درون ايران
گزارش اختصاصي نيو استيتمن از ايران - سه شنبه 26 شهریور 1387 [2008.09.16]
مازيار بهاري
ايران کشوري است که غرب بيش از هرکشور ديگري از آن نگران است و درعين حال کمترين چيزها درباره اش مي داند.
اين يک شروع اميدبخش نيست و من مي خواهم شما را گيج و مبهوت کنم. اين احساسي است که درباره شرايط فعلي کشورم- ايران- دارم. اگر بنا باشد به اصول حرفه خبرنگاري خودم پايبند بمانم، چاره اي جز اين ندارم که مشاهدات حيرت آوري را با شما در ميان بگذارم. بعد از 40 سال ايراني بودن، مي توانم اين را آشکار و با صداي بلند بگويم: سياست، اقتصاد، جامعه و تقريباً هرچيز ديگر مربوط به ايران گيج کننده و در هم پيچيده است.
تناقضات و استانداردهاي دوگانه بر همه جوانب زندگي اجتماعي و سياسي سايه افکنده است. اقتصاد کشور فاجعه بار است، اما شما بيلبوردهاي تبليغاتي گوچي و ورساچه را بيشتر از شهر ميلان در تهران مي بينيد. ايراني ها در زندگي روزمره خود مودب ترين انسان ها هستند، اما هنگام رانندگي مانند هيولاهاي سنگدل رفتار مي کنند. از آمريکا خوششان نمي آيد، اما مردمي دارد که بيش از هر کشوري در خاورميانه طرفدار آمريکا هستند.
ايران در رسانه هاي بين المللي به عنوان يک کشور منفور معرفي مي شود، اما محمود احمدي نژاد رئيس جمهور اعتقاد دارد محبوبترين رئيس جمهور کل دنياست. هر ماه ده ها نفر زنداني يا به دار آويخته مي شوند، اما دولت ايران خود را "دولت دوست داشتني" مي خواند. و الي آخر...
من در تهران هستم. دقيقتر بگويم: در ميدان پيروزي هستم و به سوي ميدان آزادي درحرکتم تا از دوستي ديدن کنم که به تازگي از همسرش جدا شده است. راننده تاکسي من يک مرد سالخورده کوتاه قد با عينک ته استکاني به نام حسن قره باغي است. وقتي سوار ماشين اش شدم، او داشت با تلفن همراه حرف مي زد. مقصدم را به او گفتم و او همچنان داشت با پسر يا دخترش درباره نتايج کنکور دانشگاه حرف مي زد که همين چند روز پيش منتشر شده است.
هرسال حدود يک و نيم ميليون نفر ايراني در اين آزمون شرکت مي کنند و تنها سيصد هزار نفراز آنها وارد دانشگاه مي شوند. در چنين مواقعي از سال- اواخر ماه اوت- همه خانواده ها درباره همين موضوع حرف مي زنند، از قبول شدن يا شکست خوردن جوانانشان. آنهائي که از عهده اين آزمون برمي آيند تبديل به چهره هاي شاخص خانواده هايشان مي شوند. البته همه کساني هم که شکست مي خورند فکر نمي کنند دنيا به آخر رسيده است. اما ميزان خودکشي در اين وقت سال زياد مي شود.
حسن با فرزندش حرف مي زند که به نظر نمي رسد رتبه خيلي خوبي گرفته باشد، اما به هرحال يک جائي قبول شده است. مي توانم احساس خوشحالي و غرور را در چهره اين پيرمرد ببينم، درحاليکه اشک در چشمانش جمع شده است. او ليست مهمان هائي را دوره مي کند که قرار است در مهماني قبولي فرزندش در دانشگاه دعوت شوند.
دوستي که عازم ديدارش هستم، ستاره درخشان دوره خودش بود. او در سال 1978 با بالاترين رتبه ممکن وارد دانشگاه شد. چند ماه بعد در فوريه 1979 انقلاب اسلامي اتفاق افتاد و بدنبال انقلاب فرهنگي 1980، دانشگاه ها را بستند. او مجبور به ترک کشور شد و درسش را در دانشگاه هوستون ادامه داد. او اخيراً بعد از پنج سال زندگي از همسرش جدا شده است. شديداً به يک شانه براي گريه کردن نياز دارد. ضمناً 5هزار دلار پول هم لازم دارد تا براي اجاره يک آپارتمان در منطقه نه چندان شيک در تهران به عنوان پيش پرداخت بدهد. اجاره ماهيانه هم 300 دلار است.
قيمت املاک مسکوني ظرف سه سال گذشته و از زمان انتخاب احمدي نژاد به عنوان رئيس جمهور در ژوئن 2005، سر به آسمان گذاشته است. معمولاً افزايش بهاي مسکن در ايران به عنوان نشانه بي ثباتي اقتصاد تعبير مي شود. مردم پولشان را در جاهاي ملموس تري مانند زمين سرمايه گذاري مي کنند، نه چيزهاي ديگر. به لطف درآمدهاي نفتي، احمدي نژاد توانست با بذل و بخشش از مهلکه سوءمديريت هايش خلاص شود. اگر شما بخواهيد ازدواج کنيد يا صاحب اتومبيل شويد، درحاليکه نرخ بهره 18 درصد است، شما مي توانيد وامي با بهره 12 درصد بگيريد: به زبان ديگر وام کم بهره بگيريد. اين بخشش ها رئيس جمهور را نزد مردم فقير-خصوصاً در روستاها- به چهره محبوبي تبديل کرده است. اين همان مردمي هستند که او را در سال 2005 انتخاب کردند و احتمالاً بيشتر آنها در سال 2009 مجدداً به او رأي خواهند داد.
دوست طلاق گرفته من آدم فقيري نيست. درحقيقت، او تا سال 2005 که شرکت واردات تجهيزات پزشکي او تحت تأثير تحريم هاي بين المللي قرار گرفت، اوضاع خوبي داشت. درآمد او ظرف يکسال نصف شد و سپس در سال بعد به 10% درآمد قبلي اش تنزل پيدا کرد.
او فکر مي کرد به ته خط رسيده، اما تازه همين موقع بود که زنش او را ترک کرد. آپارتمانش به نام همسرش بود. او پنج سال پيش به زنش قول داده بود که با هم ازدواج کنند و سرانجام به آمريکا بروند و در آنجا بچه دار شوند اما مرتب امروز و فردا کرد. براي همين بود که زنش، قفل در را عوض کرد!
دوستم مي گويد: "چگونه مي توانم به کشوري برگردم که مانند يک تروريست با من برخورد مي کنند؟ من در زمان بحران گروگانگيري در آمريکا زندگي مي کردم. مجبور بودم هويت خودم را مخفي کنم تا در دانشگاه مورد ضرب و شتم قرار نگيرم."
از او پرسيدم: "چرا همين جا بچه دار نشدي؟" گفت: "زنم چطور مي تواند انتظار داشته باشد اينجا بچه دار شويم، درحاليکه اين جا پيدا کردن حشيش، هروئين، شيشه و ترياک آسانتر از پيدا کردن يک شيشه شير است. بايد هزاران دلار براي تحصيل مناسب در ايران خرج بچه بکنم، تازه ممکن است بعدش شغل خوبي پيدا نکند." ايران در جهان اسلام بالاترين آمار طلاق را به خود اختصاص داده است. در اينجا ميزان طلاق تا 7 درصد افزايش يافته است. اعتياد به مواد مخدر و مشکلات افتصادي مهمترين دلايل اين پديده هستند.
بعد از يک روز کامل فکر کردن درباره پيچيدگي هاي کشورم، مغزم درحال منفجر شدن است. شايد هم اين از عوارض کار کردن در ايران به عنوان يک خبرنگار باشد. درهرصورت، شروع به تماشاي دي وي دي فيلم زوهان مي کنم که در آن آدم سندلر-هنرپيشه مرد نقش اول- در نقش يک عامل ضد تروريست بازي مي کند که روياي او آرايشگر بودن است. اين شخصيتي است که مي توانم با آن ارتباط برقرار کنم. من هم آرزو مي کردم زندگي ساده تر بود. دوستم واقعاً له شده است. او پاي تلفن به همسر سابقش قول مي دهد که مشغول رتق و فتق امور مهاجرت به آمريکاست.
منبع: نيواستيتمن [خلاصه شده]- 11 سپتامبر
Monday, September 15, 2008
درون ايران -گزارش اختصاصي نيو استيتمن از ايران
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment