Monday, June 16, 2008

لقب تازه: دولت بلاتکليفي

لقب تازه: دولت بلاتکليفي
وبگرد - سه شنبه 28 خرداد 1387 [2008.06.17]
‏سهاسيفي
Webgarderooz@yahoo.com

احمدپورنجاتي در "دلتا" لقب تازه اي به دولت نهم داده و مجموعه القاب اين دولت را از ديد خود تکميل تر کرده ‏است:‏

اگر تاكنون به استناد شعارها و داعيه‌هاي متوليان دولت نهم به ويژه شخص آقاي رئيس‌جمهور، اين دولت با ‏عنوان‌هايي از قبيل "متفاوت"، "براي اولين بار"، "عوام‌گرا" و "بي‌برنامه" شناخته مي‌شد به گمان من با توجه به ‏اوضاع و احوال كنوني اداره كشور بايد صفت "بلاتكليف" را نيز به القاب اين دولت افزود. به جرات مي‌توان ادعا ‏كرد كه در سه دهه گذشته، هيچ‌گاه به اندازه و كيفيت كنوني، اداره امور كشور در همه زمينه‌ها، دچار آشفتگي، ‏فراز و نشيب و بلاتكليفي نبوده است.‏

‎‎خوني که خودمان از خودمان ريخته ايم‎‎

داريوش محمدپور در "ملکوت" بخشي از نامه ابراهيم گلستان به نادر ابراهيمي را بازنشر داده است:‏

تاريخ مي‌گويد، و يك نگاه به هر روز و دور و برهايت نشان مي‌دهد وسيع‌ترين تهاجم‌ها يك امر روزانه، يك ‏واقعيت مداوم لاينقطع بوده است. نه از سوي "خارجي" و بيگانه‌هاي برون‌مرزي، نه گاهگاه و ادواري، نه، بلكه ‏پيوسته از سوي آن "خودي" كه آدميت معيوب داشته ست، كه زور مي‌گفته. هجوم‌هاي ايلي و"قومي" هيچ‌اند ‏درقياس با تهاجم هر روزي مداوم همگاني، از خوني كه هردقيقه قطره قطره ازتن هركس مكيده مي‌شود، زهري ‏كه هر دقيقه قطره‌قطره مي‌دهند به خون و به فكر يكديگر، از خانه‌ات بگير تا خودت، هر روز. ازآژدان بگير تا ‏افسر راهنمايي، از مأمور تأمينات تا مامور ماليات، تا تاجر، تا درس معلم و "آي نفس‌كش" بگوي كوچه‌هاي ‏سيداسماعيل يا گودهاي پشت خيابان شوش يا روي تپه‌هاي حصارك. هر كس به حد خود، از روي حرص خود، ‏دنبالِ ديد تنگِ دوده‌گرفته لجن‌بسته، پيوسته زور مي‌گويد، زهر مي‌پاشد.‏

‎‎کرم از خود درخت هم هست!‏‎ ‎

ققنوس در"نگاهي ديگر" يک سوزن به خودش و مردم زده است:‏

خسته‌شده‌ام که دن‌کيشوت‌‌وار، مقصر هر آنچه در کشورم رخ مي‌دهد را هيولاي جمهوري اسلامي‌و اعوان و ‏انصارش بدانم. اين کار را همانقدر مسخره و بي‌فايده مي‌دانم که نسل پدر من، گناه هر کمبود و هر تقصيري را به ‏گردن انگليس مي‌انداخت. کم‌کم دارم سعي مي‌کنم که افق ديدم را يک پله بالاتر ببرم و فعلا آنچه در اين افق مي‌بينم ‏نه تنها خوش‌آيند نيست بلکه به معناي مطلق کلمه هراس‌انگيز است.‏

از منظر فعلي که نگاه مي‌کنم مي‌بينم درصد بسيار بالائي از مشکلاتي که من و شما از ايشان مي‌ناليده‌ايم و ‏مي‌ناليم، از درون خود جامعه‌ ما مي‌آيد. ساخته و پرداخته خود ما مردم هستند. فقط داريم هن‌و‌هن کنان به دنبال ‏مقصري مي‌گرديم تا از ياد ببريم که اين گوني لامصب آجر را خودمان با دست خودمان بر دوش خودمان ‏گذاشته‌ايم. قديم‌ نديم‌ ها اين مقصر بخت‌برگشته انگليس بود و بعد شد آمريکا و بعد از انقلاب براي گروهي شد ‏اسرائيل و براي گروهي ديگر شد جمهوري اسلامي. ‏

من بر اين باور هستم که کرم بدبختي و عقب‌ماندگي و احيانا بي‌فرهنگي و هزار و يک مشکل ديگر از خود درخت ‏جامعه (بخوانيد مردم) ما است. فقط براي اينکه مبادا خداي ناکرده يک روز آئينه نقش ما را راست بنمايد ما هر ‏آنچه آئينه بوده شکسته‌ايم و بعد گناه بي‌قواره‌گي خود را به گردن نجاري بنام جمهوري اسلامي‌يا دشمن و از اين ‏قبيل مي‌اندازيم.‏

‎‎جوان، اسب پشت ارابه نباش!‏‎ ‎

عطالله مهاجراني در "مکتوب" راوي حضور و سخنراني از پيش تعيين نشده اش در يک سمينار در آسياي ميانه با ‏حضور سياستمداران و هنرمندان اين خطه است. در بخشي از اين خاطره نگاري مي‌خوانيم:‏

پذيرفتند که حرف بزنم. در باره منظومه ماناس و نسبت آن با شاهنامه. رحمانوف رييس جمهور تاجيکستان از ‏شادي در پوست نمي‌گنجيد، بعد از صحبت گفت: اسلام کريم اوف گپ بسيار مي‌زند، اما شما از سي و دو دندانش ‏يکي را آباد نگذاشتي!‏

گوشم به سخن نمکين رحمانوف بود اما چشمم گرم نگاه چنگيز آيتماتوفٍ. داشت با ماناسچي ها حرف مي‌زد. ‏گرمي‌نگاهش را حس کردم. به سويش رفتم. دستش را بر شانه ام گذاشت.گفت: جوان ممکن است ديگران از تو ‏تعريف کنند. اما من نه! مي‌خواهم حرفي بزنم که برنجي!‏

گفتم: من شما را دوست دارم. از حرفتان نمي‌رنجم.‏
گفت: کسي که کلمه را مي‌شناسد، در باره ي وزن شعر ماناس و شاهنامه حرف مي‌زند، نبايد وقتش را در سياست ‏تلف کند. مثل اسبي هستي که ارابه را جلواش بسته اند.." شانه ام را فشار داد.‏
جوان اسب پشت ارابه نباش!‏

‎‎بازنگار براي اين فيلتر شد که...‏‎ ‎

تحليل نويسنده "کافه تيتر" از فيلتر شدن سايت بازنگار چيز ديگري است:‏

بازنگار فيلتر مي‌شود چون بدون پرسه زدن و اتلاف وقت امکان رصد وبلاگستان فارسي را به راحتي در اختيار ‏کاربران قرار مي‌دهد. بازنگار فيلتر مي‌شود چون بازتاب وبلاگ‌هاي مختلف فارسي زبان است. خبرهاي پشت ‏پرده، اخبار تازه، مسائل شخصي، دوستي‌ها، دعواها و خلاصه همه آن چيزهايي که جمع شدنشان کنار هم مي‌تواند ‏برايندي از فضاي سياسي اجتماعي ايران بدهد در بازنگار قابل ديدن هستند.‏

نتيجه اينکه روزنامه‌نگاران بيکار مي‌شوند، کارهاي جنبي‌شان را به گناه گذشته‌شان از دست مي‌دهند، وبلاگ‌ها و ‏سايت‌هايشان که تنها امکان به ياد ماندنشان هستند فيلتر مي‌شوند، بيکاري، بي‌پولي، از ياد رفتن و......از آن طرف ‏هر روز خيل متقاضي است که مي‌خواهد برود به جايي که کار هست، آرامش هست، ثبات هست، پول هست، آينده ‏هست و به نظر مي‌رسد که همه چيز هست. اينکه سرابي در کار هست يا نيست را نمي‌دانم اما هر روز مي‌بينم که ‏چه بچه‌هاي مستعدي از سر ناچاري و ناخواسته به چه وادي‌هايي کشيده مي‌شوند. کاش کميته‌اي هم تشکيل مي‌شد ‏تا دلايل اين پشت پا زدن‌ها به همه چيز را پيدا و آن‌ها را اعلام کرد.‏

‎‎آمار ضد و نقيض در همه حوزه‌ها‎‎

محسن حاجي کريمي‌در وبلاگ "دغدغه هايم" ابتدا بخشي از مطلب اخير قاليباف در وب سايت شخصي اش را نقل ‏کرده و سپس نوشته است از همين حالا بايد او را طرفدار قاليباف بدانيم:‏

هر کس که داعيه مبارزه با فساد داشته باشد بايد اين را با اصلاح ساختارهاي مفسده‌برانگيز آغاز کند. و سپس ‏برخورد قاطع، قانوني و هوشمندانه با مفسدين هم مي‌تواند مکمل اين اصلاحات باشد وگرنه بسياري از مصاديق ‏فساد در درون اين ساختارها، اغلب قانوني و بر بستر ضوابط شکل مي‌گيرند و به همين سبب برخورد قضايي و ‏حقوقي با آنها بسيار سخت و بعضاً ناممکن است. و به زعم بنده، مرکز و مدار اين اصلاحات هم ايجاد شفافيت ‏است شفافيت در سيستم مالي اداري، سياسي، منابع، درآمدها، هزينه‌ها، بخشش‌ها و...‏

در سيستم اقتصادي که آمار و ارقام ضد و نقيض و غيرقابل اتکا در همه حوزه‌ها، حتي امکان شناخت و تحليل ‏ساده‌ترين مسائل اقتصادي، فرهنگي و سياسي را از کارشناسان سلب کرده است، مبارزه با فساد از جنس ‏افشاگري‌هاي آنچناني چه معنايي مي‌تواند داشته باشد.‏‎ ‎
‎‎آيا رفراندوم واقعاً راه حل است؟!‏‎ ‎

بهمن هاتفي در "پله برقي" با توجه به تصويب قانوني در انگليس که مدت بازداشت مظنونين عمليات تروريستي ‏را از بيست و هشت به چهل و دو روز افزايش مي‌دهد و پيرامون بحثي در خصوص کارآمدي رفراندوم عمومي ‏نوشته است:‏

سؤال من اين است که مراجعه به افکارعمومي‌و گرفتن يک رأي آري يا نه از آن ها بيشتر با دمکراسي سازگار ‏است يا بررسي در پارلمان. مسئله اينگونه به نظر مي‌آيد که يک طرف (دمکراسي مستقيم) مردمي‌تر و طرف ‏ديگر (دمکراسي نمايندگي) نخبه گرايانه تر است. اين فقط ظاهر قضيه است و در بسياري از مواقع اقتدارگرايان و ‏يا نخبه گرايان رأي مستقيم را ترجيح داده اند. دليل آن هم واضح است. مردم به راحتي تهييج مي‌شوند.‏

مردم بسيار راحت تر از يک حقوق دان و يا يک نماينده که خود را وکيل عده اي ديگر مي‌داند، مي‌توانند به چيزي ‏آري يا نه بگويند. آماري در دست نيست اما تصور مي‌کنيد چند درصد از مردم ايران در لحظه رفراندم قانون ‏اساسي، آن قانون را خوانده بودند و چند درصد از آنان که خوانده بودند مي‌توانستند جزئيات آن را بفهمند تا در ‏مورد سازگاري، کارايي، دمکراتيک بودن و... نظر دهند. واقعا ً معني رأي آري نودوهشت درصدي مردم چيست؟ ‏توجه کنيم که حتي اصلي مانند "ولايت فقيه" حتي در مجلس خبرگان بسيار مشکل تر از عرصه عمومي‌به تصويب ‏مي‌رسد.‏

‎‎شرط گذار به مدار بالاتر‎‎

مريم آزاد در "فلسفه يعني رنج" بحث قديمي‌روشفکري ديني را پيش کشيده و نوشته است:‏

مقوله ي روشنفکري ديني در جامعه اي مانند ايران بسيار قابل تامل است و بايد جدي اش گرفت.گرچه بايد عنوان ‏کرد روشنفکران ديني ما به درک واقعي از شرايط جامعه ي در حال گذار نائل نيامده و در فضايي سرشار از ‏بازيهاي گفتماني گوناگون و متضاد سرگردان اند گروهي دعوت به بازگشت به هزاران سال پيش ميکنند و گروهي ‏با توسل به شعر خواني و پرداختن به عرفان سعي درارائه ي راه حل در باب سنتز ذکر شده ميباشند.و اين با ‏فضاي فعلي جامعه ي ايران همخواني ندارد.‏

در حاليکه اين واقعيت اجتماعي- تاريخي و معرفتي غير قابل چشم پوشي‌ست که تحقق هر نوع گذار به تراز هاي ‏معرفتي-رفتاري كمال يافته تر در گرو بهره گيري سنجيده از سنت (دين) وهمچنين كوشش در پالايش نقادانه ‏آنست. روشنفكر ديني بايد باور داشته باشد كه در خلا معرفتي نه مي‌توان انديشيد و نه مي‌توان عمل كرد.‏

‎‎مردم نمي پذيرند چون پولش به جيب دولت مي رود‏‎‎

عباس عبدي در "آينده" بحثي در خصوص سهميه بندي، علت ها و چگونگي اش دارد:‏

گفته شده كه عرضه بنزين به صورت آزاد، مستلزم افزايش قيمت آن متناسب با تقاضاي بازار است و اين امر ‏موجب تورم مي‌شود و مردمان فقير از اين تورم بيشتر ضرر خواهند كرد. اين استدلال به شرطي درست است كه ‏درآمد حاصل از عرضه آزاد بنزين به جيب مردم فقير نرود، اما اگر اين درآمد مستقيماً به مردم داده شود، آنان ‏دليلي نمي‌بينند كه از اين درآمد نقد چشم‌پوشي كنند، به اين اميد واهي كه تورم بيشتر نشود. ‏

اما از آنجا كه در عمل اين درآمد به مردم داده نمي‌شود و به خزانه واريز مي‌شود و از آنجا به بزرگتر شدن دولت ‏و توزيع ناعادلانه آن مي‌انجامد، لذا مردم هم معقولانه با آزادسازي بنزين موافقتي ندارند، و سهميه‌بندي را ترجيح ‏مي‌دهند و به معناي ديگر حاضر نيستند كه سيلي نقد را با حلواي نسيه عوض كنند‎.‎

‎‎مگر افكار و آرمان ها تاريخ مصرف دارند؟‎ ‎

‏"واژگون" با توجه به بحث هاي اخيري که ميان جريان هاي سياسي حکومتي در خصوص تعهد به آرمان هاي ‏رهبر پيشين انقلاب ايران درگرفته است، مي‌نويسد:‏

يك سري عناصر وجود دارد كه براي جماعت اصلاح‌طلب دوم‌خردادي، به مثابه نشانه هاي مشتركي عمل مي‌كند ‏كه مي‌توان با آنها اين جماعت را از ديگران تشخيص داد. اين جماعت به طرز عجيبي خود را به امام مي‌چسبانند ‏و ادعا مي‌كند كه كه تنها خودشان از ياران و نزديكان امام بوده اند. اما از آنجايي كه به صراحت، آرمانهاي امام را ‏در تقابل با افكار و انديشه هاي خود مي‌بينند و از آن رو كه مي‌خواهند از خود چهره اي منتقد ارائه كنند، همواره ‏بعد از اينكه خود را از ياران و دوست داران امام معرفي كردند اين جمله را نيز ذكر مي‌كنند كه البته ما به امام ‏انتقادهايي داريم. در واقع، امام براي آنها تنها يك شخصيت تاريخي كاريزماتيك است كه زماني آنها را مجذوب ‏خود كرده بود و الا اين جماعت، هيچكدام از آرمانها و اهداف امام را قبول ندارد و اين تجديدنظر طلبي را نيز ‏چنين توجيه مي‌كنند كه افكار امام متعلق به زمان خود امام بود. عجبا! مگر افكار و آرمان ها تاريخ مصرف دارند؟ ‏آيا عدالت و آزادي و استقلال مفاهيمي‌مربوط به يك دوره خاص اند؟ ‏

‏ ‏

No comments: