چگونه می توان از شر این نکبت دیرینه سال خلاصی یافت ؟ "
اکبر محمدی را هم کشتند. یک زندانی دیگر قربانی شد تا پایه های بنای ستمگران حاکم بر کشوران سست نشود. پیشتر قرار بود ولی الله فیض مهدوی را بکشند. معلوم نیست چرا نکشتند. اجازه بدهید حرف دلم را بزنم. من باورم نمیشود که این جنایتکاران در اثر اعتراض های مربوطه، دست از اعدام فیض مهدوی کشیده اند. من نمیدانم اینها در سرهای مملو از خباثتشان چه میگذرد. پرونده ی زهرا کاظمی خبرنگار و عکاسی که علنا بدست این جنایتکاران بقتل رسید هنوز مفتوحست. پرونده ی قتل های زنجیره ای را کوشیده اند ببندند. وکیل بازماندگان قربانیان قتل های زنجیره ای چند سالست که در زندان بسر میبرد. تروریست های رژیم اینجا و آنجا و بی وقفه در پی شکار مخالفان ، از هر گروه و دسته و از هر قوم وقبیله ، هستند. هیچ کس از دست سرکوبگری های این رژیم در امان نیست . کار بجائی رسیده است که پرسش های اعتراض آمیز چند تا طلبه و همپالکی خودشان به آخوند رفسنجانی را هم تاب نمی آورند و اعتراض کنندگان را به حبس های دراز مدت و خلع لباس و تبعید محکوم میسازند تا دیگر کسی از این طایفه بخودش اجازه ندهد زبان به انتقاد بگشاید. تجربه های رفراندم و انتخابات آزاد و تغییر قانون اساسی رژیم و تبدیل ولایت مطلقه ب ولایت مشروطه هم که همگی دود شدند و به آسمان رفتند.
اکنون در آستانه ی سالگرد کشتار زندانیان سیاسی بفرمان صریح و مستقیم خمینی هستیم. دو هفته ای بیشتر از هیجدهم تیر ، سالروز هجوم پاسداران رژیم به خوابگاه های دانشجویان و سر کوب خونین اعتراض مردم بفرمان سه ریشه ی اساسی جنایت یعنی خامنه ای، رفسنجانی و خاتمی نگذشته است ، چند روز دیگر سالروزقتل عبدالرحمن برومند و دکتر شاپور بختیار بدست تروریست های اعزامی رژیمست. چند روز دیگر و چند روز دیگر و چند روز دیگر. کسی پیدا میشود بمن نشان دهد که از سیصد و شصت و پنج روز از سال و در اینهمه سال، کدام روز را سراغ دارد که با خون آزادیخواهان ایران بدست حکام ضد بشر حاکم بر میهنمان رنگین نشده باشد؟
اکبر محمدی را هم سر به نیست کردند. فردا نوبت کیست؟ پس فردا نوبت کیست؟ و در این میانه هنوز و همچنان عده ای پیدا میشوند که ما را به مدارا و کنار آمدن با این جرثومه های جهل و جنون جنایت فرا می خوانند. چرا باید با این رژیم مدارا کرد؟ چرا باید در برابر جنایتکارانی که در این بیست و هفت سال ثابت کرده اند که با مردم ایران و بخصوص با آزادیخواهان ، زبانی جز زبان زور و خشونت بکار نمی برند و شیوه ای جز زندان و شکنجه و اعدام در قاموسشان وجود ندارد ، باید سر تسلیم بزیر افکند و راه مجانبت در پیش گرفت.
در زیر چنین شرایطی مقاومت ، مقاومت قهر آمیز و حتی مبارزه ی مسلحانه حق مشروع و طبیعی مردم ایرانست. چرا باید بنشینیم و صبوری پیشه کنیم و دست روی دست بگذاریم تا شاید روزی و روزگاری این درخت نکبت ریشه کن شود. تاکی باید شاهد ربودن و شکنجه و قتل آزادیخواهان باشیم؟ نگذاریم حادثه یکشتن اکبر محمدی در مورد آزادیخواه دیگری تکرار شود و جنایت رژیم آخوندی تداوم یابد.
آری ، در چنین اوضاع و احوالی مبارزه قهرآمیز حقانیت دارد . یادمان نرود که هیچ آزادیخواهی در پی انتقام کشی و کین توزی نیست و هیچ کس حق نداررد حق مسلم مردم ایران برای رویارویی قهر آمیز با نظام ضدبشری آخوندی را با برابر نهادن این قهر با وازه ها و مفاهیمی چون خشونت و انتقام و کین توزی و خونریزی ، مخدوش سازد .
جمشید پیمان
مونیخ – 31-7-2006


اکبر مجمدی را هم کشتند زنده باد مقاومت قهرآمیز ، پیروزباد مبارزه مسلحانهد

اکبر مجمدی را هم کشتند
زنده باد مقاومت قهرآمیز ، پیروزباد مبارزه مسلحانه
درست در نقطه ی اوج کوبیدن بر طبلهای اصلاح طلبی، ماجرای کشتار روشنفکران و نویسندگان از پشت دیوارهای بتون آرمه ای مخفی کاری های رژیم جنایتکار آخوندی بیرون زد و یک بار دیگر چهره ی ضدبشری ملایان حاکم بر ایران را به نمایش گذاشت . همان روزها ، مانند روزها و ماه ها و سالهای پیش از آن، کسانی که ماهیت تغییر ناپذیر این رژیم دد منش را شناخته بودند خطاب به مردم ایران و جهان به تکرار گفتند که فریب بازی اصلاحات را نخورند و در چنبره ی دام توطئه های رژیم نیفتند. اما عده ای رفتند و هنوز هم میروند.
زخمی که رژیم آخوندی در جریان کشتار هزاران زندانی سیاسی در مرداد ماه 1360 بر پیکر جامعه ی ایران زد هرگز التیام نخواهد یافت. نه با بخشش و نه با اتنقام و با صراحت میگویم و نه حتی با پیروزی قطعی آزادی خواهان و تحقق آرمان آن هزاران جانباخته . این زخم بر پیکر ملت ایران جاودانه خواهد ماند و هر روز و هر ساعت بر دلهای مردم این سرزمین نیش خواهد زد و سر باز خواهد کرد. باز هم نه برای بخشش و نه برای انتقام. تنها و تنها برای اینکه این مردم، چه امروز و چه فردا و چه در درازی بیکران زمان، فراموش نکنند که برای مبارزه با زشتی و پلشتی دست در دست زشت ترین و پلشت ترین لایه های اجتماع نگذارند و عنان کارشان را به دست مشتی بیمار روانی و دیوانه نسپارند .
از خرداد سال 1360 تا امروز لحظه ای خالی از تجربه ی دردناک وحشی گری و جنایتکاری رژیم آخوندی نبوده است. رژیم در برابر هر کنشی از جانب مردم کشورمان فقط یک واکنش نشان داده است: سرکوب تمام عیار . امواج این سرکوب حتی دامان اندرونی نشینان این جنتایتکاران را هم گرفته و آنان را حد اقل از حبس و شکنجه و تبعید و بیکاری و خانه نشینی بی نصیب نگذاشته است. وقتی ملایانی چون منتظری و طاهری و اردبیلی و حتی خلخالی گرفتار غیظ و غضب این جنایتکاران می شوند، زمانی که یاران با وفا و صدیقی چون گنجی و عبدی و آخوند نوری و سروش و امثال اینها به صد روش مورد حمله و هجوم فیزیکی و روانی و قلمی قرار می گیرند ، حساب کسانی که مطالبات خود را از شیوه هایی جز سر خم کردن و تمکین نمودن پی میگیرند، البته گونه ای دیگر رقم میخورد.
دهها هزار شهید و جانباخته و هزاران زندانی عقیدتی که در سیاهچال های این رژیم ضد بشر و ضد آزادی انواع و اقسام شکنجه ها را متحمل میشوند اکنون یک پرسش را در برابر همه ی مدعیان حقیقی و مجازی آزادی خواهی و مبارزه با این رژیم قرار میدهند:
" چگونه می توان از شر این نکبت دیرینه سال خلاصی یافت ؟ "
اکبر محمدی را هم کشتند. یک زندانی دیگر قربانی شد تا پایه های بنای ستمگران حاکم بر کشوران سست نشود. پیشتر قرار بود ولی الله فیض مهدوی را بکشند. معلوم نیست چرا نکشتند. اجازه بدهید حرف دلم را بزنم. من باورم نمیشود که این جنایتکاران در اثر اعتراض های مربوطه، دست از اعدام فیض مهدوی کشیده اند. من نمیدانم اینها در سرهای مملو از خباثتشان چه میگذرد. پرونده ی زهرا کاظمی خبرنگار و عکاسی که علنا بدست این جنایتکاران بقتل رسید هنوز مفتوحست. پرونده ی قتل های زنجیره ای را کوشیده اند ببندند. وکیل بازماندگان قربانیان قتل های زنجیره ای چند سالست که در زندان بسر میبرد. تروریست های رژیم اینجا و آنجا و بی وقفه در پی شکار مخالفان ، از هر گروه و دسته و از هر قوم وقبیله ، هستند. هیچ کس از دست سرکوبگری های این رژیم در امان نیست . کار بجائی رسیده است که پرسش های اعتراض آمیز چند تا طلبه و همپالکی خودشان به آخوند رفسنجانی را هم تاب نمی آورند و اعتراض کنندگان را به حبس های دراز مدت و خلع لباس و تبعید محکوم میسازند تا دیگر کسی از این طایفه بخودش اجازه ندهد زبان به انتقاد بگشاید. تجربه های رفراندم و انتخابات آزاد و تغییر قانون اساسی رژیم و تبدیل ولایت مطلقه ب ولایت مشروطه هم که همگی دود شدند و به آسمان رفتند.
اکنون در آستانه ی سالگرد کشتار زندانیان سیاسی بفرمان صریح و مستقیم خمینی هستیم. دو هفته ای بیشتر از هیجدهم تیر ، سالروز هجوم پاسداران رژیم به خوابگاه های دانشجویان و سر کوب خونین اعتراض مردم بفرمان سه ریشه ی اساسی جنایت یعنی خامنه ای، رفسنجانی و خاتمی نگذشته است ، چند روز دیگر سالروزقتل عبدالرحمن برومند و دکتر شاپور بختیار بدست تروریست های اعزامی رژیمست. چند روز دیگر و چند روز دیگر و چند روز دیگر. کسی پیدا میشود بمن نشان دهد که از سیصد و شصت و پنج روز از سال و در اینهمه سال، کدام روز را سراغ دارد که با خون آزادیخواهان ایران بدست حکام ضد بشر حاکم بر میهنمان رنگین نشده باشد؟
اکبر محمدی را هم سر به نیست کردند. فردا نوبت کیست؟ پس فردا نوبت کیست؟ و در این میانه هنوز و همچنان عده ای پیدا میشوند که ما را به مدارا و کنار آمدن با این جرثومه های جهل و جنون جنایت فرا می خوانند. چرا باید با این رژیم مدارا کرد؟ چرا باید در برابر جنایتکارانی که در این بیست و هفت سال ثابت کرده اند که با مردم ایران و بخصوص با آزادیخواهان ، زبانی جز زبان زور و خشونت بکار نمی برند و شیوه ای جز زندان و شکنجه و اعدام در قاموسشان وجود ندارد ، باید سر تسلیم بزیر افکند و راه مجانبت در پیش گرفت.
در زیر چنین شرایطی مقاومت ، مقاومت قهر آمیز و حتی مبارزه ی مسلحانه حق مشروع و طبیعی مردم ایرانست. چرا باید بنشینیم و صبوری پیشه کنیم و دست روی دست بگذاریم تا شاید روزی و روزگاری این درخت نکبت ریشه کن شود. تاکی باید شاهد ربودن و شکنجه و قتل آزادیخواهان باشیم؟ نگذاریم حادثه یکشتن اکبر محمدی در مورد آزادیخواه دیگری تکرار شود و جنایت رژیم آخوندی تداوم یابد.
آری ، در چنین اوضاع و احوالی مبارزه قهرآمیز حقانیت دارد . یادمان نرود که هیچ آزادیخواهی در پی انتقام کشی و کین توزی نیست و هیچ کس حق نداررد حق مسلم مردم ایران برای رویارویی قهر آمیز با نظام ضدبشری آخوندی را با برابر نهادن این قهر با وازه ها و مفاهیمی چون خشونت و انتقام و کین توزی و خونریزی ، مخدوش سازد .
جمشید پیمان
مونیخ – 31-7-2006


Saturday, July 29, 2006

'اگر به دختران درس بدهی، تو را می کشيم': شبنامه


'اگر به دختران درس بدهی، تو را می کشيم': شبنامه

اليستر ليتهدخبرنگار بی بی سی در کابل


در يادداشتی بر روی يک درخت خطاب به سر معلم مکتب (ناظم مدرسه) نوشته اند 'ما تو را می شناسيم می دانيم که دختران را آموزش می دهی اگر از اين کار صرف نظر نکنی تو و دخترانت را می کشيم'.
سرمعلم تهديدهای زيادی از اين دست دريافت کرده اما اين تهديدها مانع او نشده است که هر روز صبح در مکتب را به روی دانش آموزان بگشايد.
او در مقابل، بر روی همان يادداشت روی درخت می نويسد: "هرکاری که می خواهی بکن، ما هم کاری که بايد بکنيم می کنيم."
چند روز بعد مکتب مورد اصابت سه راکت قرار می گيرد، همچنين در اطراف مکتب مواد منفجره کار گذاری می شود.
اين حادثه چند هفته قبل در ولايت وردک که درهمسايگی کابل واقع است اتفاق افتاد. اما در جنوب کشور وضيعت از اين هم بدتر است.
مکتبها هدف های دايمی
در هشت ماه گذشته در ولايت هلمند تقريبا نصف مکاتب يا سوزانده شده اند و يا هم آموزگاران از ترس مکاتب شان را بسته اند.
اوضاع به طور قابل ملاحظه ای خاطرات رژيم طالبان را در ذهن ها زنده می کند. اما امروز هدف بيشتر ايجاد ناامنی است تا افراط گرايی مذهبی.
آنها به خوبی می دانند که کسانی که سواد دارند به آنها گوش نخواهند داد و برای خودشان فکر خواهند کرد.
مکتبها هدفهای دايمی اين افراد است. شب نامه های تهديد آميز به منظور ايجاد ترس در مردم پخش می شود و هدف نهايی اين است که قدرت حکومت محلی، که توسط انتخابات دموکراتيک به قدرت رسيده از بين برود.
علاوه بر درگيری های سنگين در هلمند، بمب گذاری های انتحاری در قندهار و در سراسر افغانستان که باعث کشتار مردم غير نظامی، سربازان مربوط به نيروهای ائتلاف و جنگجويان طالبان می شود، مبارزه منظمی در جريان است تا ترس، هرج و مرج و بی نظمی را در سراسر کشور گسترش دهد.
اين عمليات جنگی از کجا و چطور اداره می شود، کسی به درستی نمی داند. اما شمار کشته شدگان و مجروحان به شدت در حال افزايش است.
گاهی شمار حملات و در گيری ها در افغانستان زيادتر از عراق است.
رحمان ابراهيم رئيس سابق پليس ولايت پکتيا می گويد: "آنها (مهاجمان) آدمهای پرنفوذ در ولايات را به قتل می رسانند. آنها تلاش کردند تا والی، رئيس پليس، رئيس نيروهای نظامی و مسئول اطلاعات را به قتل برسانند. همچنين تلاش کرده اند که کارمندان عادی دولت را بکشند".
او می افزايد: "آنها برای کسانی که حاضرند مکاتب را بسوزانند پول می دهند، همچنين برای کسانی که نارآمی و ناامنی در کشور ايجاد می کنند مبالغ هنگفتی پرداخت می شود".
مقامات عالی رتبه دولتی می دانند که پول هنگفتی برای کسانی پرداخت می شود که می خواهند آنها را به قتل برسانند.
حتی رهبران برکنار شده طالبان حاضرند تا برای جنگجويان پول بيشتری نسبت به آنچه نيروهای امنيتی دولتی می پردازد، بدهند.
آرمان ها
جوامع بين المللی، آموزش و پرورش سراسری را بزرگترين دستاورد و موفقيت افغانستان بعد از طالبان می دانند.
ميليونها کودک افغان، که اکثريت شان را دختران تشکيل می دهند، در حال حاضر مشغول فراگيری علم و دانش هستند.
اما در قسمت هايی از افغانستان، اين تحولات به شورش مبدل می شود. يکی از دانش آموزان در ولايت هلمند که نخواست نامش فاش شود گفت: "دو هزار دانش آموز با من درس می خواندند، اما حالا همه چيز از بين رفته است".
مردمی که وضع اقتصادی بهتری دارند، به مراکز ولايت رفته اند تا بتوانند فرزندانشان را به مکتب بفرستند، اما آنهايی که پول ندارند اينجا مانده اند و همچنان بی سواد خواهند ماند.
در بيشتر مکاتبی که حريق شده اند، صفحه های نيمه سوخته قرآن ديده می شود. برای کسانی که می خواهند خرابکاری کنند، مکتب خالی در شب، هدف آسانی است.
حسينه شيرجان که يک مکتب دخترانه را که توسط انجمن خيريه تمويل می شود، اداره می کند. می گويد "آموزش و پرورش، بنياد يک جامعه مدنی است. ما نمی توانيم بدون آن کشورمان را بازسازی کنيم."
حسينه می افزايد: "آنها قصدا مکاتب را هدف می گيرند تا مانع از با سواد شدن مردم شوند. آنها به خوبی می دانند که کسانی که سواد دارند به آنها گوش نخواهند داد و برای خودشان فکر خواهند کرد

Thursday, July 27, 2006

استراتژي بقا به هرقيمت

نگاه هفته
استراتژي بقا به هرقيمت
مهرداد شيباني
m.shibani@roozonline.com
۴
مرداد ۱۳۸۵
خلاصه:
در آغاز هفته اي که با آن نخستين ماه تابستان ايراني پايان مي گيرد، دو رويداد مهم تحول مهمي را در ايران دامن زد.
اجلاس سران هشت که مقدمات و اخبار نشان مي داد پرونده اتمي جمهوري اسلامي را به شوراي امنيت باز مي گرداند، در آستانه تصميم گيري بود. در همين حال پاسخ مثبت و بي سابقه ايرانيان به دعوت اکبر گنجي براي اعتصاب غذا، براي اولين بار زنجيره اي را تشکيل داد که حلقه هاي آن تهران را به سراسر جهان متصل مي کرد. مضمون اصلي اين دو رويداد که در سخن اکبر گنجي انعکاس روشني يافت؛ يکي است: تغيير نظام.
-->
در آغاز هفته اي که با آن نخستين ماه تابستان ايراني پايان مي گيرد، دو رويداد مهم تحول مهمي را در ايران دامن زد.
اجلاس سران هشت که مقدمات و اخبار نشان مي داد پرونده اتمي جمهوري اسلامي را به شوراي امنيت باز مي گرداند، در آستانه تصميم گيري بود. در همين حال پاسخ مثبت و بي سابقه ايرانيان به دعوت اکبر گنجي براي اعتصاب غذا، براي اولين بار زنجيره اي را تشکيل داد که حلقه هاي آن تهران را به سراسر جهان متصل مي کرد. مضمون اصلي اين دو رويداد که در سخن اکبر گنجي انعکاس روشني يافت؛ يکي است: تغيير نظام.
"نظام" واژگاني است که به گفته سعيد حجاريان در آغاز شکل گيري جمهوري اسلامي توسط نخبگان امنيتي حکومت بر آمده از انقلاب انتخاب شد تا جاي"رژيم" را بگيرد که معرف سيستم شاهنشاهي بود.
اکنون و نزديک به سه دهه بعد از جايگزيني"نظام" به جاي "رژيم" نخبگان سياسي پرورش يافته در دل "نظام" از آن تعريفي مي دهند که با "رژيم" برابرش مي کند. اکبر گنجي که در تحليل نهايي واژگان "سلطاني" را براي نشان دادن تصوير کلي سيستم سياسي نظامي برگزيده، در آخرين سخنان خود، مشخصات آن را چنين ترسيم مي کند: "ايران يک مجمع الجزاير زندان گونه است: انسان ها، کتاب ها، روزنامه ها، نواهاي شادي و هر صدا و نماد آگاهي بخش در بنداند."
عيسي سحرخيز که از"صداي پاي فاشيسم خبر مي دهد "در حلقه اي که تهران را به اعتصاب سراسري وصل مي کند، مي گويد: "آنچه در کشور جريان دارد، حاکميت مطلقه يک فرد بيشتر نيست" و به صراحت رهبر جمهوري اسلامي را فرمانده "حزب پادگاني" مي داند که اداره کشور را در دست دارد. حتي محمد خاتمي ميانه رو و محتاط هم در پرده مي گويد: "هيتلر هم روي شانه هاي مردم فريب خورده، فاشيسم را حاکم کرد." و هدايت الله آقايي يک عضو رهبري حزب کارگزاران سازندگي که پدر معنوي آن هاشمي رفسنجاني است، حلقه منتقدان را کامل مي کند: "دولت هيچ صداي مخالفي را نمي پذيرد."
"حزب پنهان پادگاني" هم که اداره کشور را در دست دارد، در ترسيم دقيق هويت خود رودرواسي ندارد. يک فرد کليدي شوراي نگهبان مي گويد: "انقلاب ايران، انقلاب مشروعه بود و رهبر آن هم شيخ فضل الله نوري." و به اين ترتيب در آستانه صدمين سالگرد انقلاب مشروطيت، به ماهيت جرياني که اداره ايران را به دست دارد اعتراف مي کند. شيخ فضل الله نوري روحاني بلند مرتبه اي بود که در اولين انقلاب آزاديبخش خاورميانه، در ايران جانب "استبداد" را گرفت. او در آن زمان به دست آزاديخواهان بر دار شد، اما "ميراث خواران" او حدود يک قرن بعد، انقلاب بهمن را که شعار استقلال، آزادي داشت در قالب جمهوري به ضد خود تبديل کردند. سيستم نظري شيخ فضل الله همان است که امروز آن را "طالباني" مي خوانند.
نمايندگان کنوني اين انديشه که يک سال است بعد از کودتاي خزنده اي طولاني به قدرت کامل رسيده اند، از دو جانب خود را در خطر مي بينند. از درون کشور، جنبش تاريخي آزاديخواهي است که مدام سرکوب، اما تسليم نمي شود. از خارج هم نظام نوين جهاني به رهبري آمريکا، که در استراتژي خود هيچ نظام سياسي طالباني را بر نمي تابد.
ميراث داران "مشروعه" که حتي مشروطه رنگ پريده محمد خاتمي را هم تاب نياوردند، در"فرضيه" اين دو حلقه را به هم پيوند زده و مقابله با دو گزينه "حمله خارجي" و "انقلاب مخملين" را به استراتژي سرنوشتي خود مبدل کرده اند. در داخل کشور براي جلوگيري از هر نوع رويداد، مشت آهنين و سرکوب بي رحمانه در دستور کار است. اين هفته روزنامه مرکزي راست سنتي، يعني رسالت، خبر از تهيه فيلم"اعترافات" رامين جهانبگلو داد. اين محقق اسير ايراني در اين "اعترافات" بعد از مدتي "تحقيق" ـ که نام مستعار شکنجه فيزيکي يا سفيد است ـ به همان چيزي اعتراف کرد که وزير اطلاعات خبرش را پيشاپيش داده بود: ماموريت براي انجام انقلاب مخملين.
از اين اعترافات در دهه وحشت بزرگ براي سرکوب احزاب و جريانات سياسي استفاده مي شد، و اکنون به کار مقابله با هر گونه حرکت اجتماعي و حتي صنفي مي آيد. امري که اين هفته در سرکوب اجتماع مسالمت آميز کارگران شرکت واحد به کار گرفته شد.
اين هفته در صحنه جهاني هم "استراتژي بقاء بهر قيمت" وارد مرحله تاکتيکي بسيار خطرناکي شد. در آستانه تشکيل اجلاس گروه هشت که همه شواهد نشان مي داد ديگر مجال "وقت کشي" به جمهوري اسلامي داده نمي شود و پرونده اتمي به شوراي امنيت باز خواهد گشت؛ علي لاريجاني از "عکس العمل متقابل ايران" خبر داد. و درست در هنگام طرح پرونده ايران، جنگ هولناک جديدي در خاورميانه آغاز شد.
برخي از صاحب نظران ايراني اين جنگ را "تفاهم آمريکا و اسراييل براي نابودي محور" حماس ـ حزب الله ـ سوريه ـ ايران"و به گفته نخست وزير اسراييل "محور شرارت" ارزيابي مي کنند و آن را به نوشته سايت ايران ما "تله اي براي ايران" مي دانند.
گروه ديگري از ايرانيان صاحب نظر اين جنگ را مرحله اي تاکتيکي از استراتژي بقاء بهر قيمت ارزيابي مي کنند که نه تنها جمهوري اسلامي، که سوريه و جريانات طالباني لبنان هم در آن درگير هستند. هدف از برپائي اين جنگ با برگ حزب الله لبنان تهديد غرب و به ويژه آمريکاست. حضور گروهي از استشهاديون که بطور نمادين از ميان 25 هزار داوطلب انتخاب شده اند، و خبر شرکت آنها در جنگ کنوني با اسرائيل ابتدا اعلام وسپس تکذيب شد؛ ياد آوري عملي تهديد مکرر به خطر افتادن منافع "غرب" در همه دنياست. و همه براي رسيدن به يک نتيجه: تضمين بقاي حکومتي که براي ادامه حيات خود "بهر عمل ممکن" دست مي زند. سياستي که روزنامه کيهان چاپ تهران که معمولا مواضع مرکز فرماندهي سياسي ـ نظامي در ايران را منعکس مي کند، به صراحت تمام آن را اعلام کرد: "براي دستگاه هاي عريض و طويل اطلاعاتي غرب نبايد فهم اينکه توان ايران از هر زمان ديگري بيشتر است، چندان دشوار باشد. يک نمونه از اين توان امروز در لبنان و سرزمين هاي اشغالي در حال نمايش است."
اين گروه تائيد رسمي اين سياست را در سخنان اخير رهبر جمهوري اسلامي و محمود احمدي نژاد، تهديد مستقيم نظامي را در سخنراني حداد عادل مي يابند که در "تظاهرات حکومتي عليه اسراييل" ايراد شد. او گفت: "در نبردي که هم اکنون در لبنان در جريان است، هيچ نقطه اي از خاک اسراييل در امان نخواهد بود." يک کارشناس نظامي ناشناس هم در گفت و گو با سايت فارس - وابسته به جناح راست - خبر داد که "حزب الله مي تواند تا عمق 200 کيلومتري اسراييل را هدف قرار دهد". و روزنامه اسراييلي هاآرتص هم بلافاصله اين توان نظامي را به ايران منسوب کرد: "حزب الله لبنان هنوز تعدادي موشک ساخت ايران در اختيار دارد که برد آنها تا 200 کيلومتري در داخل خاک اسرائيل مي رسد و مي تواند تل آويو و اطراف آن را به راحتي مورد اصابت قرار دهد." به نوشته اين روزنامه، حزب الله لبنان منتظر صدور اجازه جمهوري اسلامي براي استفاده از اين موشک هاست.
پاسخ اوليه گروه هشت به اين تاکتيک جمهوري اسلامي که توانست به نوشته بي بي سي "اجلاس را در سايه قرار دهد" انتشار بيانيه براي ارجاع مجدد پرونده ايران به شوراي امنيت بود. انگشت اتهام هم بلافاصله به طرف ايران نشانه گرفته شد و جرج بوش با استفاده از اين "پاس طلايي" خواستار برخورد با سوريه و حزب الله لبنان و منزوي کردن ايران شد.سفر شتابزده لاريجاني به عربستان هم ثمري نداشت و کشورهاي مهم عربي هم ترجيح دادند در شرايط آرايش قواي جهاني، حماس و حزب الله را محکوم کنند.
مهم ترين حادثه در اين هفته اما نطفه بستن جنبش جامعه مدني ايران در سراسر جهان بود. جنبشي که نه تغيير نظام به قيمت حمله نظامي را بر مي تابد، نه ادامه حيات حاکميت سياسي کنوني را به سود ايران مي داند. اين نطفه يک بار ديگر هم در آستانه تشکيل با شدت تمام سرکوب شده بود: کنفرانس برلين که در آن نخبگان سياسي داخل کشور ـ از درون و بيرون حاکميت ـ مي کوشيدند سرحلقه درون کشور را به زنجيره بيروني متصل کنند، با اتحاد عمل تندروان خارجي و داخلي ناکام ماندند. اين هفته يک بازمانده از آن کنفرانس که به "قدرت مسلطه زمانه"- به تعبير جلال آل احمد "نه" گفت، توانست در مرکز اين پيوند قرار بگيرد. هنوز اکبر گنجي به ايران باز نگشته، سايت امنيتي ـ نظامي "بازتاب" پرچمدار حرکتي شده است که قصد آن تفرقه در اتحاد شکننده کنوني است. "مامور جمهوري اسلامي" خواندن اکبر گنجي، تخمي است که انواع تندروهاي خارج از کشور از آن هزار خرمن برخواهند گرفت. سياستي که درست مانند "اعتراف گيري" پوسيده و رسواست. رامين جهانبگلو و اکبر گنجي تنها از جانب تاريخ ايران "ماموريت" دارند که در سر به مقصدرساندن نبردتاريخي صد و پنجاه ساله استبداد – آزادي نقش خود را ايفا کنند
.

ب که سر بالا برود اکبر گنجی هم رهبر مقاومت میشود!!!

آب که سر بالا برود اکبر گنجی هم رهبر مقاومت میشود!!!


پروژه اکبر گنجی را نباید بصورت مجرد و جدای از سیاستهای کلی صاحبان سرمایه و قدرت بررسی نمود. اگر بخواهیم این پدیده را بطور جدی و اصولی ردیابی نماییم باید به چندین فقره پروژه های موفق و نا موفق رهبر سازی و قهرمان سازی کارخانه های تولید و فروش رهبران سیاسی و قومی فرمایشی از سوی سرمایه داری جهانی اشاره کنیم. یکی از بزرگترین و دردناک ترین و فاجعه بارترین این پروژه ها پروژه تولید و عرضه خمینی به عنوان امام شیعیان جهان و رهبر انقلاب اسلامی ایران بوده است. این سیاست که ادامه دکترین ترومن بوده و هدف آن جلوگیری از رشد و نفوذ رادیکالیسم و کمونیسم از سوی آمریکا و متحدانش بوده خسارات و تلفاتی جبران ناپذیر به ملت ما وارد نموده است. همه ایرانیان به تلخی به یاد دارند که چگونه کارتر و متحدانش در کنفرانس گوادالوپ برای اینکه ایران بعد از سقوط پهلوی به دست کمونیستها و نیروهای انقلابی اداره نگردد دست به ترفندی رذیلانه زده اند و خمینی این آخوند مرتجع و بی سواد را با کمک بنگاههای خبر پراکنی امپریالستی نظیر آیت الله بی بی سی در یک چشم به هم زدن از عراق به کره ماه فرستادند و این جانور تشنه به خون و مرتجع را به عنوان یک فرشته به مردم به جان آمده و عاصی از ظلم و اختناق تحمیل نموده اند.
نمونه دوم را هم در ظهور نامیمون سید شارلاتان خاتمی ملاحظه نمودیم و شاهد بودیم که اینبار هم صاحبان جهانی سرمایه برای برون برد و حفظ اساس جمهوری اسلامی و جهت جلوگیری از سرنگونی تام و تمام نظام جمهوری اسلامی به ترفندی زیرکانه دست زدند. رژیم جمهوری اسلامی که در یکی از سخت ترین بحرانهای سرنگونی دست و پا میزد و میرفت که برای همیشه بدست خلقی ستم کشیده به زیر کشیده شود توسط قهرمان اهدایی از سوی صاحبان سرمایه نجات پیدا کرد. خاتمی توسط بی بی سی و سایر رسانه ها به عنوان یک ناجی افسانه ای معرفی شد و اصلاحات در چهار چوب همین نظام تا بیخ فاسد جمهوری اسلامی نیز به عنوان نسخه علاج درد مردم تجویز گردید. دلار ها و پولهای نفتی نیز جهت حمایت این دلقک خندان روانه اقصاء نقاط جهان گردید. از سیاستمداران مماشات جوی غربی تا برخی چهره های معلو م الحال به اصطلاح اپوزیسیون در داخل و خارج که هم پول سوسیال پناهندگی میگیرند و هم از برکات خیریات جمهوری اسلامی بی بهره نیستند از این نمد قبایی برای خود دوختند.
باری... دیری نپایید که پته خاتمی به اصطلاح اصلاح طلب نیز به رو افتاد و رو سیاهی نیز طبق معمول به زغال ( حامیان خاتمی) ماند.
اما ببینیم که اینبار اکبر گنجی چه صیغه ای است و به چه منظوری بکار میاید؟
اگر دقت بکنیم آقای گنجی یک عنوان را به یدک میکشد که در همین ارتباط نیز از وی قهرمان سازی شده است. ایشان عنوان زندانی سیاسی را به یدک میکشد.
هم رژیم جمهوری اسلامی و هم حامیان جهانی وی به خوبی مطلع میباشند که مردم ما ارزش و احترام خاصی را همیشه برای زندانیان سیاسی قایل بوده اند و این به وضوح آشکار میباشد که برای جاسازی یک چهره جدید در صفوف اپوزیسیون و در نهایت قهرمان سازی وی راحت تر میباشد که نامبرده قدری هم سابقه زندانی سیاسی داشته باشد.
ولی چرا باید اینبار پروژه رهبر سازی از میان زندانیان سیاسی صورت پذیرد؟
برای اینکه با تجربیات قبلی به روشنی دریافته شد که مردم دیگر به هیچ یک از جناحهای حکومتی و نفرات داخل حکومت دل خوش نمیکنند و خواهان سرنگونی تام و تمام حکومت میباشند. در نتیجه لازم شد که کسی را به میان خیل اپوزیسیون تزریق کرد. کسی که هم از خود ی ها ( یعنی با صاحبان جهانی سرمایه تضادی نداشته باشد و هم با سران و جانیان جمهوری اسلامی اخوتی داشته باشد) باشد و هم وانمود کند که در صف مردم و ضد حکومت میباشد. برای اینکار چه کسی بهتر از گنجی؟
ما مشاهده نمودیم که وسایل ارتباط جمعی چه در داخل و چه در خارج از کشوربه چه آسانی در اختیار وی گذاشته شده است و چه تسهیلاتی از سوی مقامات انسان دوست!!! جمهوری اسلامی جهت مبارزه بی امان آقای گنجی در اختیار ایشان قرار داده شد. که در این مورد باید واقعا از مقامات دلسوز!!! جمهوری اسلامی تشکر کرد که بی وقفه تلاش نموده اند که سفر آقای گنجی به موقع انجام شود و ایشان به موقع به مراسم اعطای جایزه در مسکو برسند و ...
یک نکته را فراموش نباید کرد و آن اینکه مبارزین واقعی و آنانیکه با جان و دل و با تمام هستی خود در راه آزادی و رهایی مردم ایران از زیر ستم حاکمان ضد بشری جمهوری اسلامی مبارزه کرده اند و میکنند حتی ازداشتن یک وکیل تسخیری هم محروم بوده اند و هستند. آنان که با این رژیم در ستیزند بناچار راه کوه و کمر را در پیش گرفتند تا از چنگال پاسداران جمهوری اسلامی بگریزند، نه مثل آقای گنجی با با بلیط درجه یک هواپیمایی جمهوری اسلامی امر خطیر مبارزه با رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی را به پیش ببرند!!!
و اما حرف به درآزا کشید ... من فقط میخواستم در پایان یک سوال کوتاه هم از آقای گنجی بپرسم و امیدوارم که اگر کسی به یکی از جلسات سخنرانی ایشان که در آن از منع خشونت و بخشش و مدارا با سران جمهوری اسلامی و پاسداران شکنجه گر سخن میراند تشریف میبرد، این سوال را از او بپرسد!
آقای گنجی خیلی مایل هستم بدانم در زمانی که شما خودتان در میان خیل پاسداران شکنجه گر تشریف داشتید و پایه های این نظام اسلامی را که بر اعدام، سنگسار، قطع عضو و شکنجه استوار میباشد محکم مینمودید، همقطارانتان را هم به منع استفاده از خشونت دعوت مینمودید؟

مسعود ابراهیم نژاد



به ياد آن سر بداران معصوم

به ياد آن سر بداران معصوم
دانشجويان آزاده و دوستان عزيز,
همانطور كه ميدانيد در سال 67 نزديك به 30 هزار زنداني سياسي از طيفهاي مختلف در عملي شنيع و دون بشري با مظلوميت تمام قتل عام شدند. البته بي شك دست اندركاران روزي حساب اين كرده خود را به مردم ايران و خانوادههاي داغدار آنان پس خواهند داد. اين نظام نه تنها در آنزمان بلكه هم اكنون نيز بقاي خود را به بهاي كشتار و قتل و شكنجه مردم خودش, سركوب دانشجويان, سركوب زنان و بتازگي هم روانه كردن دانشجويان به گرداب جنگ لبنان و اسرائيل كه هيچ ربطي به ملت ايران ندارد, حفظ نموده است.
از همه شما آزاديخواهان دعوت ميكنيم كه در بزرگداشت اين ياران سربدار شركت كنيد. همچنين براي هر چه باشكوه تر برگزار شدن اين مراسم در خواست هم فكري و همآهنگي با شما عزيزان براي زمان و مكان و تاريخ مشترك برگزاري اين مراسم داريم

انجمن دانشجويان آزاد
5-5-85
daneshjoo_azad_84@yahoo.com
www.daneshjouazad.blogfa.com

Friday, July 21, 2006

بستن آب به روی انسانها ، مصداق بارز جنایت علیه بشریت

بستن آب به روی انسانها ، مصداق بارز جنایت علیه بشریت

امروز جمعه 21 ژوییه 2006 برابر با 30 تیر 1385 است . دیروز و امروز طی اطلاعیه هائی رسمی که از دبیرخانه شورای ملی مقاومت انتشار یافت ،خبر از یک جنایت کم نظیر در عصر حاضر را میدهد . قطع آب (انفجار لوله های آبرسانی) قرارگاه اشرف ،از تاریخ 18 ژوییه ،در این گرمای سوزان تابستان و آن هم در عراق ،که قطعا از مصادیق بارز جنایت علیه بشریت است .

پروتکل الحاقی کنوانسیون ژنو مصوب 1977 صراحت بر این دارد که؛ آنچه باید مورد احترام طرفین در یک جنگ واقع شود ، در صورت عدم توجه و رعایت ، در حکم جنایت علیه بشریت به شمار می رود . استنباط موافق و مخالف از این بند کنوانسیون، التزام و وظیفه طرفین جنگ را به روشنی ابراز میدارد . از جمله مهمترین این وظایف همانا ، حفاظت و نگهداری از حریم قانونی به رسمیت شناخته شده در زمان جنگ است،نیروئی که در جنگ و درگیری نظامی ،بیطرفی کامل داشته است و مشمول برخورداری قانونی از این حقوق ،که همانا مشمول کنوانسیون چهارم ژنو شدن است.

کانون اصلی و اساسی این پروتکل الحاقی کنوانسیون ژنو ، پرداختن به رعایت حقوق بیطرفها در زمان جنگ است و اگر این محوری ترین مسئله در این پروتکل رعایت نگردد ، در آینده ای نچندان دور با بازتاب خشمگین افکار عمومی(حامیان ضمانت اجرائی قوانین بین المللی) روبرو خواهند شد .
مبحثی که در این پروتکل در عراق زیر پای اتحاد شوم استبداد خونریز مذهبی در ایران وبنیادگرائی در عراق بیشرمانه علاوه بر نقض آشکار، لگد مال گردیده است ، صراحت در عدم انتقام و یا مورد حمله قرار دادن اهداف و مراکز بیطرف و غیر نظامی ،در زمان جنگ میباشد .
به زیبائی و بدون ابهام مختصات و تمایزات اهداف و مراکز نظامی و غیر نظامی ،در این پروتکل آورده شده است، رجوع و استناد به این قانون بین المللی را به تمام انسانهای آزادیخواهی که قصد رساندن اعتراض به سازمانها و نهادهای حقوق بشری در سطح جهان و یا شعبه های این سازمانها در کشورهای محل سکونت خود دارند ، توصیه میکنم .

از موارد فوق الذکر نیز که بگذریم ،موردی که در خصوص ساکنان قرارگاه اشرف مکررا نقض گردیده، به بند 57 پروتکل الحاقی کنوانسیون ژنو مصوب 1977
نیز میتوان استناد نمود که ؛ طرفین درگیر در جنگ را به صورت جدی به، حفاظت از جان و مال غیر نظامیان و کسانی که بیطرف در جنگ بوده اند ،البته با وسائل ممکن و مقدور در زمان جنگ، ملزم میدارد .در بخش دیگری نیز از این پروتکل فوق الذکر اشاره بر، عدم بکارگیری ادوات و تاکتیکهای نظامی که خطر بروز وسرایت صدمه به غیر نظامیان را دارد ، به نیروهای درگیر در جنگ تاکید شده است.
موردی که باز میتوانیم از مستندات این نقض آشکار حقوق ساکنان اشرف به آن استناد کنیم، ممنوعیت زیر فشار قرارداد غیر نظامیان و نیروهای بیطرف در جنگ است به قصد و نیت عملیات نظامی و یا برقراری نظم و امنیت در کشورجنگ زده است .(اشارات اخیر نخست وزیر وقت عراق در خصوص اعمال محدویت بر روی ساکنان قرارگاه اشرف).تعیین زمان اعلام شده شش ماهه توسط زلمای خلیلزاد، برای برقراری نظم و کنترل خشونت های فرقه یی توسط دولت حاکم در عراقداد. برخوردهای شتاب زده نخست وزیر عراق به امید دادن امتیازی به عامل اصلی درگیریهای عراق یعنی نظام پاسداران در ایران ،در بافتن آسمان ریسمانهای مختلف در این خصوص و متعاقب آن قطع آب ساکنان قرارگاه اشرف را مشاهده میکنیم .
اگر دستان آشکار و پنهان حکومت ضدجمهوری ،ضد اسلامی، ضد انسانی و ضد ایرانی علی خامنه ای و سپاه پاسداران خونریزو قاتلش را به دقت ارزیابی کنیم ، مرا به یاد آن ضرب المثل شیرین فارسی انداخت که میگوید : گنه کرد در بلخ آهنگری ، به شوشتر زدن گردن مسگری
در پایان میخواهم اشاره ای به ساکنان این قرارگاه اشرف داشته باشم، که اینگونه وحشیانه وبدون دادن هیچ گونه حق دفاعی ناجوانمردانه مورد هجوم واقع میشوند . در این قرارگاه به گواهی های منتشر یافته، ناظران بین المللی و یا بازدید کنندگان مختلف از سراسر دنیا ، ساکنانش را انسانهائی با ایمانهائی راسخ و خلل ناپذیر که به دفاع و مقاومت برای ابتدائی ترین و انسانی ترین حقوق پایمال شدهء خلق ستمدیده ایران پرداخته اند ،تشکیل میدهند .ساکنان اشرف انسانهائی هستند که به دفاع ؛ از حقوق بیکاران و پا برهنه گان گرفته تا دختران خیابانی و تن فروشان بر آمده از ستم ملاها ، از فروشندگان اعضای بدن گرفته تا نویسنده و مبارز سلاخی شده در خانه و خیابان ، از دختران تجاوز شده قبل از اعدام گرفته تا قلبهای از تپش ایستاده تیر باران شدگان ، از موج فاجعه بار معتادان گرفته تا جوانان آویزان شده ازجرثقالها ،و هر آنچه که انسانیت نام دارد ، دست به مبارزه زده اند .
گاهی در خلوت خود با در نظر گرفتن این شرائط سخت و ناگواری که این پاکبازان راه رهائی و عدالت در اشرف دارند را ، با توجه به شرائط و موقعیتهای سختی که خود و همرزمانمان پشت سر گذاشته ایم محک میزنم ،و در مقابل این همه صبر انقلابی واین همه مناعت طبع به همراه شهامت کم نظیر شان سر تعظیم فرود میآورم.
ساکنان اشرف را هرگز ندیدم از خود بگویند ،بلکه همواره از خلق وآزادی و عدالت میگویند . زندگیشان را از زن ، مرد ، پیر ،جوان وکودک ، ساکنان این دژ سرفراز ،بیدریغ در راه آرمان خویش فدا کرده اند .
هموطنان آزادیخواه بیائیدبا هم و برای در هم شکستن این اتحاد شوم ،دشمنان داخلی و خارجی خلق در زنجیر ایران ، از هیچ کوششی و به هر اندازه که میتوانیم دریغ نکنیم .زیرا دشمن مشترکمان یعنی استبداد دینی حاکم بر ایران وعامل این همه جنایات بر ملت ایران در ضعیف ترین و بحرانی ترین زمانهای عمر خود از جوانب گوناگون، داخلی و بین المللی بسر میبرد .


yadi lorestani یدی لرستانی
Yadif2000@yahoo.se

21 ژوییه 2006 برابر با 30 تیر 1385

Wednesday, July 05, 2006

ادامه گفتگو با مجید خوشدل

گفتگویی پیرامون :
چه سایتی ؟ همنشین چه نویسنده ای؟
مرزبندی بین نویسندگان مدعی مخالفت با رژیم در کجا شکل می گیرد؟
آیا این مرزبندی واقعی است و میتواند وجود داشته باشد؟

ادامه گفتگو با مجید خوشدل
مجید خوشدل
طرحی که خانم عاطفه اقبال با من (هم) در میان گذاشته‌اند، گمان نمی‌کنم برای دامن زدن به بحث‌های کور و انتزاعی بوده باشد، بلکه براین باورم که اقدام ایشان تلاشی است برای یافتن راهکارهایی درعرصه پراتیک‌ اجتماعی؛ حداقل برای طیفی از نیروهای سیاسی ایرانی در خارج کشور.
امّا برخلاف اظهار نظر دوستانی که تاکنون در این نظرخواهی شرکت کرده‌اند، اصلاً معتقد نیستم که پرسش‌های خانم اقبال پاسخ یا پاسخ‌های «ساده»ای برایشان متصور باشد؛ با در نظر گرفتن دنیای واقعی، با توجه به ویژگی‌های فرهنگی و خصلت‌های اجتماعی جامعه ایرانی (خصوصاً پناهجویان جوان موج سوم، که نمونه‌ای از جامعه ایرانند) با در نظر گرفتن تشتّت‌ها و سردرگمی‌های موجود در میان نیروهای سیاسی (مشخصاً طیف‌های ناهمگون نیروهای سرنگونی طلب) و دهها موارد دیگر، می‌بینیم که رنگ‌آمیزی کردن تابلوی خانم اقبال به دو رنگ سیاه و سفید، تنها رفع مسئولیت سیاسی را متبادر می‌کند و به یک منزه ‌طلبی منزوی طلبانه دامن می‌زند.
می‌گویید نه؟ به برخی از اسامی شرکت‌کنندگان در این نظرخواهی توجه کنید. دوستانی که هم ضد رژیمی‌اند و هم دموکرات و آزادیخواه. این دوستان سالهاست که در جمع‌های خودی با زبان بی‌زبانی فریاد زده‌اند: ما به مخاطبان جدید، جوان، کیفی و... نیاز داریم. امّا آیا مگر «ما» توانستیم این نیاز طبیعی شاعر، نویسنده، تحلیل‌گر سیاسی و روزنامه‌نگار دموکرات و سرنگونی طلب‌مان را فراهم آوریم؟ اگر «ما» آنها را به سکون وایستایی و رکود سوق نداده باشیم، در برخی از جمع‌های ایرانی ایشان را به انقیاد و مرگ تدریجی رهمون ساخته‌اند:
ـ در اواخر سال 2003 میلادی در یک بررسی آماری نشان دادم که در طول یک دهه از فعالیت‌های اجتماعی، سیاسی ایرانیان در شهر لندن (2000ـ1990) چه همه انجمن، کمیته و نهاد فرهنگی، سیاسی و پناهندگی، و همچنین چه تعداد از نشریات «فرهنگی، اجتماعی»، «سیاسی، اجتماعی» و «سیاسی، تشکیلاتی» به تیر غیب گرفتار شده‌اند. در این پژوهش آماری مشخص کرده بودم که در سر به نیست کردن و ویران نمودن بیش از نود و پنج درصد از دستاوردهای ایرانیان تبعیدی، رژیم اسلامی و عوامل پیدا و پنهان آن هیچ نقشی نداشته، بلکه ماجرا از این قرار بوده که دوستان و رفقای تبعیدی به نام «مرزبندی‌های سیاسی»، «انقلاب و انقلابی‌گری» و... شمشیر دو لب خود را برای یکدیگر از رو بسته بودند. تلفات این «مرزبندی»ها مد نظر من است و ساده‌اندیشی و دگمانیستی که در پشت آن عملکردها قرار داشته است.
به جایی که قبلاً بودم باز می‌گردم. در تمامی تسویه حسابهای مألوف، در تمام شکستن‌ها و شکسته شدن‌های دوستان تبعیدی‌مان، همیشه بوده‌اند عزیزانی که با چشمان گریان، تولیدات حسی، فکری و فرهنگی خود را «بالاجبار» از دایره «خودی»ها فراتر برده تا حداقل بتوانند زنده باشند و «زندگی» کنند. البته در این برهه هم بسیارانی با پاک کردن صورت مسئله و نفی علت‌ها، معلول‌ها را محکوم نموده و «خاطیان» را لباس ضد انقلاب پوشانده‌اند.
جامعه ایرانی خارج کشور، به طور مشخص قشر جوانی که ظرف سالهای اخیر به خارج کشور کوچ کرده، به صدای آزادیخواهانی که با رژیم اسلامی سروسری ندارند، بیش از هر زمان دیگری احتیاج دارند. جمع‌های «ما» نه این جامعه را می‌شناسد، نه توان و ظرفیت ارتباط با آنها را دارد و نه اصولاً چنین نیازی را احساس می‌کند. ارتباط با این جمعیت عظیم ذهنیت و دکترین جدیدی را طلب می‌کند که قطعاً ما از آن بی‌بهره‌ایم.
در سالهای اخیر بیشترین تلاش اجتماعی‌ام معطوف به شناختن و شناساندن این جمعیت سرخورده جوان بوده است. شناختن این قشر، شناختن بخشی از جامعه جوان ایران است :
ـ مدتی قبل از چهل پناهجوی جوان ایرانی، نظرشان را راجع به اعدام زندانیان سیاسی در ایران سؤال کردم. تنها سه تن (که دانشجوی اخراجی دانشگاهها بودند) از شنیده‌هایشان می‌گفتند تعدادی را در دوران انقلاب اعدام کرده‌اند. سی و هفت نفر مقوله زندانی سیاسی را با اکبر گنجی، عمادالدین باقی، احمد باطبی و دیگران توضیح می‌دادند!
«شاکیان تاریخ چه می‌گویند» ـ گفتگو با فرزندان اعدامی، سایت گفتگو
ارتباط مستعمر با این دوستان جوان (که دهانهای زیادی برای بلعیدشان باز است) چندی بعد با بار نشست تا جایی که در یکی از مصاحبه‌هایم با زندانی سیاسی، دوازده تن از ایشان مسئولیت بخش‌هایی از مصاحبه و طرح پرسش‌ها را به عهده گرفتند.
«گفتگو با احمد موسوی»، سایت گفتگو
ـ در نظرخواهی دیگری، شصت پناهجوی جوان را در مقابل پرسش‌های روزمره قرار می‌دهم. به اظهار نظرها توجه کنید: آرزوی هشتاد و دو درصد ثروتمند شدن است، در صورتی که حتا یک تن به شغل مورد علاقه‌اش اشاره‌ای نمی‌کند. هشتاد و چهار درصد به «سیاست» بی‌علاقه‌اند و شصت و چهار درصد، کنسرت‌های ایرانی را جزو فعالیت‌های فرهنگی در نظر می‌گیرد. در این پژوهش‌ آماری مشخص کرده بودم: «توان ارتباط‌ گیری‌ میان این دو نسل [نسل ما و نسل جوان] به تار مویی بسته شده و در این روزها کمتر می‌توان وجوه مشترکی را در این یک ربع قرن فاصله زمانی جستجو کرد...».
«پرسه‌ای در کوچه‌های تبعید»، سایت گفتگو
اگر گفتگو با «رضا»، «شبنم»، «سحر»، نسیم»، «شادی» و دیگران را در این سایت ملاحظه کنیم، بخش‌های دیگری از این پازل کامل می‌شود تا ضرورت ارتباط میان «ما» و قشر جوان ایرانی را مورد تأکید قرار دهد. از این روی اگر هدف «سؤال» یافتن الگو و راه حل عملی برای دخالت‌گری اجتماعی نیروهای دموکرات و سرنگونی طلب ایرانی باشد (و نه موضع‌گیرهایی برای رو کم کردن و از میدان به در بردن حریف) باید به واقعیت جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم واقف باشیم. مثلاً باید مشخص کنیم وقتی جوان ایرانی (از روی ناآگاهی و داده‌های غلط) اکبر گنجی را اسطوره و قهرمان خود می‌داند، ما چگونه می‌توانیم گذشته تاریخی او و سرنوشتی که بر پدران و مادران او در زندانهای ایران رفته را به او یادآوری کنیم؟ اگر با این نسل آشنایی داشته باشیم، می‌بینیم که شعار سیاسی، تهیج و پند و اندرز در او کارگر نیست (و چه خوب) پس تنها راه باقی مانده «نقد» نظرات گنجی و امثال گنجی‌هاست. در این حالت است که انقلابی‌ترین‌ نام‌ها در کنار ضد انقلابی‌ترین نام‌ها، آن هم در یک مجموعۀ کاری قرار می‌گیرد. این تقارن نه تنها از ارزش و اعتبار دوستانمان کم نمی‌کند، بلکه روشنگری‌های ایشان جامعه را از ابتلا به بیماری فراموشی تاریخی و آزمودن‌های دوباره واکسینه می‌کند.
بگذارید دوستانه به شما بگویم که من مشکل بنیادین طیف آزادیخواهان سرنگونی طلب ایرانی را در جای دیگری می‌بینم، تا قرار گرفتن نام ایشان در کنار نام‌های عناصر ارتجاعی و خودکامه (به شکلی که توضیح داده‌ام). به گمان من اغلب این نیروها به جای بازسازی و نوسازی مبانی اندیشگی خویش، به جای پذیرفتن حق‌گرایش در میان خود و احترام گذاشتن به آن، به جای اجتناب از فرهنگ حذف، به جای همکاری و همدلی و دوری گزیدن از بیماری مهلک «اثبات خویشتن»، و از همه مهمتر به جای یافتن الگوی همکاری‌های دموکراتیک، گزینه ساده اثبات خود را از راه نفی دیگران را انتخاب کرده‌اند. بهترین مثالی که در این زمینه می‌توان آورد «سایت ......*» است با مجموعه تناقض‌هایش، زیگزاک رفتن‌ها و هر بار از صفر شروع کردن‌هایش و... به گمان من کلیت این سایت با همه نقاط قوت و ضعف آن، می‌تواند بخشی از واقعیت‌ «ما» را در رویارویی با جامعه‌مان توضیح دهد. مراد و مقصود من، استراتژی و برنامه میان و بلند مدت‌ ما در مواجهه با دنیای نه چندان دلچسب اطراف است.
بنابراین ملاحظه می‌کنید که اظهار نظر در این باره ساده نیست. از ته دل امیدوارم که در تلاش‌های بعدی موضوع را اینگونه ساده نکنیم و افراد را به «موضع‌گیری‌های سیاسی» سوق ندهیم. دو ماه قبل درمقدمه گفتگویی اشاره کرده بودم که در بیش از نود درصد فعالیت‌های «فرهنگی، اجتماعی» ایرانیان مقیم انگلستان در سالهای گذشته، رژیم اسلامی ایران ذینفع بوده است. این معضل اجتماعی، بدیل اجتماعی می‌خواهد. مرزبندی‌های سیاسی، افشاگریها، کمپین‌های اعتراضی شاخ و برگ درختان را می‌ماند. مشکل، زمین خالی «ما»ست که رفته رفته می‌رود به شوره‌زاری بدل گردد. این زمین را چگونه باید کاشت، مشکل اساسی ماست.

مجید خوشدل ـ «بیست و دوم جولای 2006»

گفتگو با دکتر زری اصفهانی - چه سایتی ؟ همنشین چه نویسنده ای؟

ادامه میز گرد عاطفه اقبال

چه سایتی ؟ همنشین چه نویسنده ای؟
مرزبندی بین نویسندگان مدعی مخالفت با رژیم در کجا شکل می گیرد؟
آیا این مرزبندی واقعی است و میتواند وجود داشته باشد؟

گفتگو با دکتر زری اصفهانی
دکتر زری اصفهانی
قبل از هرگونه تقسیم بندی درمورد سایت ها ، باید دید که یک نویسنده و یا هنرمند تا چه حد به این مساله نیاز دارد که نوشته اش و حرفش و اثرش به گوش مخاطبانش برسد. چه میزان برایش کمیت و یا کیفیت مخاطبان اهمیت دارد. آیا مخاطبان یک نویسنده و یا یک گروه اپوزیسیون ، درداخل ایران هستند و یا خارج ازآن ؟ آیا از قشر روشنفکرند ویا عامه مردم. آیا کمیت خوانندگان برای نویسنده مهم است یا کیفیت آنها وقتی یک گروه اپوزیسیون میخواهد با مردم به هرصورت تماس برقرار کند و حرفش را به آنها برساند آیا چه چیزی برایش اصلی تر است ؟ اینکه مثلا رادیو فردا و سایت آن آمریکایی است و سخنگوی رسمی دولت آمریکا است یا اینکه درهرصورت این رادیو بشکلی گسترده درایران شنیده میشود و صحبت و مصاحبه با آن میتواند یک راه ارتباطی با داخل ایران باشد. باید دید که مثلا مصاحبه با رادیو فردا معنایش تائید این رادیو و مواضع آنست یا صرفا استفاده از امکان این رادیو برا ی تماس بیشتر با مردم و رساندن پیام مقاومت است .
. وقتی سانسور دولتی ، راه های ارتباط اپوزیسیون را با مردم بسته است و یک اعلامیه این گروه درداخل ایران میتواند با عث دستگیری و شکنجه و زندان بشود ، استفاده از چنین امکاناتی برای یک اپوزیسیون شناخته شده آیا درست است یا نه ؟ آیا دوری از این رسانه های معروف و شناخته شده و بین المللی با عث انزوای آن فرد یا گروه اپوزیسیون نمیشود و آیا در یک تحلیل کلی استفاده از این نمونه رسانه ها بیشتر به صرفه است و با عث برد بیشتر و گسترش حرف و پیام ما میشود یا از طرف دیگر باعث شکسته شدن مرزها وکوتاه آمدن از اصول میشود.
اما آنچه که درحال حاضر دربین افراد و گروه های اپوزیسیون بصورت سنت درآمده است راه و رسم دیگری است . درشرایط فعلی بسته به موضع سیاسی فرد و چارچوب فعالیت سیاسی اش این تقسیم بندی ها به نوع دیگری عمل میکند . یعنی
برای این تقسیم بندی از نویسندگان ویا هنرمندان و یا سایت ها برای همکاری با آنها و یا قلم زدن درکنار آنها دردرجه اول فرد باید موضع سیاسی خودش را مشخص کند. یعنی چارچوبی را که برای فعالیت سیاسی خودش پذیرفته است . و میخواهد درآن چارچوب ویا مجموعه قلم بزند آیا چارچوب کارسیاسی اش فی المثل تشکیلات مجاهدین خلق است ؟ آیا شورای ملی مقاومت است ؟ آیا جبهه همبستگی است ؟ آیا به عنوان فردی مستقل و جدا از همه این ارگان ها میخواهد کارکند درهرکدام از این چارچوب ها راست و چپ و نزدیکی و دوری معانی مختلفی دارند. نویسنده ای که عضو سازمان مجاهدین است دست بستگی اش در انتخاب سایت ها و یا روزنامه هایی که مطالبش را درآنها منتشر کند با عضو شورای ملی مقاومت و یا یک نویسنده مستقل متفاوت است . کسی که هوادار شورای ملی مقاومت است درکنار کسی که مخالف آن است کار نمی کند . . دلایل مختلفی هم برای این مساله میتوان بیان کرد که مهمترین اش به نظر من همان سنت های قدیمی و عاد ات فرهنگی است . ایرانی ها درمجموع وابسته به هر گروه و تشکیلات و حزبی که باشند در تحمل عقاید و انتقادها ی همدیگر بسیار سخت گیرند و این اساسا ربطی به ایدئولوژی و نوع تفکر شان ندارد بلکه یک عادت و یک نوع تربیت و فرهنگ است . وحشت از گذشتن از مرزهای اعتقادی و دگم های فکری مساله جدی و مبتلا به همه افراد و جریان های صحنه سیاسی ایران درحال حاضر است .
گذشته از اختلاف نظرها و دوستی ها و دشمنی ها و انتقاد ها که دراین جبهه یعنی جبهه مخالف رژیم جمهوری اسلامی وجود دارد و زیاد هم با عث درگیری ها و زد و خورد های قلمی درسایت ها میشود طرف دیگر تقسیم بندی ، نیروها و افراد ی هستند که درداخل ایران اند. نویسندگان و تحلیل گرانی که دررسانه های داخل ایران دربرهه ای از تاریخ 25 ساله اخیر قلم میزده اند و میزنند. این رسانه ها یک عده دولتی بوده اند و وابسته سازمان ها یی که به نوعی آبشخور تبلیغاتی سیستم حکومتی بوده اند . که خود به خود به گروه ها و جناح های داخل رژیم جمهوری اسلامی متصل بوده اند . تعدادی مربوط به اصلاح طلب ها بوده اند و تعدادی مربوط به گروه های مختلف محافظه کاران . و بقیه هم به نوعی مربوط به احزاب و یا شخصیت های مستقل و به هر درجه ای در اپوزیسیون . فی المثل روزنامه کیهان و روزنامه اطلاعات و یا روزنامه صبح و یا روز و روزنامه نهضت آزادی رامیتوان نام برد . اصلاح طلب ها در شرایط فعلی یعنی با یک پایه شدن رژیم در موضع اپوزیسیون قرار گرفته اند . اینها خود لایه های مختلفی دارند . لایه های جوان تر که به تدریج به سمت رادیکالیزه شدن میروند . مثل رسانه های مختلف دانشجویی که بطور مرتب درحال تعطیل هستند و یا نویسنده های جوانی که روزنامه های محلی و گروهی خودشان را دارند و بطور مداوم تحت پیگرد هستند و وب لاگ نویس ها و نظایر آنها. این قشر از نویسنده ها که زمانی همراه اصلاح طلبان بوده اند و به خاتمی هم رای داده اند و لی به گفته خودشان از خاتمی واصلاحات هم عبور کرده اند و باید حساب انها را از حکومت جدا کرد .. الان سایت ملی مذهبی ها هست که مربوط به نهضت آزادی است . سایت روز هست که مربوط به قشر چپ تر اصلاح طلبان است . سایت و روزنامه اعتما د است که مال کروبی است که خودش را اپوزیسیون میداند و سایت معین که خودش را دموکرات میداند و انواع و اقسام این سایت ها که ایجاد شده اند و درحال شکل گیری اند .
تصمیم گیری برای تقسیم بندی این سایت ها و رسانه ها به عنوان اینکه درکنار ما هستند و یا درنقطه مقابل ما کار چندان آسانی نیست. به دلیل گذشت زمانی طولانی از شروع مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی و تغییرات زیادی که جامعه ایران کرده است و با توجه به اینکه جمعیت اصلی ایران را الان جوان هایی تشکیل میدهند که متوسط سنی شان زیر 25 سال است و این ها هستند که باید بار اصلی مبارزه و تغییر رژیم را درایران بردوش بگیرند به عقیده من کار اصلی روشنفکر ان و هنرمندان و نویسندگان از هر قشرو گروه و حزب و سازمانی که باشند این است که خارج از دگم ها و چارچوب هایشان به سمت این جوانان داخل ایرا ن بروند وسعی کنند آنها را با خودشان همراه کنند. آموزششان بدهند و آموزش بگیرند یعنی مهمترین اصل و مساله اتصال به نیروهای جوان داخل ایران است . راه این اتصال را سانسور و فیلتر سد کرده است . یعنی به نظر من مساله یک برای یک نویسنده این است که چگونه نوشته خودش را بدست مخاطبانش درداخل ایران برساند. الان تمام سایت ها ی اپوزیسیون خارج از کشور فیلتر هستند و درداخل ایران دیده نمیشوند. و بنابراین فرق چندانی نمی کند که شما به عنوان نویسنده در کدام یک از سایت ها ی خارج کشور می نویسید . برای شما اگر بخواهید نوشته تان بدست مخاطبانتان درداخل ایران برسد با ید از انواع شیوه ها وراه ها استفاده کنید. گاهی لازم است آنرا شخصا برای مخاطبانتان درداخل ایران یی میل کنید و یا بسراغ وب لاگ ها بروید و تبلیغش کنید . زیرا اینترنت برخلاف سایر رسانه ها و مثلا روزنامه ها این امکان را هم فراهم کرده است که شما بطور فردی میتوانید خودتان رسانه خودتان را داشته باشید . یک وبلاگ مجانی و بدون دردسر گاهی بهترین راه ارتباط یک نویسنده با خواننده است .
خارج از مساله فیلتر و سانسور ، به عقیده من اینکه هرگروه و سازمان و یا افرادی که نظرات مشابه و نزدیک به همی دارند رسانه خودشان را داشته باشند بهترین راه حل است . همچنان که درجامعه های دموکرات غرب هم معمول است که با وجود دموکراسی و تحمل عقاید و افکار هر دسته و یا گروه و فردی ارگان فکری خودش را دارد و نیازی نیست که افراد مختلف با عقاید مختلف حتما درکنار هم کا ر کنند و بنویسند. یک نویسنده میتواند دربین سایت ها و رسانه ها ی گوناگونی که دردسترس اش هست آن را که بیشتر به نقطه نظرات خودش شبیه است انتخاب کند. یک نوشته را درسایت ها ی مختلف منتشر کردن درحالیکه سایت ها ی موازی معمولا خواننده های واحدی دارند به نظر من چندان الزامی ندارد. فی المثل وقتی سایت ها ی ایران لیبرتی و هنرمندان و آفتاب کاران و طلیعه سپیده دمان کم و بیش در یک خط فکری کارمیکنند چه لزومی دارد که من با توجه به اختلافات ( کوچک یا بزرگ خودم) با سایت طلیعه سپیده دمان حتما بخواهم که نوشته ام را این سایت درج کنم درحالیکه میدانم که خواننده سایت طلیعه به سایت ایران لیبرتی هم سرمیزند و این دوسایت مخاطبان مشترکی دارند .
اما اینکه بخواهیم کلا سایتی را تحریم کنیم و به دلیل اینکه چون مطلبی را از کسی که من با او مخالفم درج کرده است به عقیده من کاردرستی نیست . هر سایت و یا رسانه ای را باید به عنوان یک مجموعه درنظر گرفت و تحلیل کرد . و بطور خاص به موضع سیاسی افراد مسئول و دست اندر کار آن سایت باید نگریست . درمواردی که نوشته هایی از افراد همزبان با دشمن هم درآن سایت پیدا شود میتوان از مسئولین آن توضیح خواست و انتقاد کرد و لی تحریم سایت هایی که موضع روشن اپوزیسیون رژیم جمهوری اسلامی را دارند منطقی نیست . حتی درمورد رسانه های داخل ایران هم به همان دلیل تغییرات شدید سیاسی و جبهه گیری ها ی جدید و کنده شدن نیروها و افراد بطور مستمر از جریان حاکم و گسترده تر شدن جبهه اپوزیسیون باید ظرافت های این مرحله مبارزه و کارسیاسی را درنظر گرفت . به عقیده من بالاترین قدرت یک جریان سیاسی انعطاف پذیری آن و سعه صد ر و قدرت مانور آن است بویژه در شرایط متحول کنونی ایران.
موفق باشید

گفتگویی با شرکت عاطفه اقبال- جمال بامداد- حسین پویا- بیژن نیابتی- اسماعیل وفا یغمائی


گفتگویی با شرکت عاطفه اقبال- جمال بامداد- حسین پویا- بیژن نیابتی- اسماعیل وفا یغمائی
مجری : عاطفه اقبال
چه سایتی ؟ همنشین چه نویسنده ای؟
مرزبندی بین نویسندگان مدعی مخالفت با رژیم در کجا شکل می گیرد؟
آیا این مرزبندی واقعی است و میتواند وجود داشته باشد؟
عاطفه اقبال :
چندی پیش من در مقاله ای این بحث را پیش کشیدم که «مرزبندی بین نویسندگان مدعی مخالفت با رژیم در کجا شکل میگیرد؟ آیا میتوان درشرایط جنگ با رژیم جمهوری اسلامی در هر سایتی و کنار هر نویسنده ای نشست و مقاله نوشت؟ آیا قرار گرفتن نام همه ی نویسندگان کنار هم مشروعیت دارد؟ یا به مشروعیت کسانی که واقعا سرنگونی طلب هستند ضربه می زند؟» در همین رابطه به زمان اشغال فرانسه توسط آلمان نازی اشاره کردم که شورای ملی نویسندگان که شماری از برجسته ترین نویسندگان فرانسوی از جمله ژان پل سارتر عضو آن بودند تصمیم میگیرد که به این بی مرزی و همنشینی خاتمه دهد و اعضایش متعهد میشوند که در هیچ یک از مجله ها و روزنامه هایی که آثاری از همکاران سابق آلمانی ها منتشر میکنند، چیزی به چاپ نرسانند. این اولین قاعده ای بود که نویسندگان اهل مقاومت آن زمان در مورد آن به توافق رسیدند. در همین رابطه به نقل قولی از سیمون دوبووار پرداختم که در مورد این تصمیم می نویسد : « متعهد شدم، برای اینکه نمی خواستم صدای کسانی که به مرگ میلیون ها انسان و اعضای نهضت مقاومت رضایت داده بودند را بشنوم. نمیخواستم ببینم که در نشریه ها، نام آنها به نام من چسبیده است. ما گفته بودیم : ً فراموش نخواهیم کرد ً و من هم فراموش نمی کردم.»
دامنه این مرزبندی به بعد از فردای استقلال فرانسه نیز کشیده شده و به محاکمه ی نویسندگانی که با دشمن همکاری و هم آوایی کرده بودند انجامید. در همین رابطه سیمون دوبووار ادامه میدهد :« من به سبب حرفه ام، به سبب میل طبیعی ام، برای کلمه ها اهمیت فراوانی قائلم.« سیمون وی » خواهان محاکمه کسانی بود که برای دروغ گفتن به مردم از کلمه ها استفاده می کنند، و من اینرا خوب درک میکنم. کلمه هایی وجود دارند که به اندازه ی اتاق گاز مرگبارند. قاتل ژورس* را کلمه ها مسلح کرده بودند. کلمه ها بودند که سالانگرو* را ناگزیر به خودکشی کردند.»
* ژورس : موسس روزنامه اومنیته، سوسیال دموکرات که در آستانه جنگ جهانی اول ترور شد.( 1859-1914)
* سالانگرو : وزیر کشور در دولت جبهه خلق که از طرف روزنامه های دست راستی اتهام های زیادی به وی زده شد و با آنکه از این اتهامات تبرئه شد ولی از فرط ناراحتی خودکشی کرد. (1890-1936)
فکر می کنم که در شرایط فعلی،جای آن دارد که این سوژه بطور جامع تری در میان اهل قلم به بحث گذاشته شده و تمامی جوانب آن بررسی شود. در ابتدا این بحث را با تعداد اندکی از دوستان شروع میکنیم و امیدواریم که کسانی که مایلند به میز گرد ما بپیوندد آمادگی خود را اعلام کرده و نظر خود را حول بحث مطرح شده برایمان بفرستند تا بتوانیم بحث را همگانی تر کنیم. شاید که در انتها ما نیز بتوانیم به تعهدی مشترک دست یابیم .
حسین پویا :
من میخواهم مسئله را از زاویه دیگری ببینم. به گمان من شرایط فعلی میز و میدان سیاسی ایران بسیار پیجیده تراست از آنچه که در دوران گذشته و بخصوص دوران جنگ دوم جهانی بوده است. نه تنها به دلیل پیشرفتهای صنعتی؛ که بسیاری از معادلات و از جمله مسئله ارتباطات را بهم زده، بلکه به خاطر مشخصات رژیم حاکم بر ایران و شرایطی که باعث به قدرت رسیدن حکومت ملاها شد. رژیم دیکتاتوری مذهبی، برخلاف دیکتاتوری های متداول و نظامی قرن بیستمی، فقط بر پایه های اختناق و سرکوب نیست که توانسته است اینهمه سال و علیرغم همه جانفشانی های مردم ایران و فرزندان دلیر مجاهد و مبارزشان به حکومت ننگین خودش ادامه بدهد. این رژیم از همان روزهای نخست سوار شدن بر استر قدرت، جنگ تبلیغاتی شدیدی را علیه روشنفکران و دگراندیشان از هر گروه و نحله آغاز کرد. علاوه بر انحصاری کردن استفاده از وسایل ارتباط جمعی ملی که علی الاصول میبایستی در اختیار همه آحاد ملت باشد، اغلب روزنامه های "ملی شده" را نیز در انحصار خودش گرفت و علاوه بر اینها هر هفته در بیش از هزار نماز جمعه این جنگ تبلیغاتی را پیش برد. حتی شعارهایی که در این مراسم به اصطلاح مذهبی داده میشود همه اش حساب شده است. اگر درنظر بگیریم که دیکتاتوری مذهبی فقط به قدرت نیروهای مسلح و پلیس مخفی متکی نبوده و از حمایت نا آگاه ترین لایه ها واقشار جامعه نیز سوء استفاده میکند، و نیروهای بسیج و سپاه و چماقدارش را از همین لایه اجتماعی تامین میکند، آنگاه به اهمیت این جنگ تبلیغاتی بیشتر پی میبریم. اینکه در همه این سالها اپوزیسیون رژیم در این جنگ تبلیغاتی چه میزان موفقیت داشته و یا چه میزان در این جبهه ضربه خورده است موضوع این بحث نیست. یا فعلا جای بحثش نیست. اما در حال حاضر برای کسانی که در اپوزیسیون رژیم قرار دارند نوشتن و هرگونه کار فرهنگی در حقیقت یک کار فرهنگی نبوده و شرکت در همان جنگ تبلیغاتی است که بحثش رفت. جنگی در کنار جنگ سیاسی و دیپلوماتیک و ... جنگی که قانومندیهای خودش را دارد و اصلا نباید این قانونمندیها را با مثلا قانونمندیهای یک مبارزه سیاسی در یک کشور غربی که یک حزب دولت را دارد و یک یا چند حزب در اپوزیسیون هستند و "مبارزه دموکراتیکی" را برای کسب آرای رای دهندگان به پیش میبرند اشتباه گرفت. موضوع این جنگ مردم هستند یعنی دعوا بر سر کسب اعتماد و حمایت مردم است. این جنگ با جنگهای روانی که در جنگهای کلاسیک با هدف تضعیف روحیه مردم کشور مقابل انجام میشود متفاوت است. در این جنگ هرکدام از این وسایل ارتباط جمعی متعلق به اپوزیسیون یک سنگر است. از سایتهای اینترنتی گرفته تا کانالهای تلویزیونی و نشریات.
هر ایرانی آزاد است و بلکه باید گفت بر هر ایرانی قلم به دست و هر هنرمند ایرانی که دلش برای میهنش و مردمش می تپد واجب است که اگر امکانش را دارد وارد این جبهه جنگ شده و به سوی سنگرهای رژیم "شلیک کند". برای ورود به این جبهه بایستی قانومندیهایش را شناخت تا ناخواسته به سمت هم جبهه ایهای خودمان شلیک نکنیم. در کنار این باید حتی الامکان دشمن و تاکتیکها و همدستان و تسلیحات فرهنگی اش را شناخت. باید پذیرفت که دشمن بسیار کارکشته و با تجربه است. تجربه ای که فقط مربوط به بیست و هفت سال حکومت جابرانه نیست و بلکه به قرنها سابقه تحمیق مذهبی توده ها مربوط میشود. یک تجربه تاریخی. همان تجربه ای که خمینی با سود جستن از آن به راحتی توانست نه تنها توده های مذهبی بلکه اکثریت قریب به اتفاق مردم و حتی اغلب روشنفکران ایران را گول زده و اعتمادشان را جلب کند.
جمال بامداد :
شما به ذکر نمونه هایی از مرزبندی روشنفکران در جریان مقاومت فرانسه اشاره کردید. من نیز در این رابطه از نمونه ای وطنی یاد می کنم.:
می دانید که زنده یاد شاملو در دهه 60 برای مدت بسیار کوتاهی سردبیری افتخاری روزنامه ایرانشهر که در آن زمان در خارج کشور منتشر می شد، به عهده داشت یا به عهده اش گذاشتند. زمانی که شاملو متوجه شد که گرانندگان ایرانشهر در حال مذاکره و مراوده با رژیم هستند، به اعتراض گفت که: " ما نمی دانستیم که نان خودمان را می خوریم و حلیم حاج حسن را هم می زنیم" . شاملو بدین ترتیب مرز خودش را با میانه بازان و دغلکاران مشخص کرد و تا آخر نیز به این مرز بندی استوار ماند.
واقعیت این است که " رابطه نیروها" به ویژه در دنیای سیاست چنانچه برخی تصور می کنند امری خود به خودی و دلخواه نیست. این رابطه ها براساس اصول و قوانین مشخصی استوارند که تخطی از آن ها به نتایج دهشتناک و غیر قابل جبرانی منجر میشود. سرنوشت حزب توده در تاریخ معاصر ما مثال خوبی در این زمینه است. اشتباهات حزب توده در ضدیت اش با مصدق و بعدها در اتحادش با خمینی، این حزب به اصطلاح چپ مارکسیستی را به یک کلوب دست نشانده و بدنام بدل کرد.
نمونه بارز دیگری که می توان از آن یاد کرد همین موضوع انرژی هسته ای رژیم است. می بینید کسانی با این استدلال که داشتن انرژی اتمی حق مسلم ماست، تحت شعار ملی گرایی، عملا در جبهه متحد رژیم قرار گرفته اند. از این مثال ها می خواهم نتیجه بگیرم که اصول حاکم بر سیاست به اندازه اصول و قوانین ریاضیات جبری خشک و خشن هستند. با این تفاوت که در دنیای سیاست اشتباهات معمولابه قیمت جان و مرارت افراد و جامعه تمام می شود.
با این توضیح مختصر بازمی گردم به پاسخ سوال شما. به نظر من، وحدت و تضاد نیروها به ماهیت و جدی بودن آن ها در امر مبارزه برمی گردد. صریح تر بگویم؛ چگونه می توان خود را سرنگونی طلب معرفی کرد و همزمان در کنار مزدوران وزارت اطلاعات و مبلغان و حامیان آن نشست و مقاله نوشت. این، قبل از هر چیز پرنسیپ ها و اعتبار مدعی را خدشه دار می کند و آن را به زیر علامت سوال می برد. البته بلافاصله باید اضافه کرد که بدین بهانه نمی توان به سانسور روی آورد و هر انتقاد و صدای مخالفی را خفه نمود.
اسماعیل وفا یغمائی :
سوال شما روشن است و جوابش هم حداقل در گام اول روشن. نظر من این است که ما یک دشمن بیشتر نداریم و آن هم رژیم حاکم است. وقتی می گویم ما منظورم تمام مائی است که علیرغم اختلافات ریز و درشت اینطرف خط هستیم خطی که انطرفش ملاها هستند. بنابراین اینطرف خط به نظر من می شود کنار تمام کسانی که میخواهند این حکومت برود دنبال کارش و شرش را کم کند و سیستمی مردمی و دمکراتیک بر سر کار بیاید با حفظ اختلافات قلم زد و باور داشت که هر قلمزنی اگر از نیروی اجتماعی مشخصی که وجود واقعی در ایران دارد دفاع می کند و باصطلاح نمود آن نیرو به عنوان نویسنده است می شود قلم زد. در ادامه بحث می توانیم ریزتر بشویم ولی مرزبندی برای من این است و با عرض معذرت این مرز بندی را تبدیل به درز بندی نکنیم که در خیلی موارد شاهدش هستیم و نمی شود نفس کشید. می ماند مساله حقه بازیها و حیله گری های کسانی که هم از توبره و هم از آخور می خورند و یا اساسا نفر ملاها هستند ولی آمده اند این طرف خب اینها را باید شناخت و نام و نشانشان را در اختیار عموم نهاد تا بروند سر جای واقعی شان یعنی کنار ملاها و قلمشان را بزنند. اما باید از این هم پرهیز کنیم که هر کس نظری مخالف ما داشت و یا ما را نقد کرد او را نوکر ارتجاع بدانیم و انواع برچسبها را به او بچسبانیم. در ادامه صحبت امیدوارم برویم کمی هم روی شناخت جامعه ایران و نیروهای سیاسی اش اعم ازچپ و راست و رادیکال و نیمه رادیکال و... تا قضیه روشن تر بشود .
بيژن نيابتی
همين که بحث مرزبندی مطرح می شود ، اولين چيزی که به ذهن من می زند اين است که پشت آن کدام صلاحيت سياسی و فرهنگی و کدام بصيرت اجتماعی و مبارزاتی خوابيده است . بسا مهمتر از آنکه در يک مبارزه خونين و آشتی ناپذيری که ميان ما و يک رژيم غير متعارف جريان دارد ، مرزبندی سياسی از واجبات است ، اين است که اين مرز را کجا بايد گذاشت ؟ چه افراد و جرياناتی بايد بگذارند ؟ در گذاشتن اين مرز ، چه اندازه منافع و مصالح فردی و سازمانی و چه اندازه مصالح جمعی و ملی منظور گرديده است ؟ آنچه که هم اکنون موجود است مرزبندی ميان مواضع سياسی است و نه مصالح ملی ! در حاليکه نوع نگاه به اين مقوله افقی نيست ، عمودی است ! عمود بر رژيم جمهوری اسلامی در تماميت آن است . نه فقط آنها که آمران و عاملان سرکوب و اختناق هستند ، که زياده تر از آن ، آنهايی که اين سرکوب را تئوريزه می کنند . ولی تا همينجا ! بيشتر از آن ديگر در خدمت عاليترين مصالح ملی ما نيست . بيشتر از آن ديگر مرزبندی های سياسی صرف است . بنابراين اگر نگاه به اين مرزبندی از بالا به پايين باشد ، در پايين دايره ای است که در مرکز آن رژيم است و اعوان و انصار و همکاران و تئوريسينهای آن که سياهند و سياهند و سياه و در گرداگرد آن ، هر آنچه که بيرون رژيم است . چه سبز و سرخ و سپيد ، چه زرد و قهوه ای و نارنجی و چه حتی خاکستری !

قسمت دوم بحث
برای شرکت در این بحث، نظرات خود را به ایمیل زیر بفرستید :
atefehm@hotmail.com

postCount('mizgerd');
Comments(7)
نظر

ادامه ی گفتگو با ح. قهرمان

عاطفه اقبال
atefehm@hotmail.com
گفتگویی پیرامون :
چه سایتی ؟ همنشین چه نویسنده ای؟
مرزبندی بین نویسندگان مدعی مخالفت با رژیم در کجا شکل می گیرد؟
آیا این مرزبندی واقعی است و میتواند وجود داشته باشد؟
قسمت اول : عاطفه اقبال. جمال بامداد. حسین پویا. بیژن نیابتی. اسماعیل وفا یغمائی
قسمت دوم : زری اصفهانی
قسمت سوم : مجید خوشدل

ادامه ی گفتگو با ح. قهرمان
باتشکر از دعوت شما برای شرکت من در این میز گرد" مکاتبه ای"!
میز گرد مکاتبه ای ابتکار جالبی است و به شما بخاطر آن تبریک می گویم و امیدوارم بخصوص به دلیل پاسخ های کوتاه داده شده از سوی شرکت کنندگان، بتواند مخاطبین بیشتری را نیز جذب کند.
در ارتباط با سؤال شما میخواهم اول مطمئن شوم که خود سئوال را درست فهمیده ام یا نه! در نتیجه ناگزیر آنرا باز می کنم . شما می پرسید:
«مرزبندی بین نویسندگان مدعی مخالفت با رژیم در کجا شکل میگیرد؟ آیا میتوان درشرایط جنگ با رژیم جمهوری اسلامی در هر سایتی و کنار هر نویسنده ای نشست و مقاله نوشت؟ آیا قرار گرفتن نام همه ی نویسندگان کنار هم مشروعیت دارد؟ یا به مشروعیت کسانی که واقعا سرنگونی طلب هستند ضربه می زند؟»
در نوع فرموله بندی شما بنظر می رسد که پیشاپیش عده ای از نویسندگان " واقعا" مخالف رژیم و " واقعا سرنگونی طلب " بشمار آمده و عده ای دیگر" مدعی " آن بنظر می رسند. اولین نکته این است که چه کسی این معیار را تعیین کرده است؟ آیا مثلا اگر کسی در گذشته زندان رفته یا اگر سالهائی را با این یا آن گروه وتشکیلات سیاسی بوده است معیار بشمار می آید. یا اینکه چون فردی از اعضاء خانوده اش از سوی رژیم اعدام شده است را باید معیار بگیریم؟ شاید هم این مسئله می تواند معیار باشد که آیا "فلانی" پاس پناهندگی اش را پس داده و به رژیم آری گفته است یا نه؟ همچنین معیار دیگر شاید این باشد که فلان فرد اکنون با فلان گروه و تشکیلات ارتباط داشته ویا از مواضع آن حمایت می کند یا نه؟ و...
ملاحظه می کنید که بر اساس اینکه چه چیز تنظیم کننده وجهت دهنده به نگاه ما است، پاسخ های متفاوتی نیز می توانند قابل انتظار باشند. اما پاسخ من:
- اولین معیار تعیین کنده برای من آزاد اندیش بودن ومیزان دمکرات بودن و پایبندی عملی "آن دیگری" به ادعاهایش می باشد.
( مشروح دیدگاهم درباره درک من از آزادی درمقاله: " آزادی، ضرورت قبل و بعد از سرنگونی و شاخص سنجش همه مدعیان")
http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=11437
- معیار دوم درجه دوری یا نزدیکی فرد به پذیرش مقاومت و مقابله مسلحانه در برابر رژیم است.
اگر در حقوق جزاء، مقاومت در مقابل تجاوز و یا دفاع از خود حتی اگر منجر به مرگ متجاوز گردد، قابل پذیرش است، از نظر من به طریق اولی مقاومت در برابر متجاوزین به حقوق فردی و جمعی یک ملت و مقابله ناگزیر در مقابل رژیم وجنایتکاران حاکم بر ایران نیز، نه تنها توجیه پذیر، بلکه در خور ستایش و تحسین نیز می باشد. پذیرش این اصل می تواند گواه سرنگونی طلب بودن هر فرد باشد. اما سرنگونی طلب بودن به خودی خود امتیازی به حساب نیامده، بلکه اگر اعتقاد به سرنگونی با هدف پذیرش حاکمیت دمکراتیک و احترام به آراء مردم و دوری از حاکمیت ایدئولوژیک و شیوه های قیم مابانه باشد است که ارزش پیدا می کند.
- معیار سوم برای من توجه به این است که آیا "آن" فرد در جبهه مخالفین رژیم قرار دارد یا نه؟ ممکن است فردی حد اقل های احترام به آزادی اندیشه را داشته اما سرنگونی طلب به معنائی که فوقا اشاره شد نباشد. برای من همینکه با رژیم نبوده ولی همچنین برعلیه سرنگونی طلبی نیز نباشد، کافی می باشد.
در مورد قسمت دوم سؤال شما یعنی: نوشتن و نشستن در هر سایت اینترنتی با کدام معیار؟
ابتدا باید توجه داشت که اینترنت یک وسیله وابزار اطلاع رسانی است وآمدن نام دو یا چند نفر در کنار هم در یک سایت اینترنتی به معنای کار گروهی و تشکیلاتی و ائتلاف یا همکاری افراد با یکدیگر نمی باشد.
رادیو وتلویزیون نیز وسایل ارتباط جمعی به حساب می آیند. برای مثال رادیو آمریکا را در نظر بگیرید: از یک طرف با پسر شاه مصاحبه می کند، از یکطرف با گنجی و ابراهیم نبوی و نوری زاده و از طرف دیگر با سید المحدثین و مهدی سامع و کشتگر. آیا این به معنی در کنار هم نشستن این افراد با همدیگر است؟ آیا مصاحبه های تلویزیون فوکس نیوز به عنوان وسیله تبلیغی ماشین جنگی وزارت دفاع آمریکا با علیرضا جعفر زاده یا دیگر افراد سرنگونی طلب را می توان به حساب همکاری آنان با وزرات دفاع آمریکا گذاشت؟
شما می دانید که مطالب به دو طریق به نام نویسندگان بر روی سایتهای اینترنتی می آید یا یک نویسنده خودش مطلبش را برای آدرس مشخصی ارسال می کند ویا بدون اطلاع آن نویسنده، یک سایت اینترنتی مطلبی از نویسنده ای را در سایت خود منتشر می سازد. حالت دوم قابل کنترل نیست. در رابطه با حالت اول که هر کسی خودش آدرسی را برای ارسال مطا لبش انتخاب کرده است حتما دلایلی داشته والزاما نباید به دیگران در آن مورد توضیح دهد. اما اگر خود را سرنگونی طلب بداند ومرزها را رعایت نکرده باشد می تواند مورد سوال قرا گرفته و در مقابل یک سوال یا نقد منطقی و مستند وبدور از از هوچی گری و تهمت اتهام وبرچسب زنی، البته که باید پاسخگو باشد. نقد سالم وسازنده ضرورت مبارزه ما در راه آزادی است.
با این همه در یک چیز تردید نیست، بین مدافعین و مبارزین برای آزادی با مدافعین یا توجیه کنندگان استبداد و دیکتاتوری و جنایت، مرز محکم و قاطع پایبندی بر اصول انسانگرایانه ای قرار دارد که خدشه ناپذیر است. این را دیگر هرکس بخوبی می تواند تشخیص دهد.
ح. قهرمان
19.06.06
برای شرکت در این بحث، نظرات خود را به ایمیل زیر بفرستید :
atefehm@hotmail.com